فاصله دخترکوچولو تا پیر مرد یک نفر بود

فاصله دخترکوچولو تا پیر مرد یک نفر بود؛
روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید : - غمگینی؟
- نه
- مطمئنی؟
- نه
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
 دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛
کیفش را باز کرد؛
عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت....
دیدگاه ها (۲۲)

پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!دختر: ت...

یادته بهت زل میزدم بهم میگفتی چته؟ میگفتم اخ چه عروسی میشی ت...

کودک درونم خیلی دیوث شده !!!امروز داشت مخ ندای درونم رو میزد...

مورد داشتیم شب خواستگاری....بچه لگد میزنه ☺

#داستان_شب سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند. در فاص...

⊰ྀུ──❥✿❊ ⃟🌸❊✿❥──⊰ྀུ⊰📚داستان کوتاه#تبسم_شفاء_دهنده:دختربچه ا...

part(8) 🤍rose white🤍13[April]2020گاهی عشق سکوت است، نگاهی که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط