{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی از همکارام میگفت: بچه بودم روضه داشتیم خوابیده بودم ب

یکی از همکارام میگفت: بچه بودم روضه داشتیم خوابیده بودم بیدار شدم دیدم گشنمه رفتم آشپزخونه دیدم پام رفته تو سینی حلوا،
کف آشپزخونه پر سینی حلوا نذری،
دیدم گند زدم، یه پایی رفتم تو اتاق پامو با یه پارچه پاک کردم دیدم صدای جیغ میاد،
گفتم آقا گندش در اومد...
رفتم نگاه کنم دیدم همه میزنن تو سرشون چند نفر غش کردن که حضرت پاشو گذاشته تو سینی!
اون سینی رو با همه حلوا ها قاطی کردن همه محل صف کشیدن یه ذره ببرن!
شب بابام میگفت حلوا بخور بدبخت شفا بگیری جا پای حضرت است!

صادق هدایت
دیدگاه ها (۱)

#برادر ناتنی من

وقتی استادت بودP:4ویو ا.ت:داشتم غر میزدم زیر لب که یک کاغذ ج...

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝒂 | نظریه‌ی ماــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

پارت: 15 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**سینی نقره‌ای تو دست‌هام ط...

ویو جونگ کوک صبح:از خواب بیدار شدم و یاد اتفاق های دیروز افت...

دختر تنها______________________________________ویو ا/تخیلی خ...

part : 38chapter : 2نمیخواستم حالشو بدتر کنم+ چرا اونجا وایس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط