{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشمهاي خيس من پشت غروب پنجره

چشمهاي خيس من پشت غروب پنجره

التماس ماندنش خشکیده روي حنجره

نم نم باران به روي شيشه چون اشکم روان

رفت آن آرام جان وگشته ام بي خانمان

جاي پاي رفتنش را آب باران شست وبرد

همزمان من نيز گم گشتم تنم جان دادو مرد

رفت چشمانم به سوي گام هايش خيره شد

رفت ودنيا در تا ابد در پيشگاهم تيره شد

او قدم ميزد به رفتن هر قدم چون نيشتر

مي نشست اندر وجودم با نگاهي خيس وتر

کاشکي شماته ها قدري تومأنينه کنند

کاش ميشد لحظه ها هم داد در سينه کنند

کاش قدرت داشتم تا سد کنم ثانيه را

کاش مي شد سطري از خون بر کشم قافيه را

شعر از خودم
دیدگاه ها (۱۹)

پیداست هنوز شقایق نشدیزندانی زندان دقایق نشدیوقتی که مرا از ...

عــطر  تنت روی  پــیراهنـم مــانده ..امــروز بـوییدمش عمــیق...

کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت...سفری بی همراهگم شدن تا ته ...

نقطه ی آغاز سیـــــــگار کشیدن هایم روزی بود که تو تَرکَــم...

سلام عزیزای دل لطفا لایک کامنت بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀...

لایک بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌...

سلام عزیزای دل لطفا لایک کامنت بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀...

و هنوز #تـღـو ↬ رادر تار و پود شعرمیتوان نوشتــــمیشود داشتـ...

پاییز بارش را زمین گذاشتو چمدانش را گشودالبته که می‌دانی سوغ...

بفرست براش😍😍💞💞@m5555s

@m5555s

اگر قرار باشد پاییز را در یک تصویر خلاصه کنم، تویی که با لبخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط