تاجوطوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱
برخورد با ولیعهد 👑
باران آروم روی خیابونهای سئول میبارید.
نور نئونهای رنگی روی زمین خیس پخش شده بود و مردم با عجله از کنار هم رد میشدن.
سوآ با یه پوشه بزرگ طراحی زیر بغلش، نفسزنان از ایستگاه اتوبوس بیرون دوید.
— نه نه نه… اگه دیر برسم استادم پوستمو میکنه!
درحالیکه موهای خیسش رو کنار میزد، سریع از خیابون رد شد؛ اما درست همون لحظه صدای ترمز تیزی توی خیابون پیچید.
یه ماشین مشکی سلطنتی دقیقاً چند سانت جلوترش ایستاد.
سوآ شوکه عقب رفت.
— یا خدا… نزدیک بود بمیرم!
درِ ماشین باز شد.
اول چند محافظ پیاده شدن.
بعد… مردی با کت بلند مشکی و نگاه سرد از ماشین بیرون اومد.
جونگکوک.
ولیعهد کره.
همه آدمهای خیابون فوراً سر خم کردن.
هوا انگار سنگین شده بود.
اما سوآ فقط اخم کرد و گفت:
— خب؟ چرا وسط خیابون مثل فیلمای مافیایی پارک کردین؟!
محافظها با وحشت بهش نگاه کردن.
یکی از اونا زمزمه کرد:
— دیوونهست…؟
جونگکوک آروم نگاهش کرد.
چشماش سردتر از بارون بودن.
— تو الان داری با من اینطوری حرف میزنی؟
سوآ بدون اینکه بشناسدش، شونه بالا انداخت.
— اگه اشتباه کردی، آره.
دو ثانیه سکوت مطلق.
بعد یکی از مردم با ترس گفت:
— اون… ولیعهده!
رنگ صورت سوآ پرید.
— …صبر کن. چی؟!
جونگکوک یه قدم نزدیکتر شد.
قد بلندش باعث شد سوآ ناخودآگاه عقب بره.
— اسمِت.
— ه-هان سوآ…
— هان سوآ.
اسمش را آرام تکرار کرد، انگار دارد چیزی را حفظ میکند.
بعد بدون هیچ احساسی گفت:
— مراقب باش دوباره جلوی ماشین من ظاهر نشی.
و سوار ماشین شد.
ماشین سلطنتی دور شد و سوآ وسط باران خشکش زده بود.
— وااای…
بعد با حرص داد زد:
— خیلی هم مغرور بودی آقای ولیعهد!
اما خبر نداشت این برخورد کوتاه…
قرار بود زندگی هر دویشان را نابود کند.
「ادامه دارد…]
پارت ۱
برخورد با ولیعهد 👑
باران آروم روی خیابونهای سئول میبارید.
نور نئونهای رنگی روی زمین خیس پخش شده بود و مردم با عجله از کنار هم رد میشدن.
سوآ با یه پوشه بزرگ طراحی زیر بغلش، نفسزنان از ایستگاه اتوبوس بیرون دوید.
— نه نه نه… اگه دیر برسم استادم پوستمو میکنه!
درحالیکه موهای خیسش رو کنار میزد، سریع از خیابون رد شد؛ اما درست همون لحظه صدای ترمز تیزی توی خیابون پیچید.
یه ماشین مشکی سلطنتی دقیقاً چند سانت جلوترش ایستاد.
سوآ شوکه عقب رفت.
— یا خدا… نزدیک بود بمیرم!
درِ ماشین باز شد.
اول چند محافظ پیاده شدن.
بعد… مردی با کت بلند مشکی و نگاه سرد از ماشین بیرون اومد.
جونگکوک.
ولیعهد کره.
همه آدمهای خیابون فوراً سر خم کردن.
هوا انگار سنگین شده بود.
اما سوآ فقط اخم کرد و گفت:
— خب؟ چرا وسط خیابون مثل فیلمای مافیایی پارک کردین؟!
محافظها با وحشت بهش نگاه کردن.
یکی از اونا زمزمه کرد:
— دیوونهست…؟
جونگکوک آروم نگاهش کرد.
چشماش سردتر از بارون بودن.
— تو الان داری با من اینطوری حرف میزنی؟
سوآ بدون اینکه بشناسدش، شونه بالا انداخت.
— اگه اشتباه کردی، آره.
دو ثانیه سکوت مطلق.
بعد یکی از مردم با ترس گفت:
— اون… ولیعهده!
رنگ صورت سوآ پرید.
— …صبر کن. چی؟!
جونگکوک یه قدم نزدیکتر شد.
قد بلندش باعث شد سوآ ناخودآگاه عقب بره.
— اسمِت.
— ه-هان سوآ…
— هان سوآ.
اسمش را آرام تکرار کرد، انگار دارد چیزی را حفظ میکند.
بعد بدون هیچ احساسی گفت:
— مراقب باش دوباره جلوی ماشین من ظاهر نشی.
و سوار ماشین شد.
ماشین سلطنتی دور شد و سوآ وسط باران خشکش زده بود.
— وااای…
بعد با حرص داد زد:
— خیلی هم مغرور بودی آقای ولیعهد!
اما خبر نداشت این برخورد کوتاه…
قرار بود زندگی هر دویشان را نابود کند.
「ادامه دارد…]
- ۲۵۵
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط