پارت دهم نخ قرمز نجات دهنده مجرمان عاشق
پارت دهم نخ قرمز نجات دهنده مجرمان عاشق 💋
تهیونگ در حالِ رفتن به خونه بود که..
*یک مرد جلوش ایستاد و جلو جلو اومد همچنین تهیونگ عقب عقب رفت سریع از سمت چپ خواست فرار کنه و بازم یکی دیگه جلو امد از راست و پایینِ راه رفت بازهم یکی دیگه*
ششما کیی هست..ید
*یکی از مردها به همشون علامت داد و بعد بلند گفت*
بگیریدش!
*تهیونگ از سمت چپ رفت و نمکی که داخل جیبش بود رو محکم به صورت مرد زد*
ایی چشمام
*یکیشون جلو آمد*
قربان!
برید بگیریدش!
چشم
(فلش بک به ۱۰دقیقه بعد)
*مرد نوازنده درحالِ فرار بود که به کسی برخورد کرد*
ببخشید آقا..
صبرکن!
چیزی شده؟
تو...انگار!ببینم چیزی شده؟
نه..آاا..چچ.یزییی نیست
مطمئنی.؟من میتونم کمکت کنم؟
خب آقا...
بگو
چهارتا مرد دنبالم
دنبالم؟
هستن
*مرد دستش رو خم کرد و دست مرد نوازنده را گرفت و بلندش کرد*
ممنونم آقا...
کیم تهیونگ
شما اسم من رو از کجا میدونید؟*تهیونگ سرش رو بالاخره بالاکرد و نگاه کرد اون ژنرال جئون بود!*
*ناگهان همون چهار تا مرد از پشت دیوار نزدیکِ تهیونگ شدن!
ژنرال..
*تهیونگ میخواست از ژنرال کمک بگیره که یک دفعه متوجه شد ژنرال داره دستور میده*
نزارید فرار کنه ولی...اگه یه تار مو ازش کم بشه خودم تک تکتون رو میکشم!
چی؛تو با اونایی!
*تهیونگ خواست فرار کنه که یک دفعه یکی از مرد ها جلو امد تهیونگ عقب عقب رفت و روی زمین نشسته عقب هقب رفت که متوجه شد با چیزی برخورد کرده صدای نفسی پشت گوشش بود !
دندون های مردی رو پشت گوشش حس کرد!ژنرال درحالی که خم شده بود نیش هاش رو وارد گوشه تهیونگ کرد و شروع کرد مک مک کردن!*
اوو تو خیلی خوشمزهای
*تهیونگ تعجب کرده بود چرا انقدر اروم و با حوصله خونش رو میخورد!؟*
*ژنرال دست دور کمر تهیونگ گذاشت و به آرامی گردنش رو بوسید*
ژنرال...*ژنرال بلند شد و کفشی که تهیونگ از پاش در اومده بود رو بلند کرد ؛ زانو زد و دست چپ زیر گردن و دست راست زیر زانوی تهیونگ گذاشت کفش رو داخل پاهای تهیونگ گذاشت و بلندش کرد*
ژنرال ولم کن...
*ژنرال تهیونگ رو به سمتِ ارابه ای برد*
ژنرال من رو کجا میبری ؟
ژنرال تهیونگ رو بیهوش کرد و سوار ارابه کرد و خودشم سوار شد!
(فلش بک به خونه جونگکوک)
*مرد نوازنده بیدارشد
*داخل اتاقی بود ولی نه اتاق خودش یه انباری تاریک به پاهاش زنجیر های داغ وصل بود خواست ازادشه ولی نمیتونست ناگهان اشک هاش سرازیرشد دلش مادرش رو خواست*
😭😭😭چقدر داغه!
*حدوداً ۵دقیقه بعد همون چهارمرد داخل اومدن و انگار داشتن کسی رو راهنمایی میکردن*
قربان از این طرف...
ژنرال جئون بود!
*ژنرال چشمش به تهیونگ خورد توی خودش جمع بود و داشت گریه میکرد! ژنرال با نگرانی به سمتِ تهیونگ
تهیونگ در حالِ رفتن به خونه بود که..
*یک مرد جلوش ایستاد و جلو جلو اومد همچنین تهیونگ عقب عقب رفت سریع از سمت چپ خواست فرار کنه و بازم یکی دیگه جلو امد از راست و پایینِ راه رفت بازهم یکی دیگه*
ششما کیی هست..ید
*یکی از مردها به همشون علامت داد و بعد بلند گفت*
بگیریدش!
*تهیونگ از سمت چپ رفت و نمکی که داخل جیبش بود رو محکم به صورت مرد زد*
ایی چشمام
*یکیشون جلو آمد*
قربان!
برید بگیریدش!
چشم
(فلش بک به ۱۰دقیقه بعد)
*مرد نوازنده درحالِ فرار بود که به کسی برخورد کرد*
ببخشید آقا..
صبرکن!
چیزی شده؟
تو...انگار!ببینم چیزی شده؟
نه..آاا..چچ.یزییی نیست
مطمئنی.؟من میتونم کمکت کنم؟
خب آقا...
بگو
چهارتا مرد دنبالم
دنبالم؟
هستن
*مرد دستش رو خم کرد و دست مرد نوازنده را گرفت و بلندش کرد*
ممنونم آقا...
کیم تهیونگ
شما اسم من رو از کجا میدونید؟*تهیونگ سرش رو بالاخره بالاکرد و نگاه کرد اون ژنرال جئون بود!*
*ناگهان همون چهار تا مرد از پشت دیوار نزدیکِ تهیونگ شدن!
ژنرال..
*تهیونگ میخواست از ژنرال کمک بگیره که یک دفعه متوجه شد ژنرال داره دستور میده*
نزارید فرار کنه ولی...اگه یه تار مو ازش کم بشه خودم تک تکتون رو میکشم!
چی؛تو با اونایی!
*تهیونگ خواست فرار کنه که یک دفعه یکی از مرد ها جلو امد تهیونگ عقب عقب رفت و روی زمین نشسته عقب هقب رفت که متوجه شد با چیزی برخورد کرده صدای نفسی پشت گوشش بود !
دندون های مردی رو پشت گوشش حس کرد!ژنرال درحالی که خم شده بود نیش هاش رو وارد گوشه تهیونگ کرد و شروع کرد مک مک کردن!*
اوو تو خیلی خوشمزهای
*تهیونگ تعجب کرده بود چرا انقدر اروم و با حوصله خونش رو میخورد!؟*
*ژنرال دست دور کمر تهیونگ گذاشت و به آرامی گردنش رو بوسید*
ژنرال...*ژنرال بلند شد و کفشی که تهیونگ از پاش در اومده بود رو بلند کرد ؛ زانو زد و دست چپ زیر گردن و دست راست زیر زانوی تهیونگ گذاشت کفش رو داخل پاهای تهیونگ گذاشت و بلندش کرد*
ژنرال ولم کن...
*ژنرال تهیونگ رو به سمتِ ارابه ای برد*
ژنرال من رو کجا میبری ؟
ژنرال تهیونگ رو بیهوش کرد و سوار ارابه کرد و خودشم سوار شد!
(فلش بک به خونه جونگکوک)
*مرد نوازنده بیدارشد
*داخل اتاقی بود ولی نه اتاق خودش یه انباری تاریک به پاهاش زنجیر های داغ وصل بود خواست ازادشه ولی نمیتونست ناگهان اشک هاش سرازیرشد دلش مادرش رو خواست*
😭😭😭چقدر داغه!
*حدوداً ۵دقیقه بعد همون چهارمرد داخل اومدن و انگار داشتن کسی رو راهنمایی میکردن*
قربان از این طرف...
ژنرال جئون بود!
*ژنرال چشمش به تهیونگ خورد توی خودش جمع بود و داشت گریه میکرد! ژنرال با نگرانی به سمتِ تهیونگ
- ۱.۳k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط