{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز


Season : ¹


Part : ¹⁶



ویو اِلا___



سکوت این عمارت—
از هر صدایی بلندتر بود.
روزها یکی‌یکی رد می‌شدن…
اما هیچ‌چیزی تغییر نمی‌کرد.
همون دیوارها…
همون راهروها…
همون حس خفه‌کننده.
فقط یه چیز فرق داشت.
من....



کنار پنجره ایستاده بودم.
دستم روی شیشه سرد.
بیرون—
آزاد بود.
و من—
نه

اخم کردم.


الا: لعنتی…



چند بار دیگه باید امتحان می‌کردم تا از اینجا برم بیرون؟
یا شاید—
اصلاً راهی نبود؟
عصر همون روز…
داشتم از پله‌ها پایین می‌اومدم.
ذهنم درگیر بود…
حواسم نبود…
و_


پام لغزید.
همه‌چی تو یه لحظه اتفاق افتاد.
تعادلم از دست رفت…
و بدنم افتاد جلو—
اما—


برخوردی اتفاق نیفتاد.
یه دست محکم دور بازوم پیچید.
کشیدم عقب.
نفس تو سینم حبس شد.
و قبل از اینکه حتی کامل بفهمم چی شد—
توی فاصله خیلی نزدیک…
باهاش رو‌به‌رو شدم.
جونکوک...



نگاهش مستقیم تو چشم‌هام قفل شده بود.
جدی… تیز…

اما این بار—
یه چیز دیگه هم توش بود.
یه چیزی که قبلاً نبود.
نگرانی؟

نه…
یا شاید…
نمی‌دونستم.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
دستش هنوز دور بازوم بود.
گرمش…
محکم…


واقعی.
آروم دستمو ازش کشیدم.



الا: ول کن.



اما صدام…
اون‌قدر که می‌خواستم سرد نبود.
چشم‌هاش باریک شد.



جونکوک: حواست کجاست؟



شونه‌مو بالا انداختم.



الا: به تو ربطی نداره.


چند ثانیه سکوت…
بعد—
آروم گفت:



جونکوک: وقتی می‌افتی، چرا.



اخم کردم.


الا: نمی‌افتم.



یه ابروشو بالا داد.



جونکوک: الان این چی بود؟



چیزی نگفتم.
فقط نگاش کردم.
اونم نگاهم کرد.
و این سکوت—

طولانی شد.
خیلی طولانی.
تا جایی که حس کردم…

باید نگاهمو بدزدم.
و این…
خوشم نیومد.

شب…
سردتر از همیشه بود.
روی تخت نشسته بودم.
غذا جلوی روم بود…
اما دست نزده بودم.


حوصله نداشتم.
گرسنه بودم—
اما نه اون‌قدر که بخورم.


در آروم باز شد.
سرمو بلند نکردم.
لازم نبود.
می‌دونستم کیه.


قدم‌هاش نزدیک شد.
سکوت.
بعد—


جونکوک: چرا نمی‌خوری؟


چنگالو برداشتم…
چرخوندمش بین انگشت‌هام.


الا: نمی‌خوام.


چند ثانیه سکوت…
بعد—
صندلی کشیده شد.
نشست روبه‌ روم.
سرمو بلند کردم.
نگاهش مستقیم بود.



جونکوک: باید بخوری.



لبخند خیلی کمرنگی زدم.



الا: دوباره دستور؟



مکث کوتاه…
بعد—



جونکوک: نه.



خم شد کمی جلوتر.



جونکوک: این یکی… انتخابته.



چشم‌هام باریک شد.



الا: انتخاب؟


با چنگال اشاره کرد به بشقاب.



جونکوک: یا می‌خوری…



مکث…


جونکوک: یا دوباره از حال میری.



سکوت.
لعنتی…
می‌دونستم داره راست میگه.
اما…

نمی‌خواستم راحت کوتاه بیام.
چند ثانیه فقط نگاش کردم…
بعد—

آروم یه تیکه برداشتم.
خوردم.
و نگاهش—


ازم برداشته نشد.
چرا این‌جوری نگام می‌کرد؟
انگار…


مهم بودم.
اخم کردم.


الا: چیه؟


آروم گفت:


جونکوک: هیچی.



اما نبود.


می‌دونستم نبود.
چند روز بعد…

همه‌چی همون‌جوری بود.
اما—

یه چیز تغییر کرده بود.
دیگه همیشه تنها نبودم.
گاهی…
بی‌دلیل می‌اومد.
می‌نشست.

هیچی نمی‌گفت.
فقط… بود.
و این—
بیشتر از هر چیزی اذیتم می‌کرد.
چرا؟

چرا داشت اهمیت می‌داد؟
چرا من…
داشتم اهمیت می‌دادم؟
اون شب—

روی کاناپه نشسته بودم.
ساکت…
خسته....


چشم‌هام داشت بسته می‌شد.
اما نمی‌خواستم بخوابم.
چرا؟


نمی‌دونم.
فقط…

نمی‌خواستم.
صدای قدم‌ها اومد.
این بار—


سرمو بلند نکردم.
حوصله‌شو نداشتم.
چند ثانیه بعد…


یه چیزی آروم روی شونه‌م افتاد.
خشک شدم.
دست بردم…
پارچه بود.


پتو.
چشم‌هام یه لحظه باز شد.
اما—
سرمو بلند نکردم.

فقط نشستم همون‌جا.
بی‌حرکت.

چند قدم دور شد.
و ایستاد.
سکوت.
بعد—



جونکوک (آروم): بخواب.


چشم‌هامو بستم.
اما—
لبخند خیلی خیلی کمرنگی روی لبم نشست.
لعنتی…


این—
خوب نبود.
اصلاً خوب نبود.
چون—
من نباید…
بهش عادت می‌کردم.....




ادامه دارد.....


لایک و کامنت یادتون نرههههههههه🔪🔪🔪🔪🎀
دیدگاه ها (۰)

کارهایی که فان چِنگ، با بقیه کرد🤣🤣🤣بچه ها فان چِنگ همون دخت...

پشت صحنه فیلم #تعقیب_یشم #تعقیب_جید #در_جستوجوی_یشم #شیه_جِ...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹⁴ویو اِلا___تاریکی…اول فقط ت...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ⁹ویو اِلا___صدای عاقد دوباره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط