{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#حکایت/ دیوانگان بی خبر

#حکایت/ دیوانگان بی خبر
روزی بهلول در قصر خلیفه کنار پنجره نشسته بود و بیرون را می نگریست. خلیفه پرسید: «آن بیرون چه می بینی؟» گفت:«دیوانگان انبوه که در رفت و آمدند و خود نمی دانند چه می کنند و عجیب این است که اگر آن سوی پنجره بودم و داخل قصر را تماشا می کردم، باز هم جز این نمی دیدم.»
#فردوس_برین
دیدگاه ها (۵)

#حکایت/ مهمان ناخوانده و ماندگار مردی به مهمانی دوستش رفت و ...

#خوراکی های دلبرانه 😋😍 #خوردنی #ایده #کیک #هنر #خلاقیت #خلاق...

#حکایت/ مریدی که اسرار داشت اسم اعظم را بیاموزد روزی مریدی ا...

هر شب دیر به خونه برمی‌گردم وقتی میام خونه مادرم را می‌بینم ...

پارت چهارم روزی روزگاری غم: غم پاشو گذاشت بیرون نسیم خنک‌ و ...

فاصله ی این دو وادی #معرفت، به اندازه ی یک لحظه فهمیدن است و...

#اشتباه.یک.پری#پارت1----------------------------------------...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط