چشمهاي خيس من پشت غروب پنجره
چشمهاي خيس من پشت غروب پنجره
التماس ماندنش خشکیده روي حنجره
نم نم باران به روي شيشه چون اشکم روان
رفت آن آرام جان وگشته ام بي خانمان
جاي پاي رفتنش را آب باران شست وبرد
همزمان من نيز گم گشتم تنم جان دادو مرد
رفت چشمانم به سوي گام هايش خيره شد
رفت ودنيا در تا ابد در پيشگاهم تيره شد
او قدم ميزد به رفتن هر قدم چون نيشتر
مي نشست اندر وجودم با نگاهي خيس وتر
کاشکي شماته ها قدري تومأنينه کنند
کاش ميشد لحظه ها هم داد در سينه کنند
کاش قدرت داشتم تا سد کنم ثانيه را
کاش مي شد سطري از خون بر کشم قافيه را
شعر از خودم
التماس ماندنش خشکیده روي حنجره
نم نم باران به روي شيشه چون اشکم روان
رفت آن آرام جان وگشته ام بي خانمان
جاي پاي رفتنش را آب باران شست وبرد
همزمان من نيز گم گشتم تنم جان دادو مرد
رفت چشمانم به سوي گام هايش خيره شد
رفت ودنيا در تا ابد در پيشگاهم تيره شد
او قدم ميزد به رفتن هر قدم چون نيشتر
مي نشست اندر وجودم با نگاهي خيس وتر
کاشکي شماته ها قدري تومأنينه کنند
کاش ميشد لحظه ها هم داد در سينه کنند
کاش قدرت داشتم تا سد کنم ثانيه را
کاش مي شد سطري از خون بر کشم قافيه را
شعر از خودم
- ۲۴۵
- ۱۲ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط