چپتر دوم.
چپتر دوم.
سونگمین چند ثانیه همونطوری خشکش زده بود.
نه از ترس، از شوک. از اینکه ذهنش هنوز قبول نمیکرد مردی که پشت میزِ بزرگِ مدیرعاملی نشسته، همون چانی هیونگِ دبیرستانه؛ همون هیونگی که همیشه با لبخند صداش میزد، براش غذا میخرید، و وقتی از چیزی خسته میشد، بیهیچ حرفی کنارش مینشست تا حالش بهتر بشه.
اما حالا...
حالا او دیگر فقط یک دوست قدیمی نبود.
حالا رابطه ای رسمی تر باهاش داشت.
انگار دیگه اون صمیمیت سابق وجود نداشت
چان از پشت میز بلند شد و چند قدم به سمتش اومد. قدمهاش آروم بود، اما همون آرامش هم برای سونگمین زیادی سنگین به نظر میرسید.
لبخندش هنوز همون لبخندِ آشنا بود، فقط حالا چیز دیگهای هم تهش موج میزد؛ چیزی که سونگمین اسمشو بلد نبود، یا شایدم فقط دلش نمیخواست اسمش رو بدونه.
«واقعاً خودتی، سونگمین.»
صداش پایین بود، گرم بود، طوری که انگار داره چیز خیلی عزیزیو بعد از سالها از لابهلای شلوغیها پیدا
میکنه.
«وقتی اسمتو تو رزومه دیدم فکر کردم خطای دید یا تشابه اسمیه، اما واقعا خودتی مین.»
سونگمین پلک زد و بالاخره تونست نفس بکشه.
«هیونگ...؟»
چان خندید. کوتاه، نرم، و بهطرز دلهره آوری، صمیمی.
«دوست داری هنوزم همونجوری صدام کنی؟»
سونگمین تازه یادش اومد که کجا و تو چه موقعیتی ایستاده ، انگار با دیدن چان، یادش رفته بود که حالا باید احساساتش رو کنار بزاره، باید مثل یک کارمند تازهوارد رفتار کنه، نه مثل پسری که جلوی بهترین دوستش وایستاده و مغزش قفل کرده.
با دستپاچگی خم شد و گفت:
«ببخشید، قربا—»
«هیس، نه.»
صدای چان محکمتر از قبل شد، اما هنوز کمی مهربون بود.
«هی، پسر...لازم نیست انقدر رسمی باشی.»
سونگمین سرشو با تردید بالا گرفت.
«من... شما... یعنی...»
چان لبخندشو کمی پررنگتر کرد.
«سونگمینی اول نفس بکش.»
و همین ی جمله کافی بود تا سونگمین، با وجود تمام آشوبی که توی دلش بود، واقعاً نفس بکشه.
چان دکمهی سفید رنگ روی میز رو به آرومی به دو انگشتش فشرد و در همون حال ادامه داد:
«سونگمین تو از امروز منشی شخصی منی. برنامههام، تماسهام، جلسههام، همهچیزم با توئه سونگ. اگه چیزی برات مبهم بود، مستقیم از خودم بپرس. لازم نیست از کسی بترسی.»
سونگمین آروم سر تکون داد.
هنوز ذهنش درگیر همون جملهی اول بود: "سونگمین تو از امروز منشی شخصی منی."
این خیلی بزرگتر از چیزی بود که فکر میکرد.
خیلی نزدیکتر از چیزی بود که انتظارشو میکشید.
تو همین لحظه درِ دفتر باز شد و یکی از کارمندا با پروندهای تو دستش وارد شد.
تا چشمش به سونگمین افتاد، کمی مکث کرد و بعد با تعارف و احترام سر تکون داد.
چان بدون اینکه از نگاهشو از سونگمین بگیره، پرونده رو گرفت و گفت:
«برنامهی امروز رو بیار. و به بقیه هم بگو که از این به بعد، کارهای من از طریق آقای کیم پیگیری میشه.»
سونگمین با شنیدن «آقای کیم» یکجور عجیب احساس غریبی کرد.
انگار اسمش روی زبون چان، هم آشنا بود هم تازه.
هم خودش بود، هم نبود.
کارمند رفت و سکوتِ بینشون، دوباره شکل گرفت.
چان به سمت پنجره برگشت، پرونده رو باز کرد و با حالتی که انگار اتفاق خاصی نیفتاده، ماگ سفید قهوه که روی میزش قرار داشت رو به قسد تعارف کردن سمت سونگمین گرفت و بعد زمزمه وار گفت:
«هنوز هم قهوهی تلخ دوست نداری؟»
سونگمین لبخند ملیحی زد
«یادت مونده؟»
چان بدون اینکه برگرده، خیلی آروم جواب داد:
«من خیلی چیزا رو یادت مونده مینی.»
این جمله، بیشتر از چیزی که باید، به دل سونگمین نشست.
چان بدون اینکه نگاهش کنه، پرونده رو بست و گفت:
«امروز کار سختی نداری. اول فقط کنار من بمون، برنامههام رو یاد بگیر. بعد کمکم میریم جلو.»
سونگمین با صدای ضعیفی گفت:
«باشه، هیونگ.»
چان برای اولین بار واقعاً برگشت و مستقیم بهش خیره شد.
همون لبخندِ آروم ، همون چشمهای گرم...
فقط اینبار نگاهش کمی طولانیتر موتد.
«واقعا اینو ترجیح میدم رفیق.»
سونگمین نمیدونست دقیقا چرا، اما اون لحظه ی حس عجیبی ته دلش رو قلقلک داد
حسی مثل اینکه ی چیزی قراره از همین امروز شروع بشه
و خب دقیقا تو همون روز، تو اولین روز کاری کیم سونگمین به عنوان منشی شخصی رئیس بنگ، سونگ متوجه شد که این شغل، قرار نیست براش ی شغل عادی باشه
نه وقتی مدیرعاملش، دوست دوران دبیرستانش باشه.
و نه وقتی همون دوست جوری بهش خیره میشه که انگار میخواد با نگاهش مجسمه بودا رو ستایش کنه...!
★★★★★★
این فیکه ی جور خاصی به دلم نشسته، امیدوارم شما هم بهش عشق بدید.✨️🙂
سونگمین چند ثانیه همونطوری خشکش زده بود.
نه از ترس، از شوک. از اینکه ذهنش هنوز قبول نمیکرد مردی که پشت میزِ بزرگِ مدیرعاملی نشسته، همون چانی هیونگِ دبیرستانه؛ همون هیونگی که همیشه با لبخند صداش میزد، براش غذا میخرید، و وقتی از چیزی خسته میشد، بیهیچ حرفی کنارش مینشست تا حالش بهتر بشه.
اما حالا...
حالا او دیگر فقط یک دوست قدیمی نبود.
حالا رابطه ای رسمی تر باهاش داشت.
انگار دیگه اون صمیمیت سابق وجود نداشت
چان از پشت میز بلند شد و چند قدم به سمتش اومد. قدمهاش آروم بود، اما همون آرامش هم برای سونگمین زیادی سنگین به نظر میرسید.
لبخندش هنوز همون لبخندِ آشنا بود، فقط حالا چیز دیگهای هم تهش موج میزد؛ چیزی که سونگمین اسمشو بلد نبود، یا شایدم فقط دلش نمیخواست اسمش رو بدونه.
«واقعاً خودتی، سونگمین.»
صداش پایین بود، گرم بود، طوری که انگار داره چیز خیلی عزیزیو بعد از سالها از لابهلای شلوغیها پیدا
میکنه.
«وقتی اسمتو تو رزومه دیدم فکر کردم خطای دید یا تشابه اسمیه، اما واقعا خودتی مین.»
سونگمین پلک زد و بالاخره تونست نفس بکشه.
«هیونگ...؟»
چان خندید. کوتاه، نرم، و بهطرز دلهره آوری، صمیمی.
«دوست داری هنوزم همونجوری صدام کنی؟»
سونگمین تازه یادش اومد که کجا و تو چه موقعیتی ایستاده ، انگار با دیدن چان، یادش رفته بود که حالا باید احساساتش رو کنار بزاره، باید مثل یک کارمند تازهوارد رفتار کنه، نه مثل پسری که جلوی بهترین دوستش وایستاده و مغزش قفل کرده.
با دستپاچگی خم شد و گفت:
«ببخشید، قربا—»
«هیس، نه.»
صدای چان محکمتر از قبل شد، اما هنوز کمی مهربون بود.
«هی، پسر...لازم نیست انقدر رسمی باشی.»
سونگمین سرشو با تردید بالا گرفت.
«من... شما... یعنی...»
چان لبخندشو کمی پررنگتر کرد.
«سونگمینی اول نفس بکش.»
و همین ی جمله کافی بود تا سونگمین، با وجود تمام آشوبی که توی دلش بود، واقعاً نفس بکشه.
چان دکمهی سفید رنگ روی میز رو به آرومی به دو انگشتش فشرد و در همون حال ادامه داد:
«سونگمین تو از امروز منشی شخصی منی. برنامههام، تماسهام، جلسههام، همهچیزم با توئه سونگ. اگه چیزی برات مبهم بود، مستقیم از خودم بپرس. لازم نیست از کسی بترسی.»
سونگمین آروم سر تکون داد.
هنوز ذهنش درگیر همون جملهی اول بود: "سونگمین تو از امروز منشی شخصی منی."
این خیلی بزرگتر از چیزی بود که فکر میکرد.
خیلی نزدیکتر از چیزی بود که انتظارشو میکشید.
تو همین لحظه درِ دفتر باز شد و یکی از کارمندا با پروندهای تو دستش وارد شد.
تا چشمش به سونگمین افتاد، کمی مکث کرد و بعد با تعارف و احترام سر تکون داد.
چان بدون اینکه از نگاهشو از سونگمین بگیره، پرونده رو گرفت و گفت:
«برنامهی امروز رو بیار. و به بقیه هم بگو که از این به بعد، کارهای من از طریق آقای کیم پیگیری میشه.»
سونگمین با شنیدن «آقای کیم» یکجور عجیب احساس غریبی کرد.
انگار اسمش روی زبون چان، هم آشنا بود هم تازه.
هم خودش بود، هم نبود.
کارمند رفت و سکوتِ بینشون، دوباره شکل گرفت.
چان به سمت پنجره برگشت، پرونده رو باز کرد و با حالتی که انگار اتفاق خاصی نیفتاده، ماگ سفید قهوه که روی میزش قرار داشت رو به قسد تعارف کردن سمت سونگمین گرفت و بعد زمزمه وار گفت:
«هنوز هم قهوهی تلخ دوست نداری؟»
سونگمین لبخند ملیحی زد
«یادت مونده؟»
چان بدون اینکه برگرده، خیلی آروم جواب داد:
«من خیلی چیزا رو یادت مونده مینی.»
این جمله، بیشتر از چیزی که باید، به دل سونگمین نشست.
چان بدون اینکه نگاهش کنه، پرونده رو بست و گفت:
«امروز کار سختی نداری. اول فقط کنار من بمون، برنامههام رو یاد بگیر. بعد کمکم میریم جلو.»
سونگمین با صدای ضعیفی گفت:
«باشه، هیونگ.»
چان برای اولین بار واقعاً برگشت و مستقیم بهش خیره شد.
همون لبخندِ آروم ، همون چشمهای گرم...
فقط اینبار نگاهش کمی طولانیتر موتد.
«واقعا اینو ترجیح میدم رفیق.»
سونگمین نمیدونست دقیقا چرا، اما اون لحظه ی حس عجیبی ته دلش رو قلقلک داد
حسی مثل اینکه ی چیزی قراره از همین امروز شروع بشه
و خب دقیقا تو همون روز، تو اولین روز کاری کیم سونگمین به عنوان منشی شخصی رئیس بنگ، سونگ متوجه شد که این شغل، قرار نیست براش ی شغل عادی باشه
نه وقتی مدیرعاملش، دوست دوران دبیرستانش باشه.
و نه وقتی همون دوست جوری بهش خیره میشه که انگار میخواد با نگاهش مجسمه بودا رو ستایش کنه...!
★★★★★★
این فیکه ی جور خاصی به دلم نشسته، امیدوارم شما هم بهش عشق بدید.✨️🙂
- ۱۸
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط