{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

BAD BOY LOVER 💋

BAD BOY LOVER 💋
Part 16🍷
ویو ا/ت:
دستگیره‌ی در پایین رفت. قلبم تند می‌زد. چند قدم عقب رفتم و در آرام باز شد.
مردی حدوداً پنجاه ساله پشت در ایستاده بود. چهره‌اش برام غریبه بود، اما نگاهش انگار منو می‌شناخت.
«شما کی هستید؟»
مرد جواب نداد. نگاهش روی جعبه‌ی چوبی کنار تخت افتاد و گفت:
_ «پس بالاخره پیداش کردی.»
«چی رو؟»
جعبه رو روی میز گذاشت و بازش کرد.
داخلش یک عکس قدیمی بود؛ دو کودک حدوداً سه‌ساله، یک دختر و یک پسر که دست همدیگه رو گرفته بودن.
نفسم بند اومد.
«این... منم؟»
مرد سکوت کرد.
نگاهم روی پسر بچه افتاد.
موهای مشکی و چهره‌ای آشنا...
جونگکوک.
پشت عکس نوشته شده بود:
«جئون جونگکوک و کیم ا/ت ـ سه ساله.»
و زیرش:
«روزی که قرار شد دو خانواده یکی شوند.»
«دو خانواده... یکی بشن؟»
مرد آهی کشید.
_ «پدر تو و پدر جونگکوک زمانی از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی همدیگه بودن.»
«اما جونگکوک میگه پدرم خانواده‌ش رو ازش گرفته!»
_ «همه‌چیزی که جونگکوک می‌دونه، تمام حقیقت نیست.»
ویو جونگکوک:
جعبه‌ی قدیمی پدرم روی میز بود.
داخلش چند عکس، چند کاغذ و یک نامه پیدا کردم.
عکس رو برداشتم.
دو کودک...
من و ا/ت.
پشت عکس نوشته شده بود:
«روزی که این دو کودک بزرگ شوند، حقیقت را خواهند فهمید.»
نامه رو باز کردم.
«جانگی... اگر روزی این نامه به دستت رسید، یعنی اتفاقی که از آن می‌ترسیدیم افتاده...»
ادامه‌ی نامه کنده شده بود.
فقط یک جمله باقی مونده بود:
«کیم سانگ‌هو مقصر نیست...»
خشکم زد.
پس چرا پدرم سال‌ها باور داشت خانواده‌ی کیم دشمن ماست؟
ویو ا/ت:
ناگهان سرم درد گرفت.
تصویری کوتاه توی ذهنم شکل گرفت.
یک باغ...
من و جونگکوک...
و پدرهامون.
صدای یک مرد:
_ «جونگکوک، مراقب ا/ت باش.»
پسر بچه دستم رو گرفت.
_ «قول می‌دم.»
تصویر عوض شد.
پدرم و جئون جانگی با هم صحبت می‌کردند.
× «وقتی بزرگ بشن، دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه دو خانواده رو از هم جدا کنه.»
_ «پس قولمون سر جاشه.»
تصویر ناگهان قطع شد.
چشم‌هام رو باز کردم.
«من... یادمه.»
مرد مقابلم نگاهم کرد.
«من و جونگکوک از بچگی همدیگه رو می‌شناختیم.»
مرد سرش رو پایین انداخت.
_ «بله.»
«پس چرا همه‌چیز خراب شد؟»
مرد بعد از سکوتی کوتاه گفت:
_ «کسی کاری کرد که دو دوست قدیمی، دشمن همدیگه بشن.»
«چه کسی؟»
_ «این چیزی نیست که باید عجولانه بفهمیش.»
ویو جونگکوک:
نامه هنوز توی دستم بود.
«کیم سانگ‌هو مقصر نیست...»
همون لحظه یکی از محافظ‌ها وارد شد.
ـ «رئیس، رد ا/ت رو پیدا کردیم.»
بلند شدم.
_ «کجا؟»
ـ «یک دوربین خارج از شهر، ماشینی رو ثبت کرده. متعلق به یکی از افراد خودمونه.»
پس خائن داخل افراد من بود.
گوشی‌ام زنگ خورد.
شماره ناشناس.
_ «کی هستی؟»
صدای مردی از آن طرف خط آمد:
_ «اگر می‌خوای دختر کیم سانگ‌هو زنده بمونه، قبل از اینکه حقیقت رو بفهمه پیداش کن.»
تماس قطع شد.
به گوشی خیره موندم.
آن‌ها از گذشته‌ی دو خانواده بیشتر از من می‌دانستند.
ویو ا/ت:
مرد به سمت در رفت.
«صبر کن! تو کی هستی؟»
ایستاد.
_ «کسی که به پدرت قول داده بود اگر روزی اتفاقی براش افتاد، مراقب تو باشه.»
قبل از رفتن برگشت و گفت:
_ «به هر چیزی که درباره‌ی جونگکوک شنیدی اعتماد نکن.»
مکث کرد.
_ «اما به هر چیزی که درباره‌ی پدرت هم شنیدی اعتماد نکن.»
در بسته شد.
به عکس خودم و جونگکوک خیره شدم.
دو کودک که زمانی کنار هم بودن...
قبل از اینکه دو خانواده دشمن هم بشن.
یک سؤال توی ذهنم شکل گرفت:
اگر جونگکوک و من قرار بود روزی کنار هم باشیم... پس چه کسی کاری کرد که امروز دشمن همدیگه باشیم؟
و مهم‌تر از اون...
چرا هنوز یک نفر نمی‌خواست این حقیقت رو بفهمیم؟
ادامه دارد... 🖤🍷
پایان پارت ۱۶ 💋
تهِ جعبه‌ای که جونگکوک پیدا کرده بود، یک کلید قدیمی قرار داشت.
روی برچسبش فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«کیم.» 🗝️🖤
دیدگاه ها (۱)

BAD BOY LOVER 💋Part 17🍷ویو جونگکوک:کلید کوچیک رو بین انگشت‌ه...

BAD BOY LOVER 💋Part 18🍷ویو جونگکوک:هنوز جمله‌ی آخر نامه توی ...

فالوشههههه🤍📄https://wisgoon.com/army.kookmin

تکپارتی از جونگکوک

BAD BOY LOVER 💋Part 20🍷ویو جونگکوک:پرونده هنوز توی دستم بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط