Part ⁹
Part ⁹
با بی میلی با غذا بازی میکردم و گاهی یکم میزاشتم تو دهنم
کوک: مامان میشه من بگم دوست دخترمم بیاد ؟
با حرفش چشماش چهار تا شد
چی؟
دو...دوست..دختر؟
چطور تونستی منو آنقدر زود فراموش کنی پسره ی عوضی
عروسک خیمه شب بازی ای بیش نبودم....
اشک داخل چشمام جمع شد
از جام پاشدم و تمام توانم جمع کزدم تا از اونجا دور شم
کوک بدون اینکه سرش برگردونه و نگام کنه
کوک: کجا داری گورتو گم میکنی ؟ باز گم میشی برگزد اینجا (با صدای ترسناک )
ات:چطور میتونی باهام اینشکلی حرف بزنی میخوام اصلا برم بمیرم (گریه)
با حرفش گریم گرفت
و با هق هق بلند رفتم داخل چادر و گریه میکردم
لونا و جوهی اومدن دل داریم دادن بعد یک ربع رفتن
بعد از کلی گریه کردن صدای دختره رو شنیدم که اومده بود از گوشه چادر نگاش کردم همه از دیدنش خوشحال بودن
لباس کوتاهی پوشیده بود و آرایش غلیظی داشت
عمرا بزارم اون از من جلو تر بزنه لباس هایی که مامانم آورده بودو چک کردم
دیدم اون لباسی که مد نظرمه آورده پوشیدمش و آرایش غلیظی کردم (عکس لباسش میزارم)
و رفتم بیرون
با چشم غره بهم نگاه میکرد
اما بهش شلام دادم و خیلی خانومانه نشستم رو به روش
شاید از بیرون باهاش خوب باچم
ولی از درروننن
دلم میخواد بکشمششش
این دختره ی چلغوز جاییی من آوردههههه
جایی منننن؟؟؟؟
اشک تو چشمام جمع شد
اما سعی کردم خودمو خوب نشون بدم
بچه ها داشتن تصمیم میگرفتن که فردا چیکار کنن و الان چه بازیهایی بکنیم
دختره که اسمش رو نمیدونم
یونا: بیاید بدمینتون بازی کنیم من آوردم
لیهو: فکر خوبیه
کوک:هرچی شما بگی عزیزم
جوهی:آره من عاشقشم
کوک گفت هرچی شما بگی عزیزم؟
جانمممم مگه نگفته بود از کلمه عزیزم بدش میاد
مگه نگفته بود عزیزم را برا کسایی که بدش میاد ازشون استفاده میکنه بغضم گرفت
همه دارن با حرفش موافقت میکنن پس من میگم نه
ات:بچه ها من حالم اونقدر خوب نیست تمام بدنم هم زخمه نمیتونم بدمینتون بازی کنم
من بازی فکری آوردم میچه اونو بازی کنیم؟
لونا: جیغغغغغغغغغغ ارههههه بازی فکری خوبههه
جوهی: راست میگهههه منم بازی فکری
مینهو: آره راست میگه
لیهو: آره راست میگه حال ات بده
پوزخندی برا اینکه همه قبول کردم زدم و نشستیم بازی
بازی مجازات داشت که باید هرکاری میکردیم انجام میدادن
وسط بازی....
پارت شرط بعد
لایک ³⁰
کامنت ³²
با بی میلی با غذا بازی میکردم و گاهی یکم میزاشتم تو دهنم
کوک: مامان میشه من بگم دوست دخترمم بیاد ؟
با حرفش چشماش چهار تا شد
چی؟
دو...دوست..دختر؟
چطور تونستی منو آنقدر زود فراموش کنی پسره ی عوضی
عروسک خیمه شب بازی ای بیش نبودم....
اشک داخل چشمام جمع شد
از جام پاشدم و تمام توانم جمع کزدم تا از اونجا دور شم
کوک بدون اینکه سرش برگردونه و نگام کنه
کوک: کجا داری گورتو گم میکنی ؟ باز گم میشی برگزد اینجا (با صدای ترسناک )
ات:چطور میتونی باهام اینشکلی حرف بزنی میخوام اصلا برم بمیرم (گریه)
با حرفش گریم گرفت
و با هق هق بلند رفتم داخل چادر و گریه میکردم
لونا و جوهی اومدن دل داریم دادن بعد یک ربع رفتن
بعد از کلی گریه کردن صدای دختره رو شنیدم که اومده بود از گوشه چادر نگاش کردم همه از دیدنش خوشحال بودن
لباس کوتاهی پوشیده بود و آرایش غلیظی داشت
عمرا بزارم اون از من جلو تر بزنه لباس هایی که مامانم آورده بودو چک کردم
دیدم اون لباسی که مد نظرمه آورده پوشیدمش و آرایش غلیظی کردم (عکس لباسش میزارم)
و رفتم بیرون
با چشم غره بهم نگاه میکرد
اما بهش شلام دادم و خیلی خانومانه نشستم رو به روش
شاید از بیرون باهاش خوب باچم
ولی از درروننن
دلم میخواد بکشمششش
این دختره ی چلغوز جاییی من آوردههههه
جایی منننن؟؟؟؟
اشک تو چشمام جمع شد
اما سعی کردم خودمو خوب نشون بدم
بچه ها داشتن تصمیم میگرفتن که فردا چیکار کنن و الان چه بازیهایی بکنیم
دختره که اسمش رو نمیدونم
یونا: بیاید بدمینتون بازی کنیم من آوردم
لیهو: فکر خوبیه
کوک:هرچی شما بگی عزیزم
جوهی:آره من عاشقشم
کوک گفت هرچی شما بگی عزیزم؟
جانمممم مگه نگفته بود از کلمه عزیزم بدش میاد
مگه نگفته بود عزیزم را برا کسایی که بدش میاد ازشون استفاده میکنه بغضم گرفت
همه دارن با حرفش موافقت میکنن پس من میگم نه
ات:بچه ها من حالم اونقدر خوب نیست تمام بدنم هم زخمه نمیتونم بدمینتون بازی کنم
من بازی فکری آوردم میچه اونو بازی کنیم؟
لونا: جیغغغغغغغغغغ ارههههه بازی فکری خوبههه
جوهی: راست میگهههه منم بازی فکری
مینهو: آره راست میگه
لیهو: آره راست میگه حال ات بده
پوزخندی برا اینکه همه قبول کردم زدم و نشستیم بازی
بازی مجازات داشت که باید هرکاری میکردیم انجام میدادن
وسط بازی....
پارت شرط بعد
لایک ³⁰
کامنت ³²
- ۱۹۴
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط