زورق آرزوهایم به گِل نشسته است....
زورق آرزوهایم به گِل نشسته است....
چه کسی مرا خواهد فهمید؟..
در این ساحل آفتاب زده،منتظر ایستاده ام..
از دور، کشتی ناخدا را می بینم که بادبان برافراشته و می آید به سویم...
آیا او باور خواهد کرد که من زنده ام؟
یا او هم مثل دریا،گمان می کند من جسدی بیش نیستم و مرا پس می زند به ساحل؟...
کاش بیاید و زورق به گل نشسته ام را دوباره به دریا بیاندازد...
به موج ها خواهم گفت که من نفس می کشم هنوز...
......
آهاااااای ی ی ی....ناخدای خورشید...من زنده ام هنوز...اینجا به گِل نشسته ام فقط...
همین...
چه کسی مرا خواهد فهمید؟..
در این ساحل آفتاب زده،منتظر ایستاده ام..
از دور، کشتی ناخدا را می بینم که بادبان برافراشته و می آید به سویم...
آیا او باور خواهد کرد که من زنده ام؟
یا او هم مثل دریا،گمان می کند من جسدی بیش نیستم و مرا پس می زند به ساحل؟...
کاش بیاید و زورق به گل نشسته ام را دوباره به دریا بیاندازد...
به موج ها خواهم گفت که من نفس می کشم هنوز...
......
آهاااااای ی ی ی....ناخدای خورشید...من زنده ام هنوز...اینجا به گِل نشسته ام فقط...
همین...
- ۳.۶k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط