{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#گذشته_تلخ

#گذشته_تلخ

Part: 3


با چه رویی اومده شماره داده...
مردک پفیـ...ـوز...

هیونجین: ات حالت خوبه؟؟


+اره(ناراحت)


هیونجین: باش پس من میرم



+مراقب خودت باش... بعد مدرسه میام دنبالت


هیونجین: اوکی، فقط میشه بلندشی


بلند شدم و رفتم توی اتاقم...
لباسامو عوض کردم و از خونه زدم بیرون، همینجور توی خیابون راه میرفتم که صدای خیلی بدی پیچید...
نمیدونم چرا ولی کل بدنم داشت میگفت برو ببین چی شده..
منم سریع دویدم به جایی که صدا اومد.

مردمو کنار زدم و رفتم نزدیکتر...
با صحنه ای که دیدم خون تو رگام یخ زد.
هیونجین پخش زمین شده بود و از گل بدنش خون میومد...
سریع رفتم کنارش و روی زانوهام نشستم.


+هیونجین.. هق... قشنگم..هق.. عشق ابجی بلندشو... هق(گریه)


+هیونجینننن(بلند)جان من...هق... بلندشوووووو(بلند، گریه)


برام مهم نبود که اطرافیانم دارن چطوری نگاهم میکنن فقط داد میزدم که هیونجین بلند بشه.

+یکی زنگ بزنه اورژانسسسسسس(گریه، بلند)


...: خانم اروم باشین من...من زنگ زدم الان میان


+.....(گریه)هیونجین... هق.. تروجان من بلندشو... هق(گریه)


اینقدر بلند جیغ زده بودم که کلا صدام گرفته بود.
شر شر از سرش خون میومد...
ترس کل وجودمو فرا گرفته بود.


بی بو....بی بو...بی بو🚑🚨(مثلا صدا اورژانسه)

...: خانم برین کنار لطفا...


....: همراه بیمار کسی هست سریع بیاد


+منم..

به هر سختی شد از جام بلند شدم و رفتم توی ماشین نشستم.
تا وقتی که رسیدیم دستم تو دست هیونجین بود.

...: بیمار اورژانسی داریم زود باشین

همه سریع اومدن دور برانکاردو گرفتن و بردنش... توان اینو نداشتم که برم جلو.
نگاهم به کف دستام و لباسم افتاد غرق خون شده بودن.

#اد_لوسی
.
دیدگاه ها (۶)

#گذشته_تلخ Part: 2من یه برادر کوچیک تر از خودم دارم اسمش هیو...

#گذشته_تلخPart: 1(ویو ات) بد ترین روز زندگیم بود، اون پسری ک...

رمان راز ناشناخته part:1۵ویو هیونجین هیونجین:(هیونااااا خواه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط