{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در این دنیا هیچکس به من نگفت بمان...

در این دنیا هیچکس به من نگفت بمان...
ولی من ماندم ..
ماندم و تکیه گاهی شدم ...
برای خستگی دیگران....
حالا خیلی خسته ام خیلی زیاد. . .
خسته با چشم هایی که دیگر اشک هم نمی ریزد ...
تنها می دانم ...
باید تا همیشه آغوشی باشم برای دیگران ...
بی آنکه کسی مرا در آغوش بگیرد. . .
همه چیز می گذرد:
فصل ها برف ها باران ها
من اما همچنان ایستاده ام ....
چون پرنده ای که بال هایش شکسته است....
دیگر چه فرقی می کند که بخواهم بروم یا بمانم؟ 
دیدگاه ها (۳)

عشق یعنی این...

موهای تورا که  باد تکان می داد،دل من خبر از حادثه ای ناب می ...

وقتی دیدمش، پرنده‌ای بود زخمی و نیمه‌جان؛بی‌پناه و خسته، با ...

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

باران از عصر شروع شده بود.چویا کنار پنجره ایستاده بود و به خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط