پارت سوم: فنجانهای قهوه و نگاههای دزدکی
پارت سوم: فنجانهای قهوه و نگاههای دزدکی
هفتهی اولِ سونگمین تو «کریستالکورپ» مثلِ ی خوابِ سریع گذشت. حالا دیگه کمکم داشت به روتینِ کارش عادت میکرد؛ میزِ چوبیِ بزرگش که درست بیرونِ اتاقِ چان قرار داشت، بویِ ملایمِ عطرِ چان که گاهی وقتی درِ دفتر باز میشد به مشامش میرسید، و البته، حضورِ مداومِ چان در تمومِ لحظاتِ روز.
اونقدرا هم که فکر میکرد خشک و رسمی نبود، چون چان همیشه راهی پیدا میکرد تا یخِ فضا رو آب کنه. مثلاً همین امروز صبح، وقتی سونگمین با ی دسته پروندهی حجیم وارد دفتر شد تا اونا رو امضا بگیره، چان بدون اینکه سرشو از روی لپتاپ بلند کنه، گفت:
« سونگ اونا رو بذار روی میز کنار پنجره. قهوهسازِ اونجا تازه راه افتاده، یه فنجون هم برای خودت بریز .»
سونگمین پروندهها رو گذاشت و تردید کرد.
«قربان...چیز یعنی هیونگ، الان وقتِ استراحت نیست، کلی کار مونده.»
چان بلاخره سرشو بلند کرد. عینکِ طبیِ نازکی روی چشماش بود که باعث میشد جذابتر و البته جدیتر به نظر برسه. با همون لبخندِ کجِ معروفش نگاهش کرد.
«مینی، اگه منشیِ من از پا بیفته که کلِ شرکت میخوابه. قهوه بخور، این دستورِ مدیرعامله.»
سونگمین خندید و سری به نشونهی تسلیم تکون داد. مشغولِ ریختنِ قهوه شد. فضایِ اتاق آروم بود، صدایِ ملایمِ موسیقیِ کلاسیک از بلندگوهایِ مخفیِ سقف پخش میشد. همینطوری که داشت شیرِ قهوشو هم میزد، سنگینی نگاه کسی رو روی صورتش حس کرد. سرشو که چرخوند، دید چان دستشو زیر چونش گذاشته و با نگاهی که انگار هیچجایِ دنیا جز همون لحظه و همونجا براش مهم نیست، بهش خیره شده و لبخند ژکوندی روی لب های پهن و زیباش نشونده.
سونگمین معذب شد، سریع نگاهشو دزدید.
« هیونگ چیزی شده؟ چیزی رو صورت منه؟»
لبخند چان عمیقتر شد.
«نه، فقط داشتم فکر میکردم چقدر خوبه که بعد از اینهمه سال، دوباره همینقدر نزدیکمی. گاهی فکر میکنم شاید خوابم سونگمو.»
قلب بی جنبه سونگمین مثل ی گنجشک کوچیک، فقط کمی تندتر زد. این حرفا برای ابراز دوستی یکمی بیشازحد خاص نبود؟
«منم همینطور هیونگ. اصلاً فکرش رو هم نمیکردم که ی روز با هم همکار بشیم.»
چان بلند شد و آروم به سمت سونگمین پا خوش کرد. به آرومی قدم برداشت.
و در نهایت اونقدر نزدیکش ایستاد که سونگمین بویِ چوب مانند عطری که همیشه میزد رو حس کرد. چان دستشو برد سمتِ فنجانِ سونگمین و کمی از اونو تست کرد.
«قهوه هات همیشه به اندازه ی خودت شیرینن مینی.»
گونه های سونگمین به سرعت رنگ گرفت، کمی عقب کشید و با دستپاچگی گفت:
«خب... قهوهی تلخ که دوست ندارم.»
چان سرش رو کمی خم کرد و به چشمهای سونگمین خیره شد. نگاهش حالا دیگه از اون مهربانیِ برادرانه گذشته بود و چیزی توش بود که سونگمینو به لرزه مینداخت؛ یجور کششِ پنهان که حالا دیگه نمیشد انکارش کرد.
«آره، یادت هست؟ منم همونقدر که تو شیرین دوست داری، از تلخیِ زندگی بدونِ حضورِ آدمایِ عزیز بدم میاد.»
سکوتِ سنگینی بینشون حاکم شد. سکوتی که نه سرد بود و نه غریبه؛ پر بود از حرفهایِ نزده.
سونگمین فنجانش رو روی میز گذاشت و سعی کرد بحث رو عوض کنه.
«با... باید برم به اون جلسهی ساعتِ سه برسم. پروندهها آمادن...هیو...هیونگ؟.»
چان آهی کشید و عقب نشست، انگار که خودشم فهمیده بود زیادی پیش رفته.
«باشه سونگمین-آه. برو. ولی...»
لحظهای مکث کرد و بعد اضافه کرد: «امشب شام رو با هم میخوریم. نه به عنوانِ رییس و منشی، فقط من و تو. میخوام ببینم تویِ این هشت سال چه بلاهایی سرِ خودت آوردی.»
سونگمین با شنیدنِ این پیشنهاد، لبخندی ناخودآگاه رویِ لبش نشست. چان هنوزم همون آدمِ مراقبِ قدیمی بود، یا شاید... شاید حتی کمی بیشتر.
وقتی از دفتر بیرون اومد، دستشو رویِ قلبش گذاشت، هنوز هم با ریتمِ تندی میزد.
با خودش فکر کرد:
«این فقط یه شامه، سونگمین. فقط یه شامِ دوستانه بین دو تا دوستِ قدیمی. نباید اینقدر بهش فکر کنی.»
ولی حتی خودشم به وضوح خبر داشت که داره خودشو گول میزنه و این شام صد در صد فقط ی شام کاری ساده نیست
.
هفتهی اولِ سونگمین تو «کریستالکورپ» مثلِ ی خوابِ سریع گذشت. حالا دیگه کمکم داشت به روتینِ کارش عادت میکرد؛ میزِ چوبیِ بزرگش که درست بیرونِ اتاقِ چان قرار داشت، بویِ ملایمِ عطرِ چان که گاهی وقتی درِ دفتر باز میشد به مشامش میرسید، و البته، حضورِ مداومِ چان در تمومِ لحظاتِ روز.
اونقدرا هم که فکر میکرد خشک و رسمی نبود، چون چان همیشه راهی پیدا میکرد تا یخِ فضا رو آب کنه. مثلاً همین امروز صبح، وقتی سونگمین با ی دسته پروندهی حجیم وارد دفتر شد تا اونا رو امضا بگیره، چان بدون اینکه سرشو از روی لپتاپ بلند کنه، گفت:
« سونگ اونا رو بذار روی میز کنار پنجره. قهوهسازِ اونجا تازه راه افتاده، یه فنجون هم برای خودت بریز .»
سونگمین پروندهها رو گذاشت و تردید کرد.
«قربان...چیز یعنی هیونگ، الان وقتِ استراحت نیست، کلی کار مونده.»
چان بلاخره سرشو بلند کرد. عینکِ طبیِ نازکی روی چشماش بود که باعث میشد جذابتر و البته جدیتر به نظر برسه. با همون لبخندِ کجِ معروفش نگاهش کرد.
«مینی، اگه منشیِ من از پا بیفته که کلِ شرکت میخوابه. قهوه بخور، این دستورِ مدیرعامله.»
سونگمین خندید و سری به نشونهی تسلیم تکون داد. مشغولِ ریختنِ قهوه شد. فضایِ اتاق آروم بود، صدایِ ملایمِ موسیقیِ کلاسیک از بلندگوهایِ مخفیِ سقف پخش میشد. همینطوری که داشت شیرِ قهوشو هم میزد، سنگینی نگاه کسی رو روی صورتش حس کرد. سرشو که چرخوند، دید چان دستشو زیر چونش گذاشته و با نگاهی که انگار هیچجایِ دنیا جز همون لحظه و همونجا براش مهم نیست، بهش خیره شده و لبخند ژکوندی روی لب های پهن و زیباش نشونده.
سونگمین معذب شد، سریع نگاهشو دزدید.
« هیونگ چیزی شده؟ چیزی رو صورت منه؟»
لبخند چان عمیقتر شد.
«نه، فقط داشتم فکر میکردم چقدر خوبه که بعد از اینهمه سال، دوباره همینقدر نزدیکمی. گاهی فکر میکنم شاید خوابم سونگمو.»
قلب بی جنبه سونگمین مثل ی گنجشک کوچیک، فقط کمی تندتر زد. این حرفا برای ابراز دوستی یکمی بیشازحد خاص نبود؟
«منم همینطور هیونگ. اصلاً فکرش رو هم نمیکردم که ی روز با هم همکار بشیم.»
چان بلند شد و آروم به سمت سونگمین پا خوش کرد. به آرومی قدم برداشت.
و در نهایت اونقدر نزدیکش ایستاد که سونگمین بویِ چوب مانند عطری که همیشه میزد رو حس کرد. چان دستشو برد سمتِ فنجانِ سونگمین و کمی از اونو تست کرد.
«قهوه هات همیشه به اندازه ی خودت شیرینن مینی.»
گونه های سونگمین به سرعت رنگ گرفت، کمی عقب کشید و با دستپاچگی گفت:
«خب... قهوهی تلخ که دوست ندارم.»
چان سرش رو کمی خم کرد و به چشمهای سونگمین خیره شد. نگاهش حالا دیگه از اون مهربانیِ برادرانه گذشته بود و چیزی توش بود که سونگمینو به لرزه مینداخت؛ یجور کششِ پنهان که حالا دیگه نمیشد انکارش کرد.
«آره، یادت هست؟ منم همونقدر که تو شیرین دوست داری، از تلخیِ زندگی بدونِ حضورِ آدمایِ عزیز بدم میاد.»
سکوتِ سنگینی بینشون حاکم شد. سکوتی که نه سرد بود و نه غریبه؛ پر بود از حرفهایِ نزده.
سونگمین فنجانش رو روی میز گذاشت و سعی کرد بحث رو عوض کنه.
«با... باید برم به اون جلسهی ساعتِ سه برسم. پروندهها آمادن...هیو...هیونگ؟.»
چان آهی کشید و عقب نشست، انگار که خودشم فهمیده بود زیادی پیش رفته.
«باشه سونگمین-آه. برو. ولی...»
لحظهای مکث کرد و بعد اضافه کرد: «امشب شام رو با هم میخوریم. نه به عنوانِ رییس و منشی، فقط من و تو. میخوام ببینم تویِ این هشت سال چه بلاهایی سرِ خودت آوردی.»
سونگمین با شنیدنِ این پیشنهاد، لبخندی ناخودآگاه رویِ لبش نشست. چان هنوزم همون آدمِ مراقبِ قدیمی بود، یا شاید... شاید حتی کمی بیشتر.
وقتی از دفتر بیرون اومد، دستشو رویِ قلبش گذاشت، هنوز هم با ریتمِ تندی میزد.
با خودش فکر کرد:
«این فقط یه شامه، سونگمین. فقط یه شامِ دوستانه بین دو تا دوستِ قدیمی. نباید اینقدر بهش فکر کنی.»
ولی حتی خودشم به وضوح خبر داشت که داره خودشو گول میزنه و این شام صد در صد فقط ی شام کاری ساده نیست
.
- ۱۲۱
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط