قمآرتآریک
::قـــمــآرـــتــآرـیــکـــ!🌑🕯️::
P:::9
بیخیال فکر کردن شدم و رفتم اون طرف تخت و سرم رو برگردوندم و آروم آروم خوابم برد.
بیدار که شدم،بوی خوبی از آشپزخونه میومد.برگشتم و نگاه کردم ولی یوری اونجا نبود.تعجب کردم...یعنی داره صبحونه درست میکنه؟!
با ذوق و هیجان بلند شدم و رفتم سمت دستشویی و کارام رو انجام دادم✓
اومدم بیرون و تند تند از راهپله ها اومدم پایین که...
بعلهههههه!!صبحونه درست کرده بووود!!
سعی کردم عادی جلوه بدم برای همین هم خیلی ریلکس رفتم که بشینم رو صندلی ای که صبحونه(پنکیک،آیسلاته،میوه✓)بود بشینم...
که ناگهان حس کردم چیزی در...باسنم...فرو رفت...بعله...عملاذپا کرد تو کو////نم...سریع بلند شدم و با دستام باسنم رو گرفتم و با عصبانیت گفتم:«هـــوی!مگه مرض داری!؟»
که اونم با خشم جوابم رو داد و گفت:«هوووویی!خودت مرض داری!این صبحونه یه منه!»
-«پس من چی؟»
+«تو چی؟»
-«چرا من صبحونه ندارم!؟الان باید برم سر کار!!»
+«اولا؛سرکار رفتن تو به کیرمم حساب نمیکنم...دوــ»
-«هِع...کیر نداری بدبخت!»
+«خوب این یعنی شغل تو به نداشته هامم نیست! و دفعه ی بعد هم انقد نپر وسط حرفم مرتیکه که پدر!» ساکت شد.
معلوم بود که ران خیلی خیلی ناراحت شد.ولی خب...که چی؟نکنه فکر کرده خیلی ناراحتیش برام مهمه؟آه...ازش متنفرم...برای همین با همون تن صدای عصبی اما دستوری گفتم:«و اینکه...من امروز میخوام برم پیش داداشم و بهش سر بزنم.و اینکه لطفاً(با تمسخر✓)توی اون تایمی که نیستم هرچقدر دختر میخوای بیاری بیار با اصلا برو بار و دیگه هم برنگرد،چون ممکنه که امشب سارا بیاد پیشم و—»
-«هی!اینجا خونه ی منه و تو هم حق اینو نداری که بری پیش داداش کو//نیت!و اینکه چرا باید یه جن///ده رو بیاری خونم؟اینجا خونه ی بابات نیست که—»
+«خفه شو!حوصله یه تو و غرغر کردنات رو ندارم پس برو یچی کوفت کن و برو گمشو بیرون!»
ویوی ران:
واقعا؟این آخه چرا انقدر باید تو مخی باشه؟جوری رفتار میکنه که انگار اینجا خونه ی خودشه،بعدم!چرا من باید دختر بیارم خونه؟چرا فکر میکنه که من اینجور آدمی ام؟اون شب هم بخاطر اینکه حرصش رو در بیارم اونو آوردم،ولی اون حرص منو درآورد...
-«اینجا خونه ی بابات نیست که اینطوری سرمن داد و بیداد میکنی!اصلا میدونی چیه؟هر گوهی میخوای بخوری بخور!برام مهم نیست!»و رفتن تو اتاق و لباسام رو عوض کردم و رفتم سر کار.موقعی که داشتم چیزی برای خودم درست میکردم یه نگاهی بهش انداختم.میخواستم با تمسخر نگاهش کنم اما...اما نمیتونستم...نور از پنجره میخورد به صورتش و چشمای قهوه ایش رو عسلی نشون میداد و موهای قهوه ایش،حالا طلایی/خرمایی شده بود.
+«ههع...چیه؟محوم شدی؟»یکی از ابرو هاش بالا رفته بود(با حالت تمسخر)و پوزخند[عنمم حسابت نمیکنم✓]ـی روی لبش داشت و سرش تو کتابش بود.سریع روم رو برگردوندم و رفتم سراغ یخچال.
یعنی چه مدت بهش نگاه میکردم؟چرا انقد خجالت آور بود؟میتونستم حرارت رو روی گونه هام حس کنم...چیزی توی یخچال پیدا نکردم پس...سریع برگشتم و میخواستم برم که با تته پته گفتم:«اصلا...اصلا میدونی چیهه؟؟دیدن یه خری مثل تو،صفا داشت!»بذگشت نگاهم کرد.نگاهش کمتر از همیشه تمسخر آمیز بود و بیشتر برق شیطنت داشت و گفت:«عـــه!که دیدن خر صفا داره؟اینو تو آینه میگی؟و اینکه زیادی فکر نمیکنی که تیکت دیر بود؟»
دوباره کمی سرخ شدم و برگشتم و باقدم و گام های بلند رفتم بیرون.باورم نمیشد که یروز یه نیم وجبی اینجوری منو به تمسخر خودش بکشه!سرخیم بیشتر سر حرص بود![یا میخواستم اینجوری باور کنم✓]
°°°°°°•°°°°°°•°°°°°°•°°°°°°•°°°°°°•°°°°°°•°
خوب...کوتاه بود به بزرگواری خودتون ببخشین🙂↕️✨
اگه تونستم تا آخر امشب یه پارت دیگه ازش میزارم✓
P:::9
بیخیال فکر کردن شدم و رفتم اون طرف تخت و سرم رو برگردوندم و آروم آروم خوابم برد.
بیدار که شدم،بوی خوبی از آشپزخونه میومد.برگشتم و نگاه کردم ولی یوری اونجا نبود.تعجب کردم...یعنی داره صبحونه درست میکنه؟!
با ذوق و هیجان بلند شدم و رفتم سمت دستشویی و کارام رو انجام دادم✓
اومدم بیرون و تند تند از راهپله ها اومدم پایین که...
بعلهههههه!!صبحونه درست کرده بووود!!
سعی کردم عادی جلوه بدم برای همین هم خیلی ریلکس رفتم که بشینم رو صندلی ای که صبحونه(پنکیک،آیسلاته،میوه✓)بود بشینم...
که ناگهان حس کردم چیزی در...باسنم...فرو رفت...بعله...عملاذپا کرد تو کو////نم...سریع بلند شدم و با دستام باسنم رو گرفتم و با عصبانیت گفتم:«هـــوی!مگه مرض داری!؟»
که اونم با خشم جوابم رو داد و گفت:«هوووویی!خودت مرض داری!این صبحونه یه منه!»
-«پس من چی؟»
+«تو چی؟»
-«چرا من صبحونه ندارم!؟الان باید برم سر کار!!»
+«اولا؛سرکار رفتن تو به کیرمم حساب نمیکنم...دوــ»
-«هِع...کیر نداری بدبخت!»
+«خوب این یعنی شغل تو به نداشته هامم نیست! و دفعه ی بعد هم انقد نپر وسط حرفم مرتیکه که پدر!» ساکت شد.
معلوم بود که ران خیلی خیلی ناراحت شد.ولی خب...که چی؟نکنه فکر کرده خیلی ناراحتیش برام مهمه؟آه...ازش متنفرم...برای همین با همون تن صدای عصبی اما دستوری گفتم:«و اینکه...من امروز میخوام برم پیش داداشم و بهش سر بزنم.و اینکه لطفاً(با تمسخر✓)توی اون تایمی که نیستم هرچقدر دختر میخوای بیاری بیار با اصلا برو بار و دیگه هم برنگرد،چون ممکنه که امشب سارا بیاد پیشم و—»
-«هی!اینجا خونه ی منه و تو هم حق اینو نداری که بری پیش داداش کو//نیت!و اینکه چرا باید یه جن///ده رو بیاری خونم؟اینجا خونه ی بابات نیست که—»
+«خفه شو!حوصله یه تو و غرغر کردنات رو ندارم پس برو یچی کوفت کن و برو گمشو بیرون!»
ویوی ران:
واقعا؟این آخه چرا انقدر باید تو مخی باشه؟جوری رفتار میکنه که انگار اینجا خونه ی خودشه،بعدم!چرا من باید دختر بیارم خونه؟چرا فکر میکنه که من اینجور آدمی ام؟اون شب هم بخاطر اینکه حرصش رو در بیارم اونو آوردم،ولی اون حرص منو درآورد...
-«اینجا خونه ی بابات نیست که اینطوری سرمن داد و بیداد میکنی!اصلا میدونی چیه؟هر گوهی میخوای بخوری بخور!برام مهم نیست!»و رفتن تو اتاق و لباسام رو عوض کردم و رفتم سر کار.موقعی که داشتم چیزی برای خودم درست میکردم یه نگاهی بهش انداختم.میخواستم با تمسخر نگاهش کنم اما...اما نمیتونستم...نور از پنجره میخورد به صورتش و چشمای قهوه ایش رو عسلی نشون میداد و موهای قهوه ایش،حالا طلایی/خرمایی شده بود.
+«ههع...چیه؟محوم شدی؟»یکی از ابرو هاش بالا رفته بود(با حالت تمسخر)و پوزخند[عنمم حسابت نمیکنم✓]ـی روی لبش داشت و سرش تو کتابش بود.سریع روم رو برگردوندم و رفتم سراغ یخچال.
یعنی چه مدت بهش نگاه میکردم؟چرا انقد خجالت آور بود؟میتونستم حرارت رو روی گونه هام حس کنم...چیزی توی یخچال پیدا نکردم پس...سریع برگشتم و میخواستم برم که با تته پته گفتم:«اصلا...اصلا میدونی چیهه؟؟دیدن یه خری مثل تو،صفا داشت!»بذگشت نگاهم کرد.نگاهش کمتر از همیشه تمسخر آمیز بود و بیشتر برق شیطنت داشت و گفت:«عـــه!که دیدن خر صفا داره؟اینو تو آینه میگی؟و اینکه زیادی فکر نمیکنی که تیکت دیر بود؟»
دوباره کمی سرخ شدم و برگشتم و باقدم و گام های بلند رفتم بیرون.باورم نمیشد که یروز یه نیم وجبی اینجوری منو به تمسخر خودش بکشه!سرخیم بیشتر سر حرص بود![یا میخواستم اینجوری باور کنم✓]
°°°°°°•°°°°°°•°°°°°°•°°°°°°•°°°°°°•°°°°°°•°
خوب...کوتاه بود به بزرگواری خودتون ببخشین🙂↕️✨
اگه تونستم تا آخر امشب یه پارت دیگه ازش میزارم✓
- ۱.۵k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط