فیک عشق زیبای من
فیک عشق زیبای من
پارت ۶
جییمین: وقتی گفت اره بلند شدم و پیشونیشو بوسیدم و گفتم ممنون
ا.ت: میدونی خیلی وقته عاشقشم
جیمین: تره از یک ماه پیش
ا.ت: نه اقای پارت من از ۲سال پیش که شرکتت خیلی معروف شد ازت خوشم میومد
جیمین: بغلش کردم و گفتم ممنون که وارد زندگیم شدیبیییی
بعدش رفتیم شام خوردیم رفتیم دور دور که کوک زنگ زد
کوک: الوووووو کجایی ببا خونه ی من بچه ها اینجا جمع شدیم اقای جیمییییی (کلمه ی جیمی رو با صدای نازک میگه)
جیمین: بریم پیش بچه ها
ا.ت: اهوم
کوک: الوو میای
جیمین: اره
کوک : باش خدافظ
رفتیم خونه ی کوک زنگ زدیم درو وا کردن
کلی غذا سفارش داده بودن
ا.ت: کلی اونجا خوش گذشت که برگشتیم خونه
ا.ت: مامانننننن
م.ت: چیههه
ا.ت: نگاه (گردنبندش رو نشون میده) جیمین میخواد فردا با خوانوادش بیاد خواستگاری
م.ت: اوووو من دختر به کسی نمیدم🙂↔️
ا.ت: ماماننن😐
م.ت: شوخی کرد 😂🤭
ا.ت: وای مامان فردا چی بپوشممممم
م.ت: برو ببین هرچی دوست داری
برش زمان فردا ساعت ۹ شب
مامان بابام داشتن با خانواده ی جیمین حرف میزدن منو جیمین تو اتاقم بودیم
جیمین: خوب بشین دبگه
ا.ت: استرس دارم
جیمین: میخوای یکار کنم استرست از بین بره
ا.ت: با استرس گفتم اره
جیمین:بلند شدم رفتم سمت ا.ت بلمو گزاشتم رو لبش اروم مک میزدم که باز شدن در مانع کارم شد ا.ت متوجه باز شدن در نشد و همین طور ادامه میداد
م.ت: ا.تتت دخترم بزار برا شب عروسی بمونه اینطور که تو داری...خوب تا عروسی نمیمونه
ا.ت: یه صدا به گوشم خورد صدای مامانم بود از جیمین جداشدم که مامانم شروع کرد به سخنرانی
ا.ت: نگران نباش تموم نمیشه
م.ت: شما دو هفته دیگه ازدواج میکنید
۳روز قبل عروسی
جیمین: این خیلی خوشکله ها
ا.ت: نه یکم ساده تر مثلا... خمارییییییییی
لباس ا.ت و جیمین برای خواستگاری اسلاید یک و دو
پارت ۶
جییمین: وقتی گفت اره بلند شدم و پیشونیشو بوسیدم و گفتم ممنون
ا.ت: میدونی خیلی وقته عاشقشم
جیمین: تره از یک ماه پیش
ا.ت: نه اقای پارت من از ۲سال پیش که شرکتت خیلی معروف شد ازت خوشم میومد
جیمین: بغلش کردم و گفتم ممنون که وارد زندگیم شدیبیییی
بعدش رفتیم شام خوردیم رفتیم دور دور که کوک زنگ زد
کوک: الوووووو کجایی ببا خونه ی من بچه ها اینجا جمع شدیم اقای جیمییییی (کلمه ی جیمی رو با صدای نازک میگه)
جیمین: بریم پیش بچه ها
ا.ت: اهوم
کوک: الوو میای
جیمین: اره
کوک : باش خدافظ
رفتیم خونه ی کوک زنگ زدیم درو وا کردن
کلی غذا سفارش داده بودن
ا.ت: کلی اونجا خوش گذشت که برگشتیم خونه
ا.ت: مامانننننن
م.ت: چیههه
ا.ت: نگاه (گردنبندش رو نشون میده) جیمین میخواد فردا با خوانوادش بیاد خواستگاری
م.ت: اوووو من دختر به کسی نمیدم🙂↔️
ا.ت: ماماننن😐
م.ت: شوخی کرد 😂🤭
ا.ت: وای مامان فردا چی بپوشممممم
م.ت: برو ببین هرچی دوست داری
برش زمان فردا ساعت ۹ شب
مامان بابام داشتن با خانواده ی جیمین حرف میزدن منو جیمین تو اتاقم بودیم
جیمین: خوب بشین دبگه
ا.ت: استرس دارم
جیمین: میخوای یکار کنم استرست از بین بره
ا.ت: با استرس گفتم اره
جیمین:بلند شدم رفتم سمت ا.ت بلمو گزاشتم رو لبش اروم مک میزدم که باز شدن در مانع کارم شد ا.ت متوجه باز شدن در نشد و همین طور ادامه میداد
م.ت: ا.تتت دخترم بزار برا شب عروسی بمونه اینطور که تو داری...خوب تا عروسی نمیمونه
ا.ت: یه صدا به گوشم خورد صدای مامانم بود از جیمین جداشدم که مامانم شروع کرد به سخنرانی
ا.ت: نگران نباش تموم نمیشه
م.ت: شما دو هفته دیگه ازدواج میکنید
۳روز قبل عروسی
جیمین: این خیلی خوشکله ها
ا.ت: نه یکم ساده تر مثلا... خمارییییییییی
لباس ا.ت و جیمین برای خواستگاری اسلاید یک و دو
- ۳۳۲
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط