{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خیلے قشـــنگه....

خیلے قشـــنگه....
پسر بغضش میترکه میزنه زیره گریه،دختره میگه چرا گریه میکنی زندگیم؟
-پسر با هق هق میگه کاش کور بودم دیروز با اون پسره نمیدیدمت.
دختر-پسرخالم بود
پسر-پس چرا دستشو گرفته بودی؟
دختر-چون مثل داداشمه!
پسر-پس چرا رفتی خونشون؟
دختر-خب رفتم خونه ی خالم دیگه عشقم اینطوری نکن توروخدا...
-پسره میگه،تا حالا نمیدونستم داداش من پسر خاله ی تو میشه!!!

♚ ㄎム乇乇Ð ♚
دیدگاه ها (۷)

ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﯽ ﺧﺪﺍ ﺣﺎﻓﻆ !ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍ ﺳﻌﺪﯼ !ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻏﻨﭽﻪ ﯼ ﻟﺒﻬﺎﺕ ، ...

ﺧﺪﺍ ﺟﻮﻥﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ، ﻭﻟﻰ ﺑﺰﺍﺭ ﺍﻻﻥ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﻛﻪ ﺍﻭﻥ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﺤﺜﻤﻮﻥ ﻧﺸﻪ ...

یه روز خوب ♚کنارهم?من توی بغل تو?دستتو بزاری دور گردنمتکیه ب...

Part ⁹با بی میلی با غذا بازی می‌کردم و گاهی یکم میزاشتم تو د...

رمان اجبار تا عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط