همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 115.
"ویو پارک دوین"
صبح دوشنبه...
شرکت دوباره مثل همیشه پر از رفتوآمد بود.
من، سوآ و ملیس با هم وارد لابی شدیم.
کارمندها یکییکی به جونگ کوک که تازه از سفر برگشته بود سلام میکردند.
+«صبح بخیر، آقای جئون!»
_«صبح بخیر.»
جونگ کوک با همان آرامش همیشگی جواب میداد و به سمت آسانسور میرفت.
من هم سعی کردم بیتفاوت باشم.
همین که از کنارم رد شد، فقط گفتم:
+«صبح بخیر، آقای رئیس.»
جونگ کوک حتی قدمش را کند نکرد.
فقط گوشهی لبش بالا رفت.
_«صبح بخیر... بچه.»
چشمهام گرد شد.
+«هیس!»
آروم زیر لب گفتم:
+«اینجا شرکتـه!»
بدون اینکه برگرده نگاهم کنه، با خونسردی جواب داد:
_«مگه چی گفتم؟»
سوآ از پشت سرم خندهش گرفت.
ملیس هم زیر لب گفت:
_«شروع شد...»
چند دقیقه بعد...
همه داخل بخش طراحی مشغول کار بودن.
من روی نقشهی پروژه خم شده بودم.
جونگ کوک از اتاقش بیرون اومد.
با پروندهای توی دستش مستقیم کنار میزم ایستاد.
_«خانم پارک.»
+«بله؟»
_«بیاین اتاقم.»
سوآ و ملیس همزمان به هم نگاه کردن.
من آهی کشیدم.
+«باز چی شده...»
داخل اتاق جونگ کوک.
در بسته شد.
جونگ کوک پرونده رو روی میز گذاشت.
_«قبل از سفر گفته بودم این پلان رو بررسی کن.»
پرونده رو باز کردم.
+«کردم.»
_«نظرت؟»
شروع کردم توضیح دادن.
+«اگه این ستون رو جابهجا کنیم، نور طبیعی بیشتر میشه.»
جونگ کوک با دقت گوش میداد.
گاهی چیزی یادداشت میکرد.
آخر حرفم، چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
_«خوبه.»
متعجب نگاهش کردم.
+«فقط خوبه؟»
_«خیلی خوبه.»
لبخند کوچیکی زدم.
+«ممنون.»
جونگ کوک هم لبخند خیلی محوی زد.
_«به نظر میاد این دو روز حسابی پیشرفت کردی.»
با شیطنت گفتم:
+«وقتی رئیس نباشه، اعصاب آدم آرومتره.»
جونگ کوک دست به سینه شد.
_«یعنی من باعث استرستم؟»
+«صد درصد.»
_«پس از فردا مرخصی میگیرم.»
+«نه!»
بیاختیار بلند گفتم.
خودم هم از واکنشم جا خوردم.
جونگ کوک یه ابرو بالا انداخت.
_«نه؟»
صورتم سرخ شد.
+«یعنی...»
+«اگه نباشی، امضای پروژهها عقب میفته.»
چند ثانیه سکوت...
بعد جونگ کوک آروم خندید.
_«حتماً فقط همین.»
+«آره، فقط همین.»
همون موقع صدای تقهای به در خورد.
تق تق
ملیس سرش رو از لای در آورد.
_«ببخشید آقای رئیس...»
بعد با لبخند شیطونی به هردومون نگاه کرد.
_«فقط اومدم ببینم جلسهی کاریه...»
مکثی کرد و ادامه داد:
_«...یا جلسهی دلتنگی بعد از سفر؟»
چند ثانیه سکوت مطلق.
من و جونگ کوک همزمان گفتیم:
+«برو بیرون!»
ملیس با خنده در رو بست.
از پشت در فقط صدای خندهی سوآ و ملیس میاومد.
جونگ کوک آهی کشید.
_«این دوتا یه روز اخراجمون میکنن.»
بیاختیار خندیدم.
+«اول خودشون رو از شرکت اخراج کن.»
برای اولین بار بعد از سفر...
اتاق رئیس شرکت، به جای سکوت همیشگی، پر از صدای خندهی کوتاه هر دومون شد.
پارت 115.
"ویو پارک دوین"
صبح دوشنبه...
شرکت دوباره مثل همیشه پر از رفتوآمد بود.
من، سوآ و ملیس با هم وارد لابی شدیم.
کارمندها یکییکی به جونگ کوک که تازه از سفر برگشته بود سلام میکردند.
+«صبح بخیر، آقای جئون!»
_«صبح بخیر.»
جونگ کوک با همان آرامش همیشگی جواب میداد و به سمت آسانسور میرفت.
من هم سعی کردم بیتفاوت باشم.
همین که از کنارم رد شد، فقط گفتم:
+«صبح بخیر، آقای رئیس.»
جونگ کوک حتی قدمش را کند نکرد.
فقط گوشهی لبش بالا رفت.
_«صبح بخیر... بچه.»
چشمهام گرد شد.
+«هیس!»
آروم زیر لب گفتم:
+«اینجا شرکتـه!»
بدون اینکه برگرده نگاهم کنه، با خونسردی جواب داد:
_«مگه چی گفتم؟»
سوآ از پشت سرم خندهش گرفت.
ملیس هم زیر لب گفت:
_«شروع شد...»
چند دقیقه بعد...
همه داخل بخش طراحی مشغول کار بودن.
من روی نقشهی پروژه خم شده بودم.
جونگ کوک از اتاقش بیرون اومد.
با پروندهای توی دستش مستقیم کنار میزم ایستاد.
_«خانم پارک.»
+«بله؟»
_«بیاین اتاقم.»
سوآ و ملیس همزمان به هم نگاه کردن.
من آهی کشیدم.
+«باز چی شده...»
داخل اتاق جونگ کوک.
در بسته شد.
جونگ کوک پرونده رو روی میز گذاشت.
_«قبل از سفر گفته بودم این پلان رو بررسی کن.»
پرونده رو باز کردم.
+«کردم.»
_«نظرت؟»
شروع کردم توضیح دادن.
+«اگه این ستون رو جابهجا کنیم، نور طبیعی بیشتر میشه.»
جونگ کوک با دقت گوش میداد.
گاهی چیزی یادداشت میکرد.
آخر حرفم، چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
_«خوبه.»
متعجب نگاهش کردم.
+«فقط خوبه؟»
_«خیلی خوبه.»
لبخند کوچیکی زدم.
+«ممنون.»
جونگ کوک هم لبخند خیلی محوی زد.
_«به نظر میاد این دو روز حسابی پیشرفت کردی.»
با شیطنت گفتم:
+«وقتی رئیس نباشه، اعصاب آدم آرومتره.»
جونگ کوک دست به سینه شد.
_«یعنی من باعث استرستم؟»
+«صد درصد.»
_«پس از فردا مرخصی میگیرم.»
+«نه!»
بیاختیار بلند گفتم.
خودم هم از واکنشم جا خوردم.
جونگ کوک یه ابرو بالا انداخت.
_«نه؟»
صورتم سرخ شد.
+«یعنی...»
+«اگه نباشی، امضای پروژهها عقب میفته.»
چند ثانیه سکوت...
بعد جونگ کوک آروم خندید.
_«حتماً فقط همین.»
+«آره، فقط همین.»
همون موقع صدای تقهای به در خورد.
تق تق
ملیس سرش رو از لای در آورد.
_«ببخشید آقای رئیس...»
بعد با لبخند شیطونی به هردومون نگاه کرد.
_«فقط اومدم ببینم جلسهی کاریه...»
مکثی کرد و ادامه داد:
_«...یا جلسهی دلتنگی بعد از سفر؟»
چند ثانیه سکوت مطلق.
من و جونگ کوک همزمان گفتیم:
+«برو بیرون!»
ملیس با خنده در رو بست.
از پشت در فقط صدای خندهی سوآ و ملیس میاومد.
جونگ کوک آهی کشید.
_«این دوتا یه روز اخراجمون میکنن.»
بیاختیار خندیدم.
+«اول خودشون رو از شرکت اخراج کن.»
برای اولین بار بعد از سفر...
اتاق رئیس شرکت، به جای سکوت همیشگی، پر از صدای خندهی کوتاه هر دومون شد.
- ۱.۶k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط