ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۳
سه روز گذشت.
تهیونگ حرف نزد. عکس مادرش را هر روز نگاه میکرد. جونگ کوک را نگاه میکرد. بعد به دیوار. بعد دوباره عکس.
جونگ کوک تحمل کرد. روز اول چیزی نگفت. روز دوم سوال نپرسید. روز سوم دیگر طاقت نیاورد.
رفت توی اتاق تهیونگ. در را باز کرد. تهیونگ روی تخت نشسته بود. عکس توی دستش.
«تهیونگ.»
تهیونگ سرش را بلند کرد. چشمهایش قرمز بود. نخوابیده بود.
«چی؟»
«با من حرف بزن.»
تهیونگ عکس را گذاشت کنارش. «چی بگم؟»
«بگو چه فکر میکنی. بگو میترسی. بگو عصبانی. فقط چیزی بگو. سکوت تو داره منو خفه میکنه.»
تهیونگ نگاهش کرد. بلند شد. رفت سمت پنجره. پشتش به جونگ کوک بود.
«میترسم.»
جونگ کوک رفت کنارش. «از چی؟»
«از اینکه بین مادرم و تو انتخاب کنم. نمیتونم هر دوتون رو داشته باشم.»
جونگ کوک دستش را گذاشت روی پشت تهیونگ. «کی گفته نمیتونی؟»
تهیونگ برگشت. نگاهش کرد. «سون-هی. پدرم. همه. هر کسی که مادرم رو بیست و دو سال زندانی کرده. اونها گفتن.»
جونگ کوک رفت جلویش ایستاد. دستش را گذاشت روی صورت تهیونگ.
«به من نگاه کن.»
تهیونگ نگاه کرد.
«ما قبلاً از چیزهای بدتر رد شدیم. یادت میاد؟ شلاق. تیر. کما. سون-هی. همه چی. هنوزم کنار همیم.»
تهیونگ دستش را برد و گذاشت روی دست جونگ کوک. «این بار فرق میکنه. این بار پای مادرم توی میونه.»
جونگ کوک لبخند زد. «پس مادرت رو نجات میدیم. ساده است.»
«ساده نیست. پدرم عمارت رو محاصره کرده. سون-هی هر روز زنگ میزنه. اگه یه قدم اشتباه بردارم...»
«ما باهم برمیداریم. اون قدم رو.»
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد. بعد بغلش کرد. محکم.
«چرا اینقدر شجاعی؟»
«از تو یاد گرفتم.»
همان لحظه، تلفن زنگ خورد. شماره ناشناس.
تهیونگ جواب داد. «بله.»
صدای یک زن. گرم. مهربان. «تهیونگ؟ من یون-جوم. دوست مادرت. میتونم کمکت کنم.»
تهیونگ گوشی را چسباند. نگاه به جونگ کوک کرد.
«کجایی؟»
زن آدرس داد. یک کافه قدیمی. نزدیک بازار.
تهیونگ گوشی را قطع کرد. «میرم اونجا.»
جونگ کوک کتش را برداشت. «ما میریم.»
توی ماشین، هیچکدام حرف نزدند. دست تهیونگ روی دست جونگ کوک بود. گرم. لرزان.
نیم ساعت بعد رسیدند. کافه خلوت بود. یک زن با روسری سفید گوشه سالن نشسته بود.
تهیونگ رفت سمتش. نشست. جونگ کوک کنارش.
زن نگاه کرد به تهیونگ. اشک توی چشمهایش حلقه زد.
«همونقدری که فکر میکردم شبیه مادرتی. همون چشمها. همون دستها.»
تهیونگ صدایش گرفته بود. «مادرم کجاست؟»
زن نفس عمیقی کشید. «زنده است. ولی خیلی ضعیفه. بیست و دو سال زیرزمین. اگه یه هفته دیگه نجاتش ندین... میمیره.»
پارت ۳
سه روز گذشت.
تهیونگ حرف نزد. عکس مادرش را هر روز نگاه میکرد. جونگ کوک را نگاه میکرد. بعد به دیوار. بعد دوباره عکس.
جونگ کوک تحمل کرد. روز اول چیزی نگفت. روز دوم سوال نپرسید. روز سوم دیگر طاقت نیاورد.
رفت توی اتاق تهیونگ. در را باز کرد. تهیونگ روی تخت نشسته بود. عکس توی دستش.
«تهیونگ.»
تهیونگ سرش را بلند کرد. چشمهایش قرمز بود. نخوابیده بود.
«چی؟»
«با من حرف بزن.»
تهیونگ عکس را گذاشت کنارش. «چی بگم؟»
«بگو چه فکر میکنی. بگو میترسی. بگو عصبانی. فقط چیزی بگو. سکوت تو داره منو خفه میکنه.»
تهیونگ نگاهش کرد. بلند شد. رفت سمت پنجره. پشتش به جونگ کوک بود.
«میترسم.»
جونگ کوک رفت کنارش. «از چی؟»
«از اینکه بین مادرم و تو انتخاب کنم. نمیتونم هر دوتون رو داشته باشم.»
جونگ کوک دستش را گذاشت روی پشت تهیونگ. «کی گفته نمیتونی؟»
تهیونگ برگشت. نگاهش کرد. «سون-هی. پدرم. همه. هر کسی که مادرم رو بیست و دو سال زندانی کرده. اونها گفتن.»
جونگ کوک رفت جلویش ایستاد. دستش را گذاشت روی صورت تهیونگ.
«به من نگاه کن.»
تهیونگ نگاه کرد.
«ما قبلاً از چیزهای بدتر رد شدیم. یادت میاد؟ شلاق. تیر. کما. سون-هی. همه چی. هنوزم کنار همیم.»
تهیونگ دستش را برد و گذاشت روی دست جونگ کوک. «این بار فرق میکنه. این بار پای مادرم توی میونه.»
جونگ کوک لبخند زد. «پس مادرت رو نجات میدیم. ساده است.»
«ساده نیست. پدرم عمارت رو محاصره کرده. سون-هی هر روز زنگ میزنه. اگه یه قدم اشتباه بردارم...»
«ما باهم برمیداریم. اون قدم رو.»
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد. بعد بغلش کرد. محکم.
«چرا اینقدر شجاعی؟»
«از تو یاد گرفتم.»
همان لحظه، تلفن زنگ خورد. شماره ناشناس.
تهیونگ جواب داد. «بله.»
صدای یک زن. گرم. مهربان. «تهیونگ؟ من یون-جوم. دوست مادرت. میتونم کمکت کنم.»
تهیونگ گوشی را چسباند. نگاه به جونگ کوک کرد.
«کجایی؟»
زن آدرس داد. یک کافه قدیمی. نزدیک بازار.
تهیونگ گوشی را قطع کرد. «میرم اونجا.»
جونگ کوک کتش را برداشت. «ما میریم.»
توی ماشین، هیچکدام حرف نزدند. دست تهیونگ روی دست جونگ کوک بود. گرم. لرزان.
نیم ساعت بعد رسیدند. کافه خلوت بود. یک زن با روسری سفید گوشه سالن نشسته بود.
تهیونگ رفت سمتش. نشست. جونگ کوک کنارش.
زن نگاه کرد به تهیونگ. اشک توی چشمهایش حلقه زد.
«همونقدری که فکر میکردم شبیه مادرتی. همون چشمها. همون دستها.»
تهیونگ صدایش گرفته بود. «مادرم کجاست؟»
زن نفس عمیقی کشید. «زنده است. ولی خیلی ضعیفه. بیست و دو سال زیرزمین. اگه یه هفته دیگه نجاتش ندین... میمیره.»
- ۱۴۷
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط