{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

BAD BOY LOVER 💋

BAD BOY LOVER 💋
Part 32 🖤
ویو جونگکوک:
صدای قدم‌ها هنوز از طبقه‌ی پایین شنیده می‌شد.
آهسته... اما واضح.
جونگکوک کنار پدرش ایستاده بود و نگاهش را به سمت در دوخته بود.
_بابا... گفتی یه نفر هنوز داخل این خونه‌ست.
جئون جانگی نفس عمیقی کشید.
× گفتم چون مطمئنم.
جونگکوک ابروهایش را درهم کشید.
_کی؟
جانگی چند ثانیه سکوت کرد.
× کسی که خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی به خانواده‌ی ما نزدیکه.
صدای قدم‌ها متوقف شد.
همه ساکت شدند.
ا/ت که کمی عقب‌تر ایستاده بود، با نگرانی به جونگکوک نگاه کرد.
÷ جونگکوک...
جونگکوک دستش را بالا آورد و آرام گفت:
_اینجا بمون.
÷ ولی—
_گفتم اینجا بمون.
لحنش جدی بود، اما برخلاف گذشته، پشت آن خشونت نبود...
نگرانی بود.
ا/ت برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد آهسته سر تکان داد.
جونگکوک همراه پدرش از اتاق خارج شد.
راهروی تاریک خانه ساکت بود.
جانگی آرام گفت:
× وقتی برگشتم، اولین چیزی که فهمیدم این بود که «سایه» فقط بیرون از خانواده نبود...
جونگکوک نگاهش کرد.
_منظورت چیه؟
× یکی از نزدیک‌ترین آدم‌های ما اطلاعات رو به اون می‌رسوند.
جونگکوک ایستاد.
_یعنی تمام این سال‌ها...
× آره.
جانگی نگاهش را پایین انداخت.
× کسی که بهش اعتماد داشتیم، از همون روز اول کنارمون بوده.
ناگهان صدای افتادن چیزی از انتهای راهرو آمد.
جونگکوک سریع برگشت.
_کی اونجاست؟
هیچ جوابی نیامد.
جونگکوک به سمت صدا رفت.
درِ اتاق قدیمی نیمه‌باز بود.
دستش را روی دستگیره گذاشت...
اما قبل از اینکه در را باز کند، صدای ا/ت را شنید.
÷ جونگکوک!
برگشت.
ا/ت با عجله به سمتشان می‌آمد.
÷ یه چیزی پیدا کردم...
جونگکوک نزدیکش شد.
_چی؟
ا/ت یک پاکت قدیمی را بالا آورد.
÷ داخل اتاق بود.
جانگی با دیدن پاکت، ناگهان رنگش پرید.
× این...
جونگکوک پاکت را از دست ا/ت گرفت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«برای روزی که حقیقت بالاخره پیدا شد.»
جونگکوک چند ثانیه خیره ماند.
بعد پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک عکس بود.
عکسی قدیمی از دو خانواده...
جئون جانگی و کیم سانگ‌هو کنار هم ایستاده بودند.
اما چیزی در گوشه‌ی عکس توجه جونگکوک را جلب کرد.
یک نفر دیگر هم آنجا بود.
کسی که صورتش عمداً با جوهر سیاه پوشانده شده بود.
جونگکوک عکس را محکم در دستش گرفت.
_بابا...
جانگی به عکس نگاه کرد.
چشمانش پر از ترس شد.
× نه...
جونگکوک آرام پرسید:
_این آدم کیه؟
جانگی جواب نداد.
ا/ت به چهره‌ی او خیره شد.
÷ شما می‌شناسینش؟
جانگی بالاخره سرش را بلند کرد.
× بیشتر از اینکه بشناسمش...
مکث کرد.
× من ازش می‌ترسم.
و همان لحظه...
صدای قفل شدن درِ ورودی از طبقه‌ی پایین آمد.
کسی وارد خانه شده بود.
اما این بار...
صدای قدم‌ها برای جونگکوک آشنا بود.
ادامه دارد💖😭ححمایتتتتتتت پلیزززززز
دیدگاه ها (۰)

BAD BOY LOVER 💋Part 33 🖤ویو جونگکوک:صدای باز شدن درِ ورودی ه...

BAD BOY LOVER 💋Part 34 🖤ویو ا/ت:چشم‌هایم هنوز روی اسم خانواد...

BAD BOY LOVER 💋Part 31🍷ویو جونگکوک:ماشین جلوی یک خانه‌ی قدیم...

تکپارتی از تهیونگ

آتیشی که از بارون شروع شدpart29ویوی جونگکوکچند دقیقه بعد به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط