ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۴۳
یک ماه از دستگیری سون-هی گذشت.
عمارت ساکت بود. اما سکوتش فرق داشت. سکوت آرامش. نه سکوت ترس. تهیونگ هر روز صبح میرفت دفتر. برمیگشت. با سئول بازی میکرد. با جونگ کوک شام میخورد. با می-سوک چای مینوشید. سون-اوک کیک میپخت. برفی توی باغچه میدوید. زندگی معمولی بود. چیزی که تهیونگ هیچوقت نداشته بود. حالا داشت.
یک شب، سر شام، جونگ کوک قاشق را گذاشت زمین.
«تهیونگ.»
«ها جون دلم؟»
«بیا بریم یه جای دور. چند روزی. فقط من و تو و سئول.»
تهیونگ نگاه کرد. «کجا؟»
«جونگ دلم. هر جا. ساحل. کوه. یه جای خلوت. فقط باشیم. بدون کار. بدون اسلحه. بدون ترس.»
تهیونگ لبخند زد. «یادم میاد یه بار بردمت ساحل. گفتی نذار تموم بشه.»
جونگ کوک خندید. «تموم نشد. هنوزم ادامه داره.»
سئول از پشت بشقابش نگاه کرد. «برفی هم میاد؟»
جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ. «برفی هم میاد.»
سئول کف زد. «هورا!»
---
دو روز بعد، ماشین را بستند.
چند تا لباس. غذا. پتو. اسباببازی سئول. کاسه برفی. تهیونگ رانندگی میکرد. جونگ کوک کنارش. سئول و برفی عقب. سئول پنجره را باز کرده بود. باد توی موهایش. برفی سرش را بیرون برده بود. گوشهایش توی باد تکان میخورد.
رسیدند به شمال. یک خانه چوبی کنار دریا. خلوت. دور از همه جا. تهیونگ چند سال پیش خریده بود. هیچکس نمیدانست. حتی سون-هی.
پیاده شدند. سئول دوید سمت آب. برفی دنبالش. جونگ کوک رفت کنار تهیونگ ایستاد. دستش را گرفت.
«اینجا قشنگه.»
تهیونگ به دریا نگاه کرد. «نه به قشنگی تو.»
جونگ کوک زد به شانهاش. «چاپلوس.»
تهیونگ خندید. «راست میگم. از اول میگفتم. تو نزدیک قشنگی. نه دور.»
جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. ماندند. تا خورشید غروب کرد. آسمان نارنجی شد. بعد بنفش. بعد پرستاره.
سئول دوید سمتشان. خیس بود. شن روی صورتش. برفی هم خیس. «بابا! مامان! برفی آب خورد! ماهی دیدم!»
تهیونگ بچه را بغل کرد. بوسید. «بیا بریم خونه. غذا درست کنیم.»
رفتند داخل. آشپزخانه کوچک بود. ساده. تهیونگ سوپ درست کرد. جونگ کوک سالاد. سئول نان برید. برفی زیر میز خوابید.
نشستند. خوردند. حرف زدند. از چیزهای ساده. از فردا. از اینکه سئول میخواهد شنا یاد بگیرد. از اینکه برفی از آب میترسد. از اینکه تهیونگ هیچوقت قلاب ماهیگیری دست نگرفته. جونگ کوک گفت یادت میدم. تهیونگ گفت باشه.
بعد از شام، رفتند بیرون. نشستند روی شن. آتش درست کردند. بزرگ نبود. فقط چند تکه چوب. نور نارنجی روی صورتهاشان میافتاد.
سئول توی بغل تهیونگ خوابید. برفی پهلوی سئول. جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«آرزومه همینه. همین الان. همین لحظه. هیچ چیز دیگه نمیخوام.»
تهیونگ بوسیدش روی موهایش. «منم همینطور جون دلم.»
ستارهها زیاد بودند. صدای موج میآمد. باد سرد بود. اما پتو گرم. بودن گرم. عشق گرم. چیزی که تهیونگ هیچوقت فکر نمیکرد داشته باشد. حالا داشت. نه با زور. نه با پول. با بودن. با ماندن. با انتخابی که هر روز میکرد. جونگ کوک میماند. تهیونگ میماند. سئول میماند. برفی میماند. تا هر چی هست. تا آخر خط. تا وقتی که دیگر هیچ سایهای نباشد. هیچ تهدیدی. فقط خودشان. زیر آسمان. کنار دریا. با قلبی که بالاخره آرام گرفته بود.
[نویسنده: داریم به پارت های پایانی نزدیک میشیم
۲۰ لایک ، ۱۵ کامنت]
پارت ۴۳
یک ماه از دستگیری سون-هی گذشت.
عمارت ساکت بود. اما سکوتش فرق داشت. سکوت آرامش. نه سکوت ترس. تهیونگ هر روز صبح میرفت دفتر. برمیگشت. با سئول بازی میکرد. با جونگ کوک شام میخورد. با می-سوک چای مینوشید. سون-اوک کیک میپخت. برفی توی باغچه میدوید. زندگی معمولی بود. چیزی که تهیونگ هیچوقت نداشته بود. حالا داشت.
یک شب، سر شام، جونگ کوک قاشق را گذاشت زمین.
«تهیونگ.»
«ها جون دلم؟»
«بیا بریم یه جای دور. چند روزی. فقط من و تو و سئول.»
تهیونگ نگاه کرد. «کجا؟»
«جونگ دلم. هر جا. ساحل. کوه. یه جای خلوت. فقط باشیم. بدون کار. بدون اسلحه. بدون ترس.»
تهیونگ لبخند زد. «یادم میاد یه بار بردمت ساحل. گفتی نذار تموم بشه.»
جونگ کوک خندید. «تموم نشد. هنوزم ادامه داره.»
سئول از پشت بشقابش نگاه کرد. «برفی هم میاد؟»
جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ. «برفی هم میاد.»
سئول کف زد. «هورا!»
---
دو روز بعد، ماشین را بستند.
چند تا لباس. غذا. پتو. اسباببازی سئول. کاسه برفی. تهیونگ رانندگی میکرد. جونگ کوک کنارش. سئول و برفی عقب. سئول پنجره را باز کرده بود. باد توی موهایش. برفی سرش را بیرون برده بود. گوشهایش توی باد تکان میخورد.
رسیدند به شمال. یک خانه چوبی کنار دریا. خلوت. دور از همه جا. تهیونگ چند سال پیش خریده بود. هیچکس نمیدانست. حتی سون-هی.
پیاده شدند. سئول دوید سمت آب. برفی دنبالش. جونگ کوک رفت کنار تهیونگ ایستاد. دستش را گرفت.
«اینجا قشنگه.»
تهیونگ به دریا نگاه کرد. «نه به قشنگی تو.»
جونگ کوک زد به شانهاش. «چاپلوس.»
تهیونگ خندید. «راست میگم. از اول میگفتم. تو نزدیک قشنگی. نه دور.»
جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. ماندند. تا خورشید غروب کرد. آسمان نارنجی شد. بعد بنفش. بعد پرستاره.
سئول دوید سمتشان. خیس بود. شن روی صورتش. برفی هم خیس. «بابا! مامان! برفی آب خورد! ماهی دیدم!»
تهیونگ بچه را بغل کرد. بوسید. «بیا بریم خونه. غذا درست کنیم.»
رفتند داخل. آشپزخانه کوچک بود. ساده. تهیونگ سوپ درست کرد. جونگ کوک سالاد. سئول نان برید. برفی زیر میز خوابید.
نشستند. خوردند. حرف زدند. از چیزهای ساده. از فردا. از اینکه سئول میخواهد شنا یاد بگیرد. از اینکه برفی از آب میترسد. از اینکه تهیونگ هیچوقت قلاب ماهیگیری دست نگرفته. جونگ کوک گفت یادت میدم. تهیونگ گفت باشه.
بعد از شام، رفتند بیرون. نشستند روی شن. آتش درست کردند. بزرگ نبود. فقط چند تکه چوب. نور نارنجی روی صورتهاشان میافتاد.
سئول توی بغل تهیونگ خوابید. برفی پهلوی سئول. جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«آرزومه همینه. همین الان. همین لحظه. هیچ چیز دیگه نمیخوام.»
تهیونگ بوسیدش روی موهایش. «منم همینطور جون دلم.»
ستارهها زیاد بودند. صدای موج میآمد. باد سرد بود. اما پتو گرم. بودن گرم. عشق گرم. چیزی که تهیونگ هیچوقت فکر نمیکرد داشته باشد. حالا داشت. نه با زور. نه با پول. با بودن. با ماندن. با انتخابی که هر روز میکرد. جونگ کوک میماند. تهیونگ میماند. سئول میماند. برفی میماند. تا هر چی هست. تا آخر خط. تا وقتی که دیگر هیچ سایهای نباشد. هیچ تهدیدی. فقط خودشان. زیر آسمان. کنار دریا. با قلبی که بالاخره آرام گرفته بود.
[نویسنده: داریم به پارت های پایانی نزدیک میشیم
۲۰ لایک ، ۱۵ کامنت]
- ۸۱
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط