{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیوانه شدم در طلبت بس که به دیوان،

دیوانه شدم در طلبت بس که به دیوان،
هی فال زدم، فال زدم، تا تو بیایی!

"حافظ" خبری از تو ندارد که بگوید ،
میترسم از این بی خبری، ماه رهایی!

از من که دچارت شده ام یاد نکردی،
در وقت سفر با غزل تلخ جدایی!

با این همه تنهایی و رسوایی و دوری،
"شاعر" شده ام تا که بگویم که خدایی!

خال لب تو نقطه ی پرگار وجود است،
اصلا تو خودت دایره ی قسمت مایی...
دیدگاه ها (۵)

دوست دارم دستم را بگیری و زیرگوشم زمزمه کنیکه پشت خوابهای نا...

خسته ام از زندگی اما جوانی میکنمدفترم را میگشایم شعر خوانی م...

ﺑﻴﺎﺩﺕ ﻫﺴﺖ ﺁﻥ ﺷﺐ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎﺑﻪ ﺑﺰﻣﻲ ﺳﺎﺩﻩ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ؟ﺗﻮ ﻣﻲ ﺧ...

عشق و رسوایی خطر دارد زلیخای عزیزیوسفت در گوشه زندان بماند ب...

«مردی بین ما »پارت ۱۸: «صبحِ خاکستری» اولین پرتوهای بی‌رمق خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط