{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من آنروز وقتی به سمت رودخانه میرفتم تو را در خیابانی پر

من آنروز وقتی به سمت رودخانه میرفتم ، تو را در خیابانی پر شیب دیدم ، که پشت میز حیاط یکی از کافه ها نشسته بودی .
جایی که از کنارت موتور های وسپا بی صدا رد می‌شوند و پشت سرشان برگ ها بلند و دوباره بر زمین می افتد .
شاید پاییزی بود ، در آن خیابان که سکوت را بادش می‌بخشید .
تمام ساکنانش لبخند داشتند و عشقی را که فراموش کرده بودم ، به یاد آوردم .
مگر میتوان دوستش نداشت ؟
چهره اش را هرجا ، روی هر دیواری که می‌دیدم ، نمی‌توانستم تکه ذغالی برای رسم آن چه که الگویش جلوی چشمم بود بر ندارم و روی آن سطحِ ناپیدا رسم نکنم .
حالا اما درست روی میزی بود که از لیوان رویش بخار بلند میشد .
لیوانی که متعلق به تو بود .
در آن سراشیبی اما چیزی به من تعلق نداشتند .
تا لحظه ای که برگشتی و لبخند را از بین موهای چتری ات دیدم .
آن زمان تمام دنیا به من تعلق داشت .

🖊️🌞
دیدگاه ها (۰)

امروز او روتین را شکست .آن زنِ بالغ ، به دور از انتظار نظمی ...

ابرها ☁️ابرها شبیه آرزو ها هستند .حتی در آن بالا هم میتوان خ...

- چقدر قراره عمر کنم ؟قاضی کُت اش را صاف کرد .همان مردی که د...

چه دردی داره شنیدن موسیقی ای از گذشته ای که در گذشته ای شنید...

{°• #Bongo_2 •°}{°• Part ❶ •°}[کلا داستان از زبان ا/ت هست.]م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط