{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوستان چون ایده ی برای نوشتن اون چند پارتی نداشتم بجاش ای

دوستان چون ایده ی برای نوشتن اون چند پارتی نداشتم بجاش این چند پارتی رو نوشتم 👇🏻👇🏻👇🏻




``چند پارتی`` [[بخش اول]]

دور از همه کس ، دور از همه ی آدما ، دور از همه ی اتفاقات عادی زندگی و دور از خانواده

قطعا خیلی آرامش بخشه

آرامشی که الان من دارم تجربش میکنم
به این درک از زندگی رسیدم که دور بودن از همه بهترین کاره و بهترین تصمیمیه که میشه گرفت

تو یه کلبه ی نسبتاً کوچیک نزدیک جنگل بودم برای چند روز دوری از همه ، تنهایی واقعا ارامش میده مگه نه؟

برای جمع کردن هیزم از کلبه خارج شدم و به سمت جنگل رفتم
همینجوری که راه میرفتم شاخه های از درختان که روی زمین افتاده بودن و خشک شده بودن و برمیداشتم

کم کم داشت هوا تاریک می‌شد پس تصمیم گرفتم برگردم سمت کلبه تمام چوب های که جمع کرده بودم و برداشتم و به سمت کلبه رفتم

همینجوری که راه میرفتم متوجه ی یه صدای کوبیدن شدم ، انگار یه چیزی داشت خودشو میکوبید به درخت
یه چیز سفت

چوب ها رو روی زمین گذاشتم و به سمت اون صدا رفتم هر چقدر که نزدیک تر میشدم صدا بیشتر و بیشتر میشد

همون‌جوری که داشتم به اطراف نگاه میکردم چشمم به یه چیز سیاه افتاد یکم که نزدیک تر شدم یه مرد و دیدم که داشت محکم با سنگ به درخت میکوبید و از سرش خون میومد

زود به سمتش رفتم که سرش و بلند کرد و با نگاه کردن به من لبخند محوی زد
زود کنارش نشستم

+: شما... میتونید راه برید؟
-: ن..ه

دستش و گرفتم و سعی کردم بلندش کنم اونو به خودم تکیه دادم و دستم و دور کمرش گذاشتم و بلندش کردم

و به سمت کلبه رفتم
کم کم توان راه رفتنش و از دست میداد و داشت از هوش می‌رفت

محکم‌تر نگش داشتم تا اینکه به کلبه رسیدیم

در کلبه رو باز کردم و اون مرد و روی تخت داخل کلبه گذاشتم

یکم آب و دستمال و چسب آوردم
چون شهر خیلی از جای که هستیم دور بود نمیتونستم ببرمش بیمارستان پس باید خودم یه کاریش میکردم

اول با آب و دستمال تمام خون روی سرش و تمیز کردم و بعد دستمال و روی سرش گذاشتم و با چسب اونو به سرش چسبوندم

چشماش بسته شده بود و یه جورایی عجیب شده بود

شایدم فقط از نظر من عجیب بود

پتو رو روش کشیدم و گذاشتم بخوابه

که یهو یادم افتاد چوبا رو با خودم نیاوردم
بهتره برگردم و بیارمشون
از کلبه خارج شدم و به سمت جنگل برگشتم...


••ویو لوکا••


.....






ممنون میشم نظرتون و بگید ☃️💐
دیدگاه ها (۲)

خب دوستان می‌خوام از امروز از نو شروع کنم پس تمام رمان ها و ...

#استوری درخواستی

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ¹³ سوجین: تو هم مراقب خودت باش، کوک...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ³⁷..در آسانسور بسته شد و به سمت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط