๑˙❥˙๑بوسه دردناک ๑˙❥˙๑
๑˙❥˙๑بوسه دردناک ๑˙❥˙๑
پارت ۳
تهیونگ دست از پاک کردن میز برداشت و با کلافگی که میخواست از الکس قائم کنه گفت..... تهیونگ: نه هنوز کارم تموم نشده
دخترک سوار ماشین اش شد و کمی با ناراحتی بیان کرد
الکس: تهیونگ بخاطر من این همه خودتو تو دردسر انداختی
تهیونگ از شدت خستگی آه ای کشید و با خوشحالی گفت..... تهیونگ: نه فقد کافیه پیشهم زندگی کنیم فرشته من تو بهش فکر نکن
دخترک خنده ای صدا دار بلند کرد و گفت
الکس: وای زنجیر من میخواهم باهات حرف بزنم
تهیونگ: راجبه چی بازم پدرم کاری کرده
الکس: نه اصلا همین داره خوشحالم میکنه که مدتی هست اصلا کاری به کارمون نداره
تهیونگ: آره خوب میخواستی چیبگی فرشته من
دخترک مشغول بستن کمربند اش شد و گفت
الکس: یه خبر خیلی خوب دارم برات الان میام
تهیونگ: بیا محله منم کارم تموم شده
الکس: باشه ...
گوشی را روی صندلی انداخت و دیگر شروع به راننده گیکرد فکر کردن به تهیونگ باعث لبخند یهویی رو لب هایش میشد ولی به یاد کیم جول
سو میافتاد بدنش به لرزه میافتاد جول سو آدمی بود که نمیگذاشت تهیونگ حتی نزدیک به الکس بشود ذهنیت خراب خودش را داشت و میگفت که الکس دختر آنلی کاواری فرانسوی هست و میشه گفت
لج کردن با الکس رو داشت بین پول و زندگی خوب و الکس یک انتخاب
را برای پسرش گذاشت ولی تهیونگ بیشتر از همه چی همه کس و دارایی هایش الکس را دوست داشت و عاشق اش بود انتخاب اش الکس شد و دیگر هیچ پول یا ماشین های لوکس ای زیر پاش نبود بلکه
حالا تو کافه کار میکرد و زندگی در خونه کوچیک کرایه ای پایین شهر تنها فقد بخاطر عشق اش الکس بود
نگاه های عصبی جول سو رو خودش باعث ترس بیشتر اش میشد تا حدی که بدنش به شدت میلرزید ترس اینکه اگر از حامله گی اش خبر دار میشد چی حتما هر کاری میکرد تا بچه را بکشه به ماشین پشت اش تکیه داد
الکس: دست از سرمون بردارید
جول سو خنده مزخرفی سر داد و گفت
جول سو: مگه بهت نگفتم از تهیونگ فاصله بگیر ...
الکس : ما عاشق هم هستیم نمیخواهیم از هم جدا بشیم
جول سو قدم دیگر روی زمین برداشت و فاصله آن دو نفر کم شد ...
جول سو : خب که چی مگه برای من مهمه زود از پسرم جدا میشی میفهمی
دخترک باز هم قدمی دیگر به عقب برداشت و به شدت بفضاش گرفت
الکس : نه نمیخواهم من تهیونگو دوست دارم
پارت ۳
تهیونگ دست از پاک کردن میز برداشت و با کلافگی که میخواست از الکس قائم کنه گفت..... تهیونگ: نه هنوز کارم تموم نشده
دخترک سوار ماشین اش شد و کمی با ناراحتی بیان کرد
الکس: تهیونگ بخاطر من این همه خودتو تو دردسر انداختی
تهیونگ از شدت خستگی آه ای کشید و با خوشحالی گفت..... تهیونگ: نه فقد کافیه پیشهم زندگی کنیم فرشته من تو بهش فکر نکن
دخترک خنده ای صدا دار بلند کرد و گفت
الکس: وای زنجیر من میخواهم باهات حرف بزنم
تهیونگ: راجبه چی بازم پدرم کاری کرده
الکس: نه اصلا همین داره خوشحالم میکنه که مدتی هست اصلا کاری به کارمون نداره
تهیونگ: آره خوب میخواستی چیبگی فرشته من
دخترک مشغول بستن کمربند اش شد و گفت
الکس: یه خبر خیلی خوب دارم برات الان میام
تهیونگ: بیا محله منم کارم تموم شده
الکس: باشه ...
گوشی را روی صندلی انداخت و دیگر شروع به راننده گیکرد فکر کردن به تهیونگ باعث لبخند یهویی رو لب هایش میشد ولی به یاد کیم جول
سو میافتاد بدنش به لرزه میافتاد جول سو آدمی بود که نمیگذاشت تهیونگ حتی نزدیک به الکس بشود ذهنیت خراب خودش را داشت و میگفت که الکس دختر آنلی کاواری فرانسوی هست و میشه گفت
لج کردن با الکس رو داشت بین پول و زندگی خوب و الکس یک انتخاب
را برای پسرش گذاشت ولی تهیونگ بیشتر از همه چی همه کس و دارایی هایش الکس را دوست داشت و عاشق اش بود انتخاب اش الکس شد و دیگر هیچ پول یا ماشین های لوکس ای زیر پاش نبود بلکه
حالا تو کافه کار میکرد و زندگی در خونه کوچیک کرایه ای پایین شهر تنها فقد بخاطر عشق اش الکس بود
نگاه های عصبی جول سو رو خودش باعث ترس بیشتر اش میشد تا حدی که بدنش به شدت میلرزید ترس اینکه اگر از حامله گی اش خبر دار میشد چی حتما هر کاری میکرد تا بچه را بکشه به ماشین پشت اش تکیه داد
الکس: دست از سرمون بردارید
جول سو خنده مزخرفی سر داد و گفت
جول سو: مگه بهت نگفتم از تهیونگ فاصله بگیر ...
الکس : ما عاشق هم هستیم نمیخواهیم از هم جدا بشیم
جول سو قدم دیگر روی زمین برداشت و فاصله آن دو نفر کم شد ...
جول سو : خب که چی مگه برای من مهمه زود از پسرم جدا میشی میفهمی
دخترک باز هم قدمی دیگر به عقب برداشت و به شدت بفضاش گرفت
الکس : نه نمیخواهم من تهیونگو دوست دارم
- ۱۶.۶k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط