{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LIKE THE DAY THAT I MET HIM

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~

Part ۳


[ویو ات]

"بوی خاک باران خورده در سراسر کوچه ها پیچیده بود؛ به ارامی قدم برمیداشت. همانطور که نگاهش خیره به زمین بود،کلاه هودی اش را پایین تر کشید،
او نباید از خانه خارج میشد، این کار برایش خطرناک ترین ریسک بود، اما چاره ای هم نداشت..."


-(در حال قدم زدن بود که با ضربه ی شانه به شانه ای که ناگهان به بازویش خورد، برگشت)
حواست کجاس!-


& (پسر کلاهش را جلو کشید و به راهش ادامه داد بدون هیچ حرفی ادامه داد)


-(مدتی به او از پشت خیره ماند و بعد برگشتُ به راهش ادامه داد) روانی-‌‌‌...


"همانجا بود که صدای اژیر ماشین پلیس، در سکوت شب پیچید و نظر ات را به خودش جلب کرد"


-(سریع کلاهش را جلو تر کشید و سرش را پایین انداختُ بدون معطلی ، ولی با ارامش، طوری که به حرکاتش شک نکنند، به راهش ادامه داد)
چخبره-...
(بعد از‌ گذشتن ماشین های پلیس ، سرش را برنگرداند ولی راه رفتنش را سریع تر کرد)


* یک ربع بعد*


-(به خانه اش رسید و کلید را انداختُ در با گشود؛ همان لحظه بود که بوی گندی که از داخل می امد، بیرون زد)
وای-
(کمی عقب رفت و بینی اش را گرفت)
این چه بوی گندیه-...رفتنی که اینطوری نبود-...
(وارد خانه شد و به ارامی در را بست...به سمت اشپزخانه رفت و با روشن کردن برق، صحنه ای جلوی پایش دید که باعث شد نفسش در سینه حبس شود... خشکش زد)



"او در زیرزمین زندگی میکرد. از ان جاهایی که معمولا به عنوان کارگاه های‌کوچک استفاده میشدند؛ باد در پنجره را محکم به دیوار کنارش میکوبید...رد خون نیمه خشک شده از پنجره به دیوار پایینی، و از دیوار روی زمین جاری و تقریبا خشک شده بود؛ بوی نحس از جسم بی جان دختر بچه ای روی قالیچه ی کوچک توی اشپزخانه بود؛ چشمانش باز بودند و بی حرکت به ات خیره مانده بود...

-(نفس گیر کرده بود...دوباره جسد...یک جسد دیگر-...)



<فلش بک>
*دو ماه پیش، ۸:۴۰ دقیقه شب*


-(رو به روی اینه نشسته بود؛ چشمانش از شدت خستگی و بی خوابی قرمز شده بودند و بغضی گلویش را فشار میداد. اشکی نمانده بود برای ریختن؛ نگاهش را از اینه گرفت و به دختری که کنارش ایستاده بود داد)
کی تموم میشه
(نای حرف زدن نداشت)


؟ خانم-...(قلمِ بِراش را کمی از گونه ی ات دور کرد)
پنج دقیقه دیگه میکاپتون تموم میشه میتونید برین لباس عروستون رو تنتون کنید.


-(نگاه سرد و بی حسش را از او گرفت و دوباره به خودش در اینه خیره شد؛ کمی بعد چشمش از توی اینه، به لباس عروسِ براقِ دنباله دار پشت سرش افتاد...دستانش که روی ران هایش بودند، محکم پایینِ لباس ساتَنَش را میفشردند؛ دلش میخواست ان لباس را اتیش بزند)


؟ خوب خانم-...


-(نگاهش را سریع از لباس گرفت و به ان دختر خیره شد)


؟ میکاپتون تموم شد-...(در هایلایترش را بست)
میخواین تو پوشیدن لباس کمکتون کنم؟



-نه....ممنونم.



؟ (لبخندی زد و به نشانه ی احترام تعظیم کردُ بدون گفتن چیز دیگری اتاق ات را ترک کرد. در بسته شد)


-(بعد از خارج شدن ان دختر، کمی به خودش در اینه خیره ماند و از جایش بلند شدُ به سمت تراس اتاقش رفت؛ سرش درد میکرد، چشمانش میسوخت و بغض گلویش را فشار میداد...به پایین خیره شد)


؟¹ داداش بیا بریم داخل-
؟² هیچکس تو حیاط نیس نمیشه که بدون گارد بمونه-
؟¹ بیا بریم هیچی نمیشه!
؟³ (به سمت انها قدم برداشت)
چیکار میکنین شما دو تا؟-
؟¹ میخوایم بریم داخل الان مراسم شروع میشه-
؟³ مراسم ازدواج تو نیست که-...تو برو داخل، تو ام بیا با من بریم بیرون کاری پیش اومده رئیس گف بریم حلش کنیم-
؟² باشه
؟¹ ای بابا ! تو رو خدا زود بیاین من نمیخوام صحنه ی پایین اومدن عروس از پله های عمارتو از دس بدم!


-(نگاهش را توی حیاط چرخاند...دیگر خبری از هیچکس در حیاط عمارت نبود و گارد ها انجا را ترک کرده بودند؛...دیگر تحملش را نداشت...دیگر نایی برای تحملُ مقاومت نداشت. سریع دوباره وارد اتاق شد . به جای پوشیدن لباس عروس، کُتِ مشکی ای از روی تاپ ساتَنَش پوشید و موهایش را پشت بست؛ به سمت در قدم برداشت و ارام دستش را روی دستگیره گذاشت تا ان را بدون در امدن صدایی بگشاید اما،)


< (در را باز کرد)
عه دخترم...(با تعجب به ات خیره شد)


-(با چشمان گشاد شده به مادر جونگ کوک خیره شد)


< (از سر تا پا به ات نگاهی انداخت) تو که هنوز لباستو نپوشیدی...
(به ات خیره شد)
کجا میخواستی بری؟، چیزی احتیاج داری؟


-(اب دهانش را قورت داد..)
نه!


< چی شده دخترم؟...مراسم ازدواج الان شروع میشه-


-لباس...اومدم به یکی بگم بیاد کمکم کنه واسه لباس...سنگینه...
دیدگاه ها (۳)

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

بهترین تجربه از دیدن کلیپای کیدراما؛ لایکُ فالو شه ، دو تا ف...

اصکی نرویعنی چی که جیمین یه اهنگ با ژانر رمان من بسازهُ من ا...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط