#حکایت_قدیمی

#حکایت_قدیمی


درویشی با شاگرد خود دو روز بود که در خانه گرسنه بودند.  شاگرد شبی زاری کرد و درویش گفت: «صبور باش، فردا خداوند غذای چربی روزی ما خواهد کرد.» فردا صبح به مسجد رفتند. بازرگانی دیدند که در کاسه‌هایی عسل و بادام ریخته و به درویش‌های مسجد می‌داد. به هر یک از آنها هم کاسه‌ای داد.  درویش از بازرگان پرسید: «این هدیه‌ها برای چیست؟»

بازرگان گفت: «هفت روز پیش مال‌التجاره عظیم و پرسودی از هندوستان در دریا می‌آوردم. به ناگاه طوفان عظیمی برخواست و ترسیدم. بادبان‌ها کم بود بشکند و خودم با ثروتم طعمه ماهی‌های دریا شویم. دست به دعا برداشته از خدا خواستم باد را فرو نشاند تا من به سلامت به ساحل برسم و صد درویش را غذایی شاهانه بدهم. دعای من مستجاب شد و باد خاموش شد و این نذرِ آن روز طوفانی است.

درویش رو به شاگرد خود کرد و گفت: «ای پسر! یقین کن خداوند اگر بخواهد شکم من و تو را سیر کند، طوفانی چنین می‌فرستد بعد فرو می‌نشاند تا ما را شکم سیر کند. بدان دست او روزی رساندن سخت نیست.»




💯
دیدگاه ها (۱)

رمان اسیر خان پارت پانزدهم ۱۵

آوای شب

لب از لب باز نکرد. دلش نمی‌خواست الان چیزی بگه. نه حالا که ی...

✅ توقع سود بعد از افتتاح حسابه❗

#داستان_شب...شخص ساده لوحی مکرر شنیده بود که خداوند متعال ضا...

✍️ برای تغییر در زندگی‌ات، قدمی بردار🔹شخص ساده‌لوحی مكرر شني...

#خداوند_روزی_رسان_است_اما...مرد ساده لوحی مکرر شنیده بود که ...

✍ شخص ساده لوحي مكرر شنيده بود كه خداوند ، ضامن رزق بندگان و...

هفتم آذر روز نیروی دریا یی خجسته باد💐هفتم آذر آمد و روز امید...

بسم اللـہ الرحمن الرحیمسوره ی قلم پارت 2آیات 17 تا 33- امام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط