°○☆save me☆○° °○☆part 2☆○°
°○☆save me☆○° °○☆part 2☆○°
توی یه روز بارونی که یوکی و ایزانا داشتند باهم قایم موشک بازی می کردند مادر آلنا همه رو صدا زد تا توی اتاق نشیمن جمع بشن همه کنجکاو بودند که چه خبر شده و برای چی جمع شدند ناگهان زنی با موهای بلوند و کت بارونی و یک مرد قد بلند با کت و شلوار و موهای مرتب وارد اتاق نشیمن شدند معلوم شد که اونا میخواستن بچه ای رو فرزندی قبول کنند
یوکی و ایزانا اصلا نگران این موضوع نبودند چون توی ۲ سال گذشته هیچکس آنها رو انتخاب نکرده بود اما یوکی این دفعه یه حس بدی به این خانواده داشت
یوکی : یه حس بدی دارم میترسم اگه منو انتخاب کنند چی؟
ایزانا : نترس این ها هم مثل بقیه خانواده ها هستن اونها هیچوقت مارو انتخاب نمیکنند
یوکی : ولی......
ایزانا : نترس اگه هم تو رو انتخاب کنند نمیزارم ببرنت
*یوکی یکم حس بهتری پیدا کرد اما هنوز هم نگران بود*
مادر آلنا داشت دونه دونه بچه ها رو به ترتیب به آن زن و شوهر معرفی میکرد
مادر آلنا : این یوکی هست دختر آرومی هست ولی اگه باهاتون گرم بگیره خیلی شیرینه ۸ سالشه ماه دیگه هم ۹ سالش میشه معمولا کم حرفه
زن رو به مرد کرد و گفت : این چطوره؟
مرد شانه بالا انداخت و گفت : نمیدونم به نظر بامزه میاد
زن : پس ما همین بچه رو میخوایم
زن رو به یوکی کرد و گفت : اسم من نینا هست این مرد هم شوهر منه اندرو
*استرس تمام بدن یوکی رو گرفت نمیخواست با آنها بره میخواست تا ابد توی پروشگاه با ایزانا بمونه پس فرار کرد نمی دونست کجا میخواد بره فقط میخواست تا آنجا میتونه از اونجا دور شه*
مادر آلنا : ببخشید اون یکم خجالتی هست
نینا : اشکالی نداره میدونم یکم سخته که بخواد از دوست جدا بشه
مادر آلنا : درسته یکم بهش فضا بدیم حتما برمیگرده
توی یه روز بارونی که یوکی و ایزانا داشتند باهم قایم موشک بازی می کردند مادر آلنا همه رو صدا زد تا توی اتاق نشیمن جمع بشن همه کنجکاو بودند که چه خبر شده و برای چی جمع شدند ناگهان زنی با موهای بلوند و کت بارونی و یک مرد قد بلند با کت و شلوار و موهای مرتب وارد اتاق نشیمن شدند معلوم شد که اونا میخواستن بچه ای رو فرزندی قبول کنند
یوکی و ایزانا اصلا نگران این موضوع نبودند چون توی ۲ سال گذشته هیچکس آنها رو انتخاب نکرده بود اما یوکی این دفعه یه حس بدی به این خانواده داشت
یوکی : یه حس بدی دارم میترسم اگه منو انتخاب کنند چی؟
ایزانا : نترس این ها هم مثل بقیه خانواده ها هستن اونها هیچوقت مارو انتخاب نمیکنند
یوکی : ولی......
ایزانا : نترس اگه هم تو رو انتخاب کنند نمیزارم ببرنت
*یوکی یکم حس بهتری پیدا کرد اما هنوز هم نگران بود*
مادر آلنا داشت دونه دونه بچه ها رو به ترتیب به آن زن و شوهر معرفی میکرد
مادر آلنا : این یوکی هست دختر آرومی هست ولی اگه باهاتون گرم بگیره خیلی شیرینه ۸ سالشه ماه دیگه هم ۹ سالش میشه معمولا کم حرفه
زن رو به مرد کرد و گفت : این چطوره؟
مرد شانه بالا انداخت و گفت : نمیدونم به نظر بامزه میاد
زن : پس ما همین بچه رو میخوایم
زن رو به یوکی کرد و گفت : اسم من نینا هست این مرد هم شوهر منه اندرو
*استرس تمام بدن یوکی رو گرفت نمیخواست با آنها بره میخواست تا ابد توی پروشگاه با ایزانا بمونه پس فرار کرد نمی دونست کجا میخواد بره فقط میخواست تا آنجا میتونه از اونجا دور شه*
مادر آلنا : ببخشید اون یکم خجالتی هست
نینا : اشکالی نداره میدونم یکم سخته که بخواد از دوست جدا بشه
مادر آلنا : درسته یکم بهش فضا بدیم حتما برمیگرده
- ۱۹۱
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط