{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاید بپرسید کی از هفت صبح بیداره که بیاد براتون پارت بزار

شاید بپرسید کی از هفت صبح بیداره که بیاد براتون پارت بزاره،درست فهمیدی،مننننن ولی از دستتون ناراحتم حمایت نمیکنید

بریم سراغ پارت
...........................
از زبان نویسنده:

ارام:خب ما درواقع داخل یک یتیم خونه بودیم داخل و اونجا رومون ازمایش انجام میدادن

ران:...او،حالا چی شد که تونستی از اونجا بری؟

ارام:خب،وقتی الکسراندرا اونجا رو اتیش زد بعضی کارکنان اونجا زنده مونده بودن و ما باهم فرار کردیم

الکسراندرا:بیشتر توضیح نده

ران:نه توضیح بده😀

الکسراندرا:چیزی فرمودی؟

ران:من غلط بکنم چیزی بگم

الکسراندرا:...افرین

بعد از چند دقیقه حرف زدن اونا از اتاق الکسراندرا بیرون میرن و الکسراندرا کاغذ هایی که داخل صندوق بود رو برداشت و شروع به خوندن کرد

روز اول.امروز تولدمه و ۵ سالم میشه.

وقتی امروز داشتم از بالا پشت بوم بیرون رو نگاه میکردم زوجی رو با دخترشون دیدم،وقتی دختر من رو دید شروع کرد به توهین کردن و فکر میکرد از همه بهتره.

چه مردم احمقی،در نهایت همشون میمیرن با این حال درحال چشم و هم چشمی هستن و کسی رو میبینن که چیزایی که انها دارند رو دارد،بهش توهین می‌کنند

روز دوم.امروز با یکی اشنا شدم اسمش ارامه،مثل منه،ولی باز هم نباید اعتماد کنم.

روز سوم. امروز به ارام یک حرفی زدم،نکنه ناراحت شده باشه و بخواد با کسی دوست بشه و من تنها بشم؟

روز چهارم.درست فکر میکردم،ارام دوستای دیگه پیدا کرده و منو فراموش کرده
دیدگاه ها (۲)

مافیای من

سناریو ران پارت یک

٢pمایکی:خب ماریا چرا از ران جدا شدیماریا: چون یه روز میرم خو...

پارت ۲ ویو ا.ت با ذوق سمت در رفتم و بازش کردم .هوسوک رو دیدم...

قسمت شانزده

پارت ۱ ویو ا.تساعت از دوازده شب گذشته بود سکوت خسته کننده ای...

پارت ۱یوری :ای خدا فقط یه استراحت به من بده برای چی باید به ...

فیک تهیونگ

رمان سوم پارت هشتم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> فردا صبح وی...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط