fall on love
fall on love
نیکول +
نفس عمیق*
+ بعد از مدت ها...
سلااااااممممممم(با صدای بلند)
خب خب سلام اسمه من نیکوله تقریبا یه عمرمو توی فرانسه گذروندم ، منظور از یه عمر یعنی از ۱۰ سالگیم رفتم و الان هم که ۲۵ سالم شده
خب من تو فرانسه روتینه خاصه خودمو داشتم .
بیدار میشدم ، قرار میذاتشم چند روز بعد هم جدا میشدم چون همشون خراب از اب در میومدن ، تقریبا با پیتزا زندگی کردم ، و کلی درس خوندم و دوست پیدا کردم.
ولی خب عاقبت الان اینجام
در آخر میخوام بگم که...
تلفنم زنگ خورد
+الو
×الو نیکول
+یونجیییی ، کجایی پیدات نمیکنم
×پشته سرت...
برگشتم و با بهترین دوستم که از ۶ سالگی باهام بود و حتی توی فرانسه هم بهم سر میزد رو به رو شدم ، یونجیییی
بدو به سمتش رفتم و محکم تو آغوشه هم غرق شدم
× اووو خیلی وقته ندیده بودمت(گریه)
+خیلی دلم واست تنگ شده بوددددد(گریه
×خیلی خب گریه مریه نداریم امروزو فقط و فقط جشن می❤️گیریمیمیمیممیممم
+هوراااا ، ولی نه شب جشن میگیریم اول باید برم خونه همه منتظرمننن
چند دقیقه بعد خونه*
یونجی درحال در اوردنه چمدون بود
×خیلی خب نیکول خانوم چه حسی داری؟
+یکم استرس دارم واسه شروع جدیدم تو زندگی و یکمم احساسه غریبی میکنم راستش
×اخییی درست میشه
+ یه سر میرم سوپری زودی برمیگردم
×عا باشه برو
به سمته سوپری نزدیک خونمون حرکت کردم ، وارده سوپری شدم و آدامسمو خریدم موقع خروج یهو با یکی برخورد کردم سرمو که آوردم بالا...
امیدوارم کارم به عنوان اولین فیکشنم خوب باشه نظراتونو حتما برام کامنت کنید❤️
نیکول +
نفس عمیق*
+ بعد از مدت ها...
سلااااااممممممم(با صدای بلند)
خب خب سلام اسمه من نیکوله تقریبا یه عمرمو توی فرانسه گذروندم ، منظور از یه عمر یعنی از ۱۰ سالگیم رفتم و الان هم که ۲۵ سالم شده
خب من تو فرانسه روتینه خاصه خودمو داشتم .
بیدار میشدم ، قرار میذاتشم چند روز بعد هم جدا میشدم چون همشون خراب از اب در میومدن ، تقریبا با پیتزا زندگی کردم ، و کلی درس خوندم و دوست پیدا کردم.
ولی خب عاقبت الان اینجام
در آخر میخوام بگم که...
تلفنم زنگ خورد
+الو
×الو نیکول
+یونجیییی ، کجایی پیدات نمیکنم
×پشته سرت...
برگشتم و با بهترین دوستم که از ۶ سالگی باهام بود و حتی توی فرانسه هم بهم سر میزد رو به رو شدم ، یونجیییی
بدو به سمتش رفتم و محکم تو آغوشه هم غرق شدم
× اووو خیلی وقته ندیده بودمت(گریه)
+خیلی دلم واست تنگ شده بوددددد(گریه
×خیلی خب گریه مریه نداریم امروزو فقط و فقط جشن می❤️گیریمیمیمیممیممم
+هوراااا ، ولی نه شب جشن میگیریم اول باید برم خونه همه منتظرمننن
چند دقیقه بعد خونه*
یونجی درحال در اوردنه چمدون بود
×خیلی خب نیکول خانوم چه حسی داری؟
+یکم استرس دارم واسه شروع جدیدم تو زندگی و یکمم احساسه غریبی میکنم راستش
×اخییی درست میشه
+ یه سر میرم سوپری زودی برمیگردم
×عا باشه برو
به سمته سوپری نزدیک خونمون حرکت کردم ، وارده سوپری شدم و آدامسمو خریدم موقع خروج یهو با یکی برخورد کردم سرمو که آوردم بالا...
امیدوارم کارم به عنوان اولین فیکشنم خوب باشه نظراتونو حتما برام کامنت کنید❤️
- ۱۵۰
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط