{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز


Season : ¹



Part : ¹⁸



ویو اِلا___


صبح‌ها اینجا—
هیچ فرقی با شب‌ها نداشت.
همون دیوارها…
همون سکوت…
و همون حس لعنتیِ گیر افتادن.
کنار پنجره ایستاده بودم.
دستام گره خورده روی سینه‌م…
نگاه به بیرون.
آزادی—


فقط چند متر اون‌طرف‌تر بود.
اما برای من…
غیرقابل دسترس.
اخم کردم.



الا: قفس



آروم زیر لب گفتم.
و این بار—
هیچ شکی نداشتم.
در باز شد.
برنگشتم.
لازم نبود.



جونکوک: آماده شو.



چشم‌هامو بستم…
یه نفس عمیق کشیدم.



الا: برای چی؟


چند قدم نزدیک شد.
صداش نزدیک‌تر شد.




جونکوک: میای پایین.



ابروهام رفت بالا.
چرخیدم سمتش.



الا: اجازه گرفتم؟



نگاهش ثابت مونده



جونکوک: من دادم


.
لبخند سردی زدم

.
الا: چقدر سخاوتمند.



چند ثانیه فقط نگام کرد…
بعد—
خیلی آروم گفت:



جونکوک: امتحان نکن خرابش کنی.




چشم‌هام باریک شد.




الا: تهدید؟



یه قدم جلو اومد.
فاصله‌مون کم شد.



جونکوک: هشدار.




سکوت.
اما این سکوت—
پر از معنی بود.
طبقه پایین—
فرق داشت.
فضای بزرگ‌تر…
اما حس—
همون بود.
چند نفر اونجا بودن.
کت‌وشلواری… ساکت…
نگاه‌هاشون سریع از من رد می‌شد.
اما یه چیز مشخص بود.
همه می‌دونستن من کی‌ام.
یا حداقل—




چی‌ام.
کنار جونکوک ایستاده بودم.
اما نه به عنوان همراه…
بیشتر—


مثل چیزی که تحت نظره.
یکی از مردها جلو اومد.
آروم… محترمانه…
اما نگاهش—
زیادی طول کشید.
یه ثانیه بیشتر از حد لازم.
و همین—
کافی بود.



قبل از اینکه حتی چیزی بگه—
دست جونکوک خیلی آروم پشت کمرم قرار گرفت.
محکم....
کنترل‌کننده.
نه خشن—



اما واضح.



جونکوک: کارت رو بگو.



صداش سرد شد.
مرد سریع نگاهشو برداشت.
عقب کشید.
و شروع کرد حرف زدن.
اما من—
دیگه به حرفاش گوش نمی‌دادم.
فقط—
به اون دست فکر می‌کردم.
که هنوز…


روی کمرم بود.
چند دقیقه بعد…
همه‌چی تموم شد.
و دوباره—
سکوت.


وقتی تنها شدیم…
دستشو کنار زد.
انگار هیچ‌وقت اونجا نبوده.
چرخیدم سمتش.



الا: لازم نبود.



بدون نگاه کردن گفت:


جونکوک: بود.


اخم کردم.



الا: می‌تونم از خودم مراقبت کنم.



این بار نگاهش کرد.
مستقیم…
سنگین.



جونکوک: نه اینجا.



سکوت.
این دو کلمه—
از هر توضیحی واضح‌تر بود.
اینجا…
قانون‌ها فرق داشتن.
و من—
هنوز کامل نمی‌دونستمشون.
شب—



دوباره همون اتاق.
همون دیوارها.
روی تخت نشسته بودم…
اما این بار—
آروم نبودم.
حس می‌کردم…
یه چیزی دورم تنگ‌تر شده.
کنترل—



داشت بیشتر می‌شد.
بلند شدم.
شروع کردم راه رفتن.
رفت و برگشت…
رفت و برگشت…
نفس عمیق کشیدم.




الا: نمی‌تونم این‌جوری بمونم…



در رو باز کردم.
بدون فکر.
بدون برنامه.
فقط—
حرکت.
راهرو تاریک بود.
ساکت…
اما این بار—


فرق داشت.
احساس می‌کردم…
زیر نظر نیستم.
یا شاید—


فقط امیدوار بودم.
قدم‌هام سریع‌تر شد.
به پیچ راهرو رسیدم…
و—


چرخیدم.
و—
ایستادم.
چون—
اونجا بود.


مثل همیشه.
انگار—
هیچ‌وقت نمی‌رفت.
جونکوک.
چند ثانیه سکوت…
بعد—
خیلی آروم گفت:



جونکوک: کجا؟



نفس عمیقی کشیدم.
لبخند زدم.
اون لبخند بی‌گناهی که بلد بودم.


الا: آب.



ابروشو بالا داد.



جونکوک: از اون سمت؟


لعنت…
شونه‌مو بالا انداختم.



الا: راهو گم کردم.



چند ثانیه نگام کرد…
طولانی…
دقیق…
انگار داشت لایه‌هامو می‌خوند.
بعد—



یه قدم جلو اومد.




جونکوک: تو هیچ‌وقت راهو گم نمی‌کنی.




قلبم یه ضرب زد…
اما لبخندم نرفت.



الا: همیشه یه بار اول هست.



سکوت.
چند ثانیه…
بعد—
خیلی آروم گفت:



جونکوک: برگرد اتاقت.




نگاش کردم.


الا: دستور؟



مکث کوتاه…
بعد_



جونکوک: قانون.




سکوت.
این بار—
چیزی نگفتم.
فقط چند ثانیه نگاهش کردم…
و بعد—
چرخیدم.
برگشتم.
اما قبل از اینکه دور شم—
صداش اومد:



جونکوک: الا.



ایستادم.
اما برنگشتم.
چند ثانیه سکوت…
بعد—



جونکوک: دفعه بعد…



مکث…



جونکوک: این‌قدر راحت تموم نمیشه.



قلبم یه لحظه تند زد.
نه از ترس…
از هیجان.
لبخند زدم.
بی‌صدا.
و بدون اینکه برگردم—
گفتم:




الا: پس دفعه بعدو ببینیم.



و راه افتادم.
اما این بار—
یه چیزو مطمئن بودم.
این—
فقط یه قفس نبود.
یه بازی بود.
و من—
تازه داشتم قوانینشو یاد می‌گرفتم. :::



ادامه دارد.......



بچه ها لایک و کامنت یادتون نرههههههه🔪🔪🎀
دیدگاه ها (۳)

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹⁹ویو اِلا___*فردا شب *از صبح...

بانوم خانومیم عشقم زندگیم نفسم جونممممممم فالوشههههههپیجش تو...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹⁷ویو اِلا___چند روز گذشته بو...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹⁶ویو اِلا___سکوت این ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط