Rart:1
Rart:1
ویو راوی : تقریبا ۶ ماه از اینکه ا.ت
به کره جنوبی رفته میگذره البته
پدر ا.ت یکی از بزرگترین تاجر های ایرانه
ولی یک مشکل بود هرچیزی در اختیار
ا.ت میگذاشت اما محبت و وقت ؟
نه این ها دقیقا همون چیز هایی بودن که
پدر ا.ت بهشون اهمیت نمیداد
حالا ا.ت ۱۸ سالشه و سال آخر مدرسشه
پس پدرش او را به سئول فرستاد
ویو خود ا.ت :خب الان چند ماهه اینجا عم
ولی خب خیلی استرس دارم چون فردا قراره
وارد یک دبیرستان معروف و بزرگ بشم
تو افکارم غرق بودم که گوشیم زنگ خورد
مادرم بود با دیدن اسمش لبخندی زدم و گوشی
رو جواب دادم که مامانم گفت :
مادر ا.ت :سلام خوشگل مامان
ا.ت:سلام مامان چیشده مهربون شدی ؟
مادر ا.ت :نه چیزی نشده میخواستم ببینم بیداری یه نه همین فعلا شب خوش خداحافظ
ا.ت ویو: مامانم عجیب رفتار کرد
اصلا ولش کن به من چی بهتره بخوام فردا مدرسه دارم
نیکی داشت به بیرون از عمارت نگاه میکرد
که بی یکی از آدماش گفت :
نیکی:خب فردا میریم مدرسه یونگسان
چون باید برای اینکه اکیپ مون کامل بشه
یه نفر دیگه رو هم پیدا کنیم حوصله ی
اون هانا ی بی عقل رو ندارم با اون دوست
دیوونش اونچه
ویو راوی: خب هانا دختر خاله نیکی هست
و نیکی هم برای اینکه بخواد به مافیا مقابلش
حمله کنه نمیتونه آدم های خودش رو بفرسته پس یه اکیپ نوجوون انتخاب میکنه
ادامه دارد ...........
ویو راوی : تقریبا ۶ ماه از اینکه ا.ت
به کره جنوبی رفته میگذره البته
پدر ا.ت یکی از بزرگترین تاجر های ایرانه
ولی یک مشکل بود هرچیزی در اختیار
ا.ت میگذاشت اما محبت و وقت ؟
نه این ها دقیقا همون چیز هایی بودن که
پدر ا.ت بهشون اهمیت نمیداد
حالا ا.ت ۱۸ سالشه و سال آخر مدرسشه
پس پدرش او را به سئول فرستاد
ویو خود ا.ت :خب الان چند ماهه اینجا عم
ولی خب خیلی استرس دارم چون فردا قراره
وارد یک دبیرستان معروف و بزرگ بشم
تو افکارم غرق بودم که گوشیم زنگ خورد
مادرم بود با دیدن اسمش لبخندی زدم و گوشی
رو جواب دادم که مامانم گفت :
مادر ا.ت :سلام خوشگل مامان
ا.ت:سلام مامان چیشده مهربون شدی ؟
مادر ا.ت :نه چیزی نشده میخواستم ببینم بیداری یه نه همین فعلا شب خوش خداحافظ
ا.ت ویو: مامانم عجیب رفتار کرد
اصلا ولش کن به من چی بهتره بخوام فردا مدرسه دارم
نیکی داشت به بیرون از عمارت نگاه میکرد
که بی یکی از آدماش گفت :
نیکی:خب فردا میریم مدرسه یونگسان
چون باید برای اینکه اکیپ مون کامل بشه
یه نفر دیگه رو هم پیدا کنیم حوصله ی
اون هانا ی بی عقل رو ندارم با اون دوست
دیوونش اونچه
ویو راوی: خب هانا دختر خاله نیکی هست
و نیکی هم برای اینکه بخواد به مافیا مقابلش
حمله کنه نمیتونه آدم های خودش رو بفرسته پس یه اکیپ نوجوون انتخاب میکنه
ادامه دارد ...........
- ۴۸
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط