{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

°○☆save me☆○° °○☆part 4☆○°

°○☆save me☆○° °○☆part 4☆○°

یوکی : باشه قول میدم
*یوکی انگشت کوچیکه اش رو به نشانه قول دادن بالا آورد*
*ایزانا انگشتش اش رو با انگشت یوکی گره زد و لبخندی زد*
ایزانا : پس منتظرم بمون زودی میام دنبالت
*یوکی سرش رو به نشانه موافقت تکون داد*
ایزانا و یوکی از درخت پایین اومدن و به سمت یتیم خونه رفتن وقتی وارد یتیم خونه شدند مادر آلنا سمت یوکی رفت و یه سیلی محکم به صورتش زد اما یوکی گریه نکرد
یوکی : متاسفم مادر آلنا من نباید فرار می کردم و جلوی اون خانم و آقا بی ادبی کردم
مادر آلنا : خوبه که اشتباهات ات رو میپذیری. فردا اون خانوم و آقا میان دنبالت تا باهاشون بری . برو و وسایلت رو جمع کن و فکر فرار به سرت نزنه
یوکی : چشم
*ایزانا و یوکی باهم به طبقه بالا رفتند*
ایزانا : مادر آلنا خیلی بدجنس هست نباید اون کارو می کرد
یوکی : مهم نیست اشتباه از من بود ولی مهم نی همینکه میدونم کسی که منو دوست داره دوسم داره کافیه
*ایزانا لبخندی زد*
یوکی : همونجا واینستا بیا کمکم کن وسایلم رو جمع کنم
ایزانا : باشه باشه فقط یه بار دیگه میگی؟
یوکی : چیو؟
ایزانا : اینکه دوسم داری
*یوکی کمی دستپاچه و سرخ شد*
یوکی : فقط همون یه بار گفتم میخواستی بشنوی
ایزانا : بگو دیگه
یوکی : نه
ایزانا : خواهش
یوکی : نه اگه همینجوری ادامه بدی حرفم رو پس میگیرم
ایزانا : باشه باشه
یوکی : بیا کمکم
*ایزانا به یوکی کمک کرد که تا وسایلش رو جمع کنه*
یوکی : میدونی خیلی سخته که بخوام از اینجا برم از پیش تو برم
ایزانا : میدونم ولی اگه مقاومت کنی.....
یوکی : اره میدونم مادر آلنا منو کتک میزنه به خاطر همین تصمیم گرفتم برم و منتظر تو بمونم
اون شب خیلی آروم گذشت اما یوکی خوابش نمی برد به خاطر همین رفت به پشت بوم و به ستاره ها نگاه میکرد ایزانا میخواست بره پیشش اما وقتی متوجه شد داره گریه میکنه ترجیح داد تنها اش بزاره اما با هر قطره اشکی که یوکی می ریخت قلب ایزانا خورد می شد
((صبح روز بعد))
صبح زود ساعت ۹:۰۰ اون زن و شوهر دنبال یوکی اومده بودن یوکی وسایل اش رو برداشت و از بچه ها خداحافظی کرد و قبل از رفتن ایزانا را بغل کرد و بو*سه ای روی گونه اش گذاشت و رفت با رفتن یوکی ایزانا احساس پوچی کرد اما به خودش امید میداد که بلاخره روزی میره پیش یوکی

مرسی که تا اینجا حمایت ام کردید واقعا خوشحال شدم راسش من اینو یه روز سر کلاس یکی از معلم ها نوشتم و اصلا فکرش رو نمیکردم که اینقدر آدم از این داستان خوششون بیاد چپتر بعدی یه پرش زمانی به ۶ سال دیگه داریم وقتی که یوکی ۱۵ سالشه و ایزانا ۱۸ راستی یادم رفت اول داستان بگم ایزانا و یوکی ۲ سال تفاوت سنی دارن😅
دیدگاه ها (۲)

°○☆save me☆○° °○☆part 4.5☆○°بچه ها توی این پارت یه خلاصه...

°○☆save me☆○° °○☆part 5☆○°یه روز که ساعت حدوداً ۶ بود یو...

°○☆save me☆○° °○☆part 3☆○°بعد از اینکه اون زن و شوهر رفت...

°○☆save me☆○° °○☆part 2☆○°توی یه روز بارونی که یوکی و ای...

°○☆save me☆○° °○☆part 1☆○°یوکی از ۶ سالگی در پرورشگاه بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط