{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درست موقع ای که آن ها از روی زمین بلند شدند و یونهی با بد

درست موقع ای که آن ها از روی زمین بلند شدند و یونهی با بدو سمت سبد رفت اولین ضربه نه سخت نه نرم به سر آت خورد دانه‌های مداوم بارانِ چسبناک و زردرنگ روی سر و صورتش فرود می‌آمدند مات و مبهوت نگاهش سمت زنی رفت که میگین پسرش بخاطر تهیونگ ورشکسته شد ..
زن با فریاد گفت : تو باید بمیری.. دخترک بغض آلود پلک زد خشم جایش را به بغض داد و با فریاد گفت : این کمه.. بازم بزن اگه جرعتش رو داری بزن...
در یک صدم ثانیه زنای که از همان همسایه های مختلف و فصول بودند سری از تأسف تکون دادند شروع کردند پرت کردن تخم‌مرغ سمت دخترک بی پنهان ..
دست‌هایش را سپر سرش کرد..با هر برخورد، تکه‌های تیز پوسته‌ی تخم‌مرغ مثل شلاق به صورت و بازوهای برهنه‌اش می‌خورد و ردی از سرخ و سوزش به جا می‌گذاشت... ولی این بخاطر تعیونگ بود چون زن تهیونگ بود چون کسی بود که تهیونگ رو دوست داشت مگه دوست داشتن جرم بود ؟.. زنای پر اشوه با صدا بلند گفتند: ما همچین زنی نمی‌خواهیم تو روستا ‌‌..
... برو به درک ..
... زنیکه هرزه ..
.. کدخدا رو باید از کدخدایی بیرون بندازیم که گذاشته تو اینجا باشی ..
.. هرزه تن فروش که با مردای متاحل می‌خوابه ..
دخترک با خشم سر بلند و با چشم های قرمز از خون و اشک و صدای که لرز داشت فریاد کشید : کمه.. بازم بزنید.. چرا وایستادین زود باشین .. من عاشق شدم .. عاشق کیم تهیونگ اگه این گناه بزنید اگه عشق جرن داره من قبولش دارم... بزنید ..
زنا عقب نکشیدند چون بیش از حد عصبی بودند این دختر تا جایی که می‌توانست قوی بود و همین آن ها را عصبی می‌کردند تا حد غیر ممکن سمتش تخم‌مرغ پرت میکردنن
دیگه تنها بود هیچی نبود هیچ کس نبود نه تهیونگ.... نه کانگ هو ... نه یون‌وو .. نه چی‌هیونگ.. نه کدخدا نه هم سه‌هیوک.. این بار باخت.. به این سرنوشت به این زندگی باخت سرش را بیشتر پایین انداخت و درست موقع ای که باز هم منتظر بود آن پوسته تخم‌مرغ صورت و گردنش را زخمی کنند سایه بلندی جلویش ایستاد و دست هایش را دور تن دخترک قفل کردند سفت و بیشتر از جانش ات را در مرز عشق اش فرو برد ..
تخم‌مرغ ها دیگر به کمر آن مرد می‌خورند.. درست موقع ای که دختر باخته بود سرش را بالا برد .. چشم های قرمزش عینک شکسته و موهای پر از خلیز مایه ای از تخم‌مرغ را بالا برد و چشم در چشم های کانگ هو قفل کرد .. در یک صدم ثانیه، با حرکتی سرعتی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت، به سمت زن یورش برد. سپس با جدیت کلت کمری را از زیر کت و کمربندش بیرون کشید و سمت آسمان گرفت سه گلوله را پشت سر هم شلیک کرد ..
و شلیک ... صدای ملت گوش همه را به صدا در آورد ...
جیغ بلند زنا.. و صدای هیاهوی بچه ها سکوت مرگبار را حکم کرد کانگ هو در حالی که کتش را باد میزد و از شدم خشم قرمز شده بود با فریاد گفت : کی بهتون اجازه داده که شما با ملکه مافیا اینجوری رفتار کنید ؟..
قلب ات لرزید و به حدی تند تولید که از شدم آن قلب احساس کرد دیگه زنده نیست.. چشم هایش از قرمزی تبدیل به برق خواستی شد لبخند لرزاند ای زد چون فک ‌میکرد این یک خواب باشه ..
گواش به حدی گیر کرده بود و سخنی یاد نمی‌آورد..
در موقعیت ای که جهیو و چی‌هیونگ رسیدن به بالا تپه جای که همه آن صحنه های غمگین و احساسی در مرز دیدشان قرار بگیرد ... همون طور که چی‌هیونگ با جدیت و اخم رو پیشانی به کانگ هو نگاه میکرد نگاهش ناخودآگاه سمت جیهو کشیده شد ..
در آن لحظه جیهو خشک زده بود مات و مبهوت به پدری که در عکس ها دیده بود خیره شد ..
کانگ‌هو گنگ جدی و اخمو سمت ات چرخید لبخند نرمی روی لبش نشست سپس مهربان گفت : دلتو پیشتر از این کوچیک نکن ببین کی داره نگاهت می‌کنه ...
قدم های کانگ هو به سمت دخترک شوکه هجوم برد .. وقتی کنار او ایستاد نگاه زیر عینک شکست اش به سمت نگاهی که کانگ هو زل زده بود چرخید .. یک ون مشکی جلو در خانه کوچک و ساده ات ایستاده بود .. قلب دخترک لرزید.. انگار فال اش تعبیر شده بود و خوابش به واقعیت نزدیک بود .. اشک ناخودآگاه از گوشه چشمش سرازیز شد .. وقتی در ون باز شد قلبش مثل آب ریخت و میام اقیانوس اطلس دوید
کفش اسپرت سفید و خط دار مشکی از ون بر روی زمین گذاشته شدند
دیدگاه ها (۰)

یونهی بلند شد همراهش دخترک را هم بلند کرد .... وقتی هر دو پا...

یونهی بلند شد همراهش دخترک را هم بلند کرد .... وقتی هر دو پا...

باز هم دست هایش را بلند کرد سپس نیز دو طرف گونه هایش قرار گذ...

کانگ هو با لبخند غمگینی سری را بلند کرد و با حرکت بسیار. نیز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط