{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 117.

"ویو جئون جونگ کوک"

هنوز چند دقیقه از رفتن دونگ وو نگذشته بود.

من و دوین مشغول جمع کردن نقشه‌ها بودیم که...

تق... تق...

_«بیا تو.»

در باز شد.

هیون وو وارد اتاق شد.

اما برخلاف همیشه...

لبخند همیشگی روی صورتش نبود.

اخم کمرنگی بین ابروهاش دیده می‌شد.

نگاهش کردم.

_«اتفاقی افتاده؟»

هیون وو آهی کشید.

_«باید باهاتون حرف بزنم.»

دوین هم از پشت میزش بلند شد.

+«چیزی شده؟»

هیون وو چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

_«دیشب از آمریکا باهام تماس گرفتن.»

_«خانواده‌م... به من احتیاج دارن.»

اخم کردم.

_«یعنی باید بری؟»

سرش رو پایین انداخت.

_«آره...»

_«احتمالاً برای مدت نامعلومی.»

دوین با ناراحتی گفت:

+«یعنی از شرکت می‌ری؟»

_«فعلاً آره.»

اتاق توی سکوت فرو رفت.

هیون وو لبخند تلخی زد.

_«ولی...»

_«یه چیز دیگه هم هست.»

نگاهش بین من و دوین جابه‌جا شد.

_«قبل از اینکه برم...»

_«دیگه نمی‌خوام این موضوع رو مخفی نگه دارم.»

یه ابرو بالا انداختم.

_«چه موضوعی؟»

هیون وو نفس عمیقی کشید.

بعد با لبخند گفت:

_«من...»

_«و سوآ...»

_«چند روز پیش با هم ازدواج کردیم.»

سکوت.

چند ثانیه...

هیچ‌کس حتی پلک هم نزد.

دوین با دهان باز فقط بهش خیره شده بود.

+«...چی؟»

من هم ناباورانه گفتم:

_«شوخی می‌کنی؟»

هیون وو خندید.

_«نه.»

همون لحظه...

در دوباره باز شد.

سوآ که انگار صدای حرف‌ها رو شنیده بود، آروم وارد شد.

با دیدن نگاه‌های متعجب ما، خجالتی لبخند زد.

+«سلام...»

دوین با انگشت به هردوشون اشاره کرد.

+«صبر کن...»

+«یعنی...»

+«شما...»

سوآ آروم دست چپش رو بالا آورد.

حلقه‌ی ساده‌ای توی انگشتش برق زد.

+«آره...»

+«ما زن و شوهریم.»

دوین با ناباوری روی صندلی نشست.

+«نه...»

+«نه...»

+«یعنی شماها...»

+«واقعاً...»

ملیس که درست همان لحظه وارد اتاق شده بود، با ذوق گفت:

_«بالاخره لو رفت!»

دوین با شوک برگشت سمتش.

+«تو می‌دونستی؟!»

ملیس دستش رو بالا برد.

_«من و بوراک شاهد عقدشون بودیم.»

+«چـــــــــــــی؟!»

صدای دوین توی کل طبقه پیچید.

من دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و با خنده‌ای از سر ناباوری گفتم:

_«یعنی همه می‌دونستن...»

_«غیر از من؟»

هیون وو با خجالت سرش رو خاروند.

_«ببخشید رئیس...»

_«می‌خواستیم سورپرایزتون کنیم.»

دوین هنوز در شوک بود.

بعد یهو از جاش بلند شد.

رفت سمت سوآ.

چند ثانیه فقط نگاهش کرد...

و بعد محکم بغلش کرد.

+«مبارک باشه، دیوونه...»

چشم‌های سوآ خیس شد.

_«ممنون...»

هیون وو هم لبخند زد.

اما لبخندش خیلی زود محو شد.

نگاهش به بلیت هواپیمایی افتاد که هنوز توی دستش بود.

دو روز دیگر...

باید راهی آمریکا می‌شد.

و حالا...

بعد از اعتراف به بزرگ‌ترین راز زندگی‌شان...

نوبت یک خداحافظی سخت رسیده بود.
دیدگاه ها (۱۳)

LESSON

*^.قانون خشونت.*^

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۲: دیواری که نازک شداتاق هنوز توی صدای گر...

White Lotus | Part 33سه سال گذشته بود.سوآ بعد از پایان تور ج...

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط