{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

استوانه رو یه گوشه گذاشت و بالباسایی که توی دستش بود کیف

استوانه رو یه گوشه گذاشت و بالباسایی که توی دستش بود کیف رو میکشوند سمت خودش....
وقتی کیفو درآورد متوجه شدیم یه سک بزرگه..
من_سعی کن زیپشو بازکنی...
پنداربا همون لباسا سعی میکرد که زیپارو بازکنه که انصافا موفق هم شد...
پندار+اینجا کلی وسیله هست...بهشون دست نمیزنم ممکنه اثرانگشتی چیزی داشته باشه.. نیازبشه...
من_آفرین...
پندار+وایسا...اون ته هم یه بسته ی باروت هست....با یه فندک...فکرکنم پدرم میخواست اینجارو منفجرکنیم...
من_اینجا که زیرزمینیه...
پندار+نه...زیرزمینی نیس....ما ازراه زیرزمینی اومدیم تو.....حالا باید بریم کوله پشتیامونو ازپشت درزیرزمسنی برداریم...25ثانیه هم بیشترفرصت نیس که ازدرخارج شی و برگردی...یعنی به محض بازشدن درفقط 25ثانیه بعدش درباسرعت بسته میشه....
من_خوب زودتربریم...
پندار+بریم...
پشت سرش راه افتادم درو با گفتن رمزبازکرد به سرعت ازدرخارج شدو با دوتا کوله پشتی برگشت...
درپشت سرش بسته شد...البته به لطف درپیرهنش پاره شد...
پندار+قلبم اومد توی دهنم فکرکردم ازوسط نصف شد...
من_وای خدارو شکر...سکته کردم....
پندار+بریم ..من اون بیرونم یکم باروت ریختم....فقط مونده بااین دستگاه یکم وربرم تارمزشوعوض کنم...
من_چرا؟!
پندار+چون اگرکسی ازافراد اون گروه بیاد اینجا رمزو میدونه...مادرم میگه بعدازمرگ رییسشون پسرخنگش هیچ وقت رمزو عوض نکرده...
من_بلدی؟!

پندار+مامان یادم داده...
من_عمه پروانه مگه بلده؟؟!!
پندار+چی فکرکردی...مامانم پلیسه....یعنی بود...
من_باباشما کمپلت پلیس زاده بودین...نافتونو با نظامیا بریدن!!!
پندارنیش خنده ای زدو درحالی که داشت با دستگاهی که به دیوارروبه روش وصل بود ورمیرفت باپاشم روی زمین ضرب گرفته بود...
پندار_ازتوی کوله پشتی من یه گوشی هستش که بهش یه فیشی وصله...برش دارو بهم بدش....
کلی توی کوله پشتی گشتم...
بالاخره پیداش کردم....بهش دادمش...
انتهای فیشو به دستگاه وصل کرد...
یکم باگوشی کارکرد البته من سردرنیوردم..
.پندار+536801966376
پندار+بریم...
من_بریم...
استوانه رو توی لباسا پیچیدیمو جاش دادیم توی ساک ...
همینجورکه داشتیم میرفتیم سمت درپندارخم شده بود ویاروتو میریخت زمین....
دورتادورخونه رو تاب خوردیم...دروبازکردیمو ازکلبه زدیم بیرون...کلبه با سنگایی که روبروش بود استتارشده بود...باکمک پندارچوبای کوچیکی که اطراف ریخته بودنو برداشتیم و گذاشتیم جلوی سنگا بعدشم پندارازتوی کوله اش یه بشکه رودرآورد...
من_این چیه؟!
پندار+نفت....برای اشتعال پذیری بیشتر...
به سمت ساختمون کلبه نفت های توی بشکه روخالی میکرد...
پندار+دورشو...یکم فاصله بگیر...
چندقدم عقب رفتم...
پندافندکشو روشن کردو چندلحظه سردوتا چوب و ذغالی که ازتوی کوله اش درآورده بود گرفت....وقتی خوب آتیش گرفتن یه tntروازتوی جعبه ی مخصوصش درآورد ...ذغالو چوبو پرت کردسمت ساختمون...
tntروبافندکش آتیش زد چندقدم اومدعقب و باتمام زورش پرتش کرد
.سمت کلبه ...بعدازچندلحظه که داشتیم باتمام سرعت میدویدیم صدای انفجاری گوشمو آزارداد..وشامو گرفتم...نفسم گرفت..
پندارفریادزد+بدو...فقط بدو....
بانفس نفس های فراوونم سعی کردم بدوم....ازسرپایینی به زورپایین میرفتم..یه لحظه پام گرفت به یه تخته سنگ خواستم خودمو نگه دارم اما تکیه ای نداشتم توی یک تصمیم آنی برای اینکه پندارباهام پرت نشه قفل طنابوکه به کمرم بودو بازکردم....باسردرد و احساس گرما و سرمای شدید باهم
پلکای خیسمو بستم...

********
پندار....
*******
بهاره معلق روی هواوزمین بود...خواستم باطناب بکشمش سمت خودم که طناب خالی توی دستام منو ازشوک درآورد...
باتپق هایوپاهامو مانع های جلوی روم به سمتش رفتم ماسکش پاره شده بود باتمام زورم ماسسکو ازروی چهره اش برداشتم...ضربه های آرومی که به صورتش میزدم تابه هوش بیادازاسترسم به ضربه های محکم تبدیل شده بود..زبونم بنداومده بود...
به سمن کوله ام که روی زمین ولو شده بود خم شدم...بطری آبی رو درآوردم و روی صورتش پاشیدم...به هوش نیومد..
گوشمو روی قفسه ی سینه اش چسبوندم صدای قلبش آروم بود....دست چپمو روی دست راستم روی قفسه ی سینه اش گذاشتم...انگشتامو بین فاصله های بینشون جا دادمو بانظم خاصی به قفسه ی سینه اش محکم فشاروارد کردم...اشکام داشت درمیومد...چشماش خیلی آرووم بازشد...داشتم به خودم فحش میدادم ...خیلی خودخواه بووم که مون بهارو به خاطرفهمیدن حقیقت های توخالیه زندگیم به خطرانداخته بودم....
من_حالت خوبه؟!سعی کن حرف بزنی..
لباش به آرومی تکون خورد...
بهار+پ...پندار؟!
من_هیس..ساکت...
تمام بدنم ازدرد داشت فریاد میکشید..پاهام ذوق ذوق میکردن..ودستشو بانهایت ملایمت دورگردنم انداختم...دستودیگمو تکیه زدم به کمرش فشارکمی بهش وارد کردم تا بتونه بلند شد...
من_میتونی بلند شی؟!
بهاره+ا..اره..
من_سعی کن نخ
دیدگاه ها (۱)

درو قفل کردم بهاره خواب بود ممکن بود بیدارشه و بترسه پس باید...

telegram.me/saqi_rad_romanزود جوین شید...هرروز 4قسمت جلوتر.....

به راه ادامه دادیم...تارعنکبوت وبوی کثیفی اطراف دماغمو اذیت ...

telegram.me/:saqi_rad/romanلطفا جوین شید..../منتظرنظراتتون ه...

دوستان چون ایده ی برای نوشتن اون چند پارتی نداشتم بجاش این چ...

اول من نشستم رو موتور و بعد ستی سرشونمو گرفت و سوار شد...نقش...

فیک : my heart

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط