{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⁦⁩⁦⁦๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁩بوسه دردناک ⁦⁦๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑

⁦⁩⁦⁦๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁩بوسه دردناک ⁦⁦๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑
پارت ۱


هر دانه برف یک داستان منحصر به فرد از آسمان به زمین می‌آورد هر کدام از برف یک داستان پر از عشق و معشوق تنها کلمه ای که گفته بودن برای هم دیگر ( زنجیر من ) این کلمه ای بود که تنها فردی زندگیش عشق اش معشوق اش رویا هایش درمان قلبش درمان روز های تلخ و همچنین دیوانه وار عاشق اش بود تهیونگش عاشق خودش بود تهیونگش تنها کسی بود که سر‌ رو شانه اش گذاشته بود تنها کسی بود که خودش را لایق او می‌دانست تهیونگ تنها مالکه قلبش بود نگاه ای غمگینی اش را روی دست راست اش دوخت هیچ وقت به یاد نمی‌آورد که یک روز این دست اش خالی بماند ..
نگاه ای به پنجره انداخت هوای تاریک و آن بارش برف زیبا و درخشان در تاریکی شب و منظره باشکوه باعث بغض بیشتر اش میشد
چقد از اون روز ها گذاشته بود چقدر از آن لحظه هایش شیرینی و عاشقانه گذشته بود امشب سالگرد تنها شدن این همه سال ها بود امشب شبی بود که درست دو سال پیش در همین هفته همین ماه و همین روز تهیونگش را از دست داد دامن قرمز رنگش را بر دستش گرفت
تهیونگ تنها فردی بود که او را عاشق خودش کرده بود و تنها آدمی رو کره زمین بود که ماله خودش می‌دانست
سمته در چرخید و دامن توری و قرمز رنگ اش را بر آن دست های خالی اش گرفت و به سختی زانو اش را کج کرد تا برای قدم اول راه بیافتد نگاه ای که به خودش می‌انداخت تنها مالکه بدنش تهیونگش بود که حالا حتی از وجود این دختر عصبی میشد ؟ یا شاید هم چیزه دیگر بود شاید هم افکار الکس اشتباه میکرد ...
چه خوب میشد که حالا تهیونگش کنارش ایستاده بود یا نوازش ای رو موهایش با آن دست ورزیده اش انجام میداد تا الکس را بیشتر ماله خودش میکرد یا دستش را می‌گرفت با به یاد آوردین این صحنه ها ناخودآگاه دخترک لبش را گزید و شیطان را پس زد تنها کار دیگر که انجام داد گفتن یک کلمه در دلش بود ( الکس چند بار باید بگم تهیونگ نیست )
لبخندی زد و اولین قدمی را در سالن بزرگ و سفید رنگ گذاشت در حالی که چشم به زمین دوخته بود لبخند زوری ای رو لب هایش نشست [ اسلاید ۲ ]
با قدم های آهسته روی زمین می‌گذاشت و آن پاشنه های بلند که خودش صدا جهان را داشت دید هر مردی را به خودش می‌دزدید از هر کنار زن یا مرد ای که رد میشد تنها یک لبخندی میزد که باعث خورد دید چشم مرد های آن جشن میشد .... روبه رو وکیل شرکت ایستاد و بعد از لبخندی گفت
الکس: شریک جدید شرکتمنو نیومده ؟
مرد مسن لبخندی زد و لیوان شراب را در اختیار الکس گذاشن دخترک متقابل لبخندی زد و لیوان را از دست پیر مرد گرفت
... : هنوز نه ولی چند دقایق ای پیش بود که باهاشون تماس گرفتم ایشون گفتن که تو راه نزدیک ای هستن
الکس متقابل لبخندی زد و در جواب مرده گفت
های
دیدگاه ها (۰)

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

#لینو#استری_کیدزنوزاد کوچولو همینطور که خنده ای بزرگ بر لب د...

بهار بدون تو

رویایی واقعی اما مانند دروغ

#حکایت_قدیمی «سواره از پیاده خبر ندارد، سیر از گرسنه»در زمان...

🎥 پزشکیان ناخواسته خودش را لو داد که: چه کسی متن پیام‌هایش ر...

سناریو مایکی { جنگل چشمات } درحالی که اون مرد ها در اتاق رو ...

یکی بود که خیلی پولدار بود،اما همیشه فقط یک دست کت‌وشلوار قه...

رز ابی من ♡:)part.5.(اول عکسا بعد بخش چهارم )بخش چهارم ♡~~ما...

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم PAER 3به‌رانپو نگاه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط