{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در این دنیا هیچکس به من نگفت بمان...

در این دنیا هیچکس به من نگفت بمان...
ولی من ماندم ..
ماندم و تکیه گاهی شدم ...
برای خستگی دیگران....
حالا خیلی خسته ام خیلی زیاد. . .
خسته با چشم هایی که دیگر اشک هم نمی ریزد ...
تنها می دانم ...
باید تا همیشه آغوشی باشم برای دیگران ...
بی آنکه کسی مرا در آغوش بگیرد. . .
همه چیز می گذرد:
فصل ها برف ها باران ها
من اما همچنان ایستاده ام ....
چون پرنده ای که بال هایش شکسته است....
دیگر چه فرقی می کند که بخواهم بروم یا بمانم؟ 
دیدگاه ها (۳)

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

✦ اولین گناه ✦فصل نوزدهم: صبحی که برنگشت---لب‌هایش.روی لب‌ها...

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏یک ماه گذشت.الین دیگر به عمار...

باران از عصر شروع شده بود.چویا کنار پنجره ایستاده بود و به خ...

بالهای سرخ پارت ۱

معامله p19چند روز گذشت.حال جونگ‌کوک بهتر شده بود.دیگر دستگاه...

گاهی آدم چیزی را از دست نمی‌دهد؛خودش را لابه‌لای دوست‌داشتنی...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط