ریختن چای با خانم‌جان بود

ریختن چای با خانم‌جان بود
و بلند کردن سینی چای با آقاجان
آقاجان از آشپزخانه تا ایوان
قربان صدقه‌ی دستان خانم‌جان می‌رفت
و خانم‌جان دستانش را تکیه می‌داد به شانه‌ی آقاجان و نم نَمک دوش به دوش آقاجان قدم برمیداشت
نگاهش میکرد و میخندید...
ساده بودند مثل همان چای تازه دَم‌شان
مثل قربان صدقه رفتنشان :)

#عاشقانہ
#حس_خوب
#آموزنده
#انڪَیزشی

#𝒔𝒂𝒏𝒂𝒛_𝒌𝒉𝒂𝒏𝒐𝒎𝒎
دیدگاه ها (۰)

🤎🍂کنارم باش، این پاییزکنارم باش، می‌ترسم!خزان را دوست‌دارم م...

🍊🪵عاشق که نباشیپاییز وصله‌ی ناجور فصل‌هاست پاییز را باید عاش...

دلم یک خانه‌ی قدیمی می‌خواهدیک حال و هوایِ سنتی و اصیلخانه‌ا...

🧷♥️عزیز که پُشتی‌ها و قالیچه‌ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو می...

عاشقانه های شبنم

𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎلیــلــیوم وحــشی¹رایحه شیرین شکوفه ها با بوی تلخ...

پارت ۳

چند پارتیپارت ۳لرزشِ خفیفی در دستانِ جونگکوک پیچید، اما نه ا...

🍀💛 جهیزیه خانم جان ساده بود درست مثل خودش اما زندگیشون پر از...

من شيفته ی خوشی های ساده امهمین فنجان چای عصر گاهیاین ها آخر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط