ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۵
عمارت. شب. ساعت ۱۱.
تهیونگ و جونگ کوک توی اتاق نشیمن نشسته بودند. نقشه عمارت پدر تهیونگ روی میز پهن بود. بزرگ. چند طبقه. راهروهای پیچ در پیچ.
تهیونگ با خودکار قرمز روی نقشه علامت زد. «اینجا ورودی اصلی. دو تا نگهبان. اینجا راه پله عقب. هیچکس نیست. از اونجا میریم پایین.»
جونگ کوک به نقشه نگاه کرد. «طبقه منفی سه. فقط با اثر انگشت پدرت باز میشه. چطور میخوای بازش کنی؟»
تهیونگ خودکار را گذاشت زمین. از جیبش یک تکه پلاستیک شفاف درآورد. «اثر انگشت. از لیوانی که پدرم دیشب توی رستوران استفاده کرد. یکی از آدمام برداشت.»
جونگ کوک تعجب کرد. «چطور فهمیدی کدوم رستوران؟»
«همیشه میدونم کجاست. فقط صبر میکردم تا وقتش برسه.»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید. «پس این یعنی همیشه برنامه داشتی. حتی قبل از اینکه سون-هی بیاد.»
تهیونگ نگاهش کرد. «من همیشه برنامه دارم. برای همه چی. فقط بعضی وقتا آدما میان توی برنامه که حسابشون رو نکرده بودم.»
«مثل من؟»
تهیونگ دستش را گذاشت روی دست جونگ کوک. «مثل تو.»
ساعت ۱۲ بود که سون-اوک چای آورد. نگاه نگرانی داشت.
«آقا تهیونگ، دلم شور میزنه. نرو فردا.»
تهیونگ چای را نگرفت. «باید برم سون-اوک. مادرم اونجاست.»
سون-اوک اشک توی چشمهایش حلقه زد. «میدونم. اما میترسم برات. پدرت آدم خوبی نیست.»
تهیونگ بلند شد. رفت کنار سون-اوک. دستش را گذاشت روی شانهاش. «منم خوب نیستم. یادت رفت کیم؟»
سون-اوک گریه کرد. «تو خوبی. تهیونگ. توی دلت خوبی. فقط نشون نمیدی.»
تهیونگ بغلش کرد. برای اولین بار. سون-اوک مات ماند. بعد دستش را کشید روی پشت تهیونگ.
«برگرد. قول بده برمیگردی.»
تهیونگ رهایش کرد. برگشت سمت نقشه.
«قول میدم.»
ساعت ۱ بامداد. جونگ کوک و تهیونگ تنها ماندند.
جونگ کوک گفت: «میترسی؟»
تهیونگ به نقشه نگاه میکرد. «نه.»
«دروغ نگو.»
تهیونگ برگشت. نگاهش کرد. «میترسم. نه از پدرم. از اینکه مادرم اون پایین... زنده نباشه.»
جونگ کوک دستش را گرفت. «زنده است. بیست و دو سال صبر کرده. یکی دو روز دیگه براش چیزی نیست.»
تهیونگ لبخند زد. تلخ. «تو همیشه پر از امیدی.»
«تو همیشه پر از ترسی. به درد هم میخوریم.»
تهیونگ خندید. کوتاه. اما واقعی. «این رو قبلاً گفتی.»
«بازم میگم. تا وقتی باورت بشه.»
ساعت ۲ بود که چراغها را خاموش کردند. روی مبل خوابیدند. دست توی دست. تهیونگ نفس جونگ کوک را میشنید. آرام. منظم.
«جونگ کوک.»
«ها؟»
«اگه فردا... اگه اتفاقی برام افتاد...»
«نمیفته.»
«اگه افتاد، برو پیش مادرم. بگو پسرم تا آخرین نفس به فکرت بود.»
جونگ کوک بلند شد. نشست. نگاه کرد به تهیونگ. «فردا هر اتفاقی بیفته، کنارتم. اگه بمیری، منم میمیرم. اگه زنده بمونی، منم زنده میمونم. حرفت تموم؟»
تهیونگ نگاهش کرد. چیزی نگفت. فقط دستش را محکمتر گرفت.
صبح شد. نور از لای پرده زد توی اتاق. هر دو بیدار بودند. نخوابیده بودند.
تهیونگ بلند شد. رفت حمام. جونگ کوک صدای آب را شنید.
وقتی برگشت، کت و شلوار مشکی پوشیده بود. موهایش را عقب زده بود. اسلحه را برداشت. چک کرد. گذاشت توی کمر.
«آمادهای؟»
جونگ کوک بلند شد. کت سفید پوشید. همانی که تهیونگ برای تولدش داده بود.
«آماده.»
رفتند بیرون. سوار ماشین شدند. سون-اوک جلوی در ایستاده بود. دستش را بلند کرد. خداحافظی.
تهیونگ نگاه نکرد. جونگ کوک دستش را بلند کرد. برگشت.
ماشین راه افتاد. سمت عمارت پدر. سمت زیرزمین. سمت مادری که بیست و دو سال توی تاریکی منتظر بود.
جونگ کوک دستش را گذاشت روی دست تهیونگ. «برنده میشیم.»
تهیونگ به جاده نگاه کرد. «میدونم.»
پارت ۵
عمارت. شب. ساعت ۱۱.
تهیونگ و جونگ کوک توی اتاق نشیمن نشسته بودند. نقشه عمارت پدر تهیونگ روی میز پهن بود. بزرگ. چند طبقه. راهروهای پیچ در پیچ.
تهیونگ با خودکار قرمز روی نقشه علامت زد. «اینجا ورودی اصلی. دو تا نگهبان. اینجا راه پله عقب. هیچکس نیست. از اونجا میریم پایین.»
جونگ کوک به نقشه نگاه کرد. «طبقه منفی سه. فقط با اثر انگشت پدرت باز میشه. چطور میخوای بازش کنی؟»
تهیونگ خودکار را گذاشت زمین. از جیبش یک تکه پلاستیک شفاف درآورد. «اثر انگشت. از لیوانی که پدرم دیشب توی رستوران استفاده کرد. یکی از آدمام برداشت.»
جونگ کوک تعجب کرد. «چطور فهمیدی کدوم رستوران؟»
«همیشه میدونم کجاست. فقط صبر میکردم تا وقتش برسه.»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید. «پس این یعنی همیشه برنامه داشتی. حتی قبل از اینکه سون-هی بیاد.»
تهیونگ نگاهش کرد. «من همیشه برنامه دارم. برای همه چی. فقط بعضی وقتا آدما میان توی برنامه که حسابشون رو نکرده بودم.»
«مثل من؟»
تهیونگ دستش را گذاشت روی دست جونگ کوک. «مثل تو.»
ساعت ۱۲ بود که سون-اوک چای آورد. نگاه نگرانی داشت.
«آقا تهیونگ، دلم شور میزنه. نرو فردا.»
تهیونگ چای را نگرفت. «باید برم سون-اوک. مادرم اونجاست.»
سون-اوک اشک توی چشمهایش حلقه زد. «میدونم. اما میترسم برات. پدرت آدم خوبی نیست.»
تهیونگ بلند شد. رفت کنار سون-اوک. دستش را گذاشت روی شانهاش. «منم خوب نیستم. یادت رفت کیم؟»
سون-اوک گریه کرد. «تو خوبی. تهیونگ. توی دلت خوبی. فقط نشون نمیدی.»
تهیونگ بغلش کرد. برای اولین بار. سون-اوک مات ماند. بعد دستش را کشید روی پشت تهیونگ.
«برگرد. قول بده برمیگردی.»
تهیونگ رهایش کرد. برگشت سمت نقشه.
«قول میدم.»
ساعت ۱ بامداد. جونگ کوک و تهیونگ تنها ماندند.
جونگ کوک گفت: «میترسی؟»
تهیونگ به نقشه نگاه میکرد. «نه.»
«دروغ نگو.»
تهیونگ برگشت. نگاهش کرد. «میترسم. نه از پدرم. از اینکه مادرم اون پایین... زنده نباشه.»
جونگ کوک دستش را گرفت. «زنده است. بیست و دو سال صبر کرده. یکی دو روز دیگه براش چیزی نیست.»
تهیونگ لبخند زد. تلخ. «تو همیشه پر از امیدی.»
«تو همیشه پر از ترسی. به درد هم میخوریم.»
تهیونگ خندید. کوتاه. اما واقعی. «این رو قبلاً گفتی.»
«بازم میگم. تا وقتی باورت بشه.»
ساعت ۲ بود که چراغها را خاموش کردند. روی مبل خوابیدند. دست توی دست. تهیونگ نفس جونگ کوک را میشنید. آرام. منظم.
«جونگ کوک.»
«ها؟»
«اگه فردا... اگه اتفاقی برام افتاد...»
«نمیفته.»
«اگه افتاد، برو پیش مادرم. بگو پسرم تا آخرین نفس به فکرت بود.»
جونگ کوک بلند شد. نشست. نگاه کرد به تهیونگ. «فردا هر اتفاقی بیفته، کنارتم. اگه بمیری، منم میمیرم. اگه زنده بمونی، منم زنده میمونم. حرفت تموم؟»
تهیونگ نگاهش کرد. چیزی نگفت. فقط دستش را محکمتر گرفت.
صبح شد. نور از لای پرده زد توی اتاق. هر دو بیدار بودند. نخوابیده بودند.
تهیونگ بلند شد. رفت حمام. جونگ کوک صدای آب را شنید.
وقتی برگشت، کت و شلوار مشکی پوشیده بود. موهایش را عقب زده بود. اسلحه را برداشت. چک کرد. گذاشت توی کمر.
«آمادهای؟»
جونگ کوک بلند شد. کت سفید پوشید. همانی که تهیونگ برای تولدش داده بود.
«آماده.»
رفتند بیرون. سوار ماشین شدند. سون-اوک جلوی در ایستاده بود. دستش را بلند کرد. خداحافظی.
تهیونگ نگاه نکرد. جونگ کوک دستش را بلند کرد. برگشت.
ماشین راه افتاد. سمت عمارت پدر. سمت زیرزمین. سمت مادری که بیست و دو سال توی تاریکی منتظر بود.
جونگ کوک دستش را گذاشت روی دست تهیونگ. «برنده میشیم.»
تهیونگ به جاده نگاه کرد. «میدونم.»
- ۱۸۰
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط