کشید.
کشید.
و با صدای که بوی از درد و دوید از آتش درون قلبش فریاد کشید : بسه باید بیدار بشم ...
، گوشت و پوست زیر ترقوه را پاره کرد و زخمی عمیق و دهانباز کرده به جا گذاشت. این ات بود که از ته قلبش اشک ریخت و لبش را گزید ..
تهیونگ با حرکت یک صدم ثانیه شیشه را از دستای ات بیرون کشید و بر راویی زمین انداخت مچ دست زریف دخترک را بالا گرفت سپس با صدای محکم ولی آرام زمزمه کرد : چرا خودتو زخمی کردی..
چشم های ات بسته شدند و از زیر عینک اشک هایش سرازیر شدند لبش را به دندان گرفت تا بغضش را نگهدارد ..
مشت بزرگ و قدرتمندش به ظرافت نرم و خیره کننده مچ دست همسرش را گرفته بود ولی اما اون چی... از ته قلبش اشک ریخت و از ته قلبش زجه زد حتی درد ترقوه هم هیچی بهش نمیگفت .. اینکه زخمی شده اینکه خون ریزی داشت..
وقتی دست دیگه تهیونگ سمت پشت کمر همسرش لغزید ناگهانی فریاد دخترک مثل رعدوبرق همان شب به گوش تهیونگ خورد با فریاد گفت: بهم دست نزن
این دفه دیگه آخرش بود .. خسته و درمانده مشت اش را گره زد و مشت محکمی را حواله سینه شوهرش کرد مشتش اینقدر محکم بود که شانه تهیونگ به عقب رفت .. شانه های ضعیف آت از شدت بغض و اشک تکون خوردند
تهیونگ با چشم های پر از اشک نمناک مشاهده این مسیر بود مسیری پر از تاریکی چنگ و همسر حامله اش و ام رعدوبرق های ترسناک ناشی از تنهایی .. مشت دوم ضعیف بود که سمت سینه مرد هجوم برد
و تهیونگ همون طوری ساکت و پشیمون وایستاده بود تقدیر این را خواسته بود و تهیونگ پسر لیسو پسرک مادرش پذیرفت..
وقتی مشت سوم محکم به سینش برخورد کرد با حرکت خشم از تمام آن روزا مچ دستهایش را گرفت و با حرکت تند و سریع سمت خودش کشید سپس با صدای بلند غرید : چیه .. انتظار داشتی چی به یه زن متاهل بگیم اینکه قرار بود بیوه بشه ؟.. ها.. جواب منو بده
گریه های خشم آلود ات ساکت شدند با تمام وجود اش نگاهش را بالا برد میترسید از اینکه خواب باشه ولی خشمش به جا بود وقتی از شیشه شکسته نگاه نمناک تهیونگ رو دید احساس اشک و خشمش سکوت کرد گره مشتش باز شد و این باعث شد که تهیونگ دست های دخترک را رها کند...
هوا ابری و بارانی میشد باد میوزید و در سکوت درخت ها صدا دادند غروب خورشید کم کم پایین میرفت و سایه ها کارشون رو انجام دادند درست موقع ای که تهیونگ مچ دست های ات را رها نمود دست های ورزیده اش سمت شانه هایش هجوم بردند
دخترک اشک ریخت و دستش را روی چشم هایش گذاشت جوری که پنهانشان کردند عشقی که پنهانش میکرد تنهایی که نشان نمیداد ...
تهیونگ همسرش را به آرامی سمت آغوشش میبرد آرام و بیصدا وابستگی که توی این ۷ سال زیاد و زیاد تر میشد ..
ولی اما ات وقتی صورت کثیف و لجن پراکنی اش پیراهن و شال گردن خورد نفس در سینش حبس شد.. وقتی شانه هایش به سینه تهیونگ تکیه داده شد و پیشانیش به گردن تهیونگ چسپید چشم هایش را باز کرد
چون خواب نبود چون رویا نبود تصور نبود واقعیت داشت اینکه تهیونگش برگشته..
دخترک مثل برق ازش جدا شد چشم هایش تا حد خیر ممکن باز شدند زل زد به تهیونگ به شوهرش .. وقتی حلقه اشک را در آن ها دید لبخند زد آره لبخند کوچیکی زد آره قلبش اشک ریخت و دستش را روی چشم هایش گذاشت باورش به این حد سخت بود تا حدی که داغش حلقه اشک را در چشم های تمام بینندگان نور داد ..
تهیونگ با بغض غریبی پیشانیش را به پیشانی دخترک تکیه داد اکشن به نرمی اقیانوس اطلس سرازیر شد و با صدای لرزانی گفت : خوابه واقعیت ندارد این یه خوابه ترو خدا بیدارم نکن بیدارمون نکن سخته خیلی سخته نمیتونم تاقت بیارم بازم نمیخواهم ...
میفهمی.. داغش خیلی سخته بیدارم نکن..
دست های تهیونگ از بازو ها ات کشیده شدند تا بالا رفتند سپس از گردنش گذشت و دو طرف صورت دخترک را گرفت و با طرفین سری تکون داد : بیدارمون نکن ترو خدا ... قسم میخورم اگه این بار خواب باشه هیچ وقت نمیخواهم زندگی کنم
این سخنان دخترک را به مرز اشک و گریه رساند ایم بار اون بود که با طرفین سر تکون داد و از ته قلبش اشک ریخت قلبش به شدت زخمی شده بود و آتش زدنش چیز ساده ای بود برای هر دو ... با صدای لرازند گفت : خواب نیست..
این بار. این ات بود که میخواست سرشو بلند کند میخواست تو چشم های تهیونگ نگاه کند و بگه خواب نیست ولی تهیونگ محکم دست هایش را روی صورت دخترک گذاشته بود باز هم با طرفین و آتش قلبش خواهش کرد : نمیخواد.. نمیخواهم دیشمونم رو بردارم ..میترسم.. میترسم که بازم خواب باشه نمیخواهم..
نفس عمیقی کشید و اشکش سرازیر شد چون اش لرزید و موهایش را به سختی باد زد ..نفس تنگی اش پلک هایش را لرزید و دست ها ناخودآگاه پایین همراه زانو هایش افتادند درست موقع ای که بیدار شد روی زانو اش جلو ات افتاد
و با صدای که بوی از درد و دوید از آتش درون قلبش فریاد کشید : بسه باید بیدار بشم ...
، گوشت و پوست زیر ترقوه را پاره کرد و زخمی عمیق و دهانباز کرده به جا گذاشت. این ات بود که از ته قلبش اشک ریخت و لبش را گزید ..
تهیونگ با حرکت یک صدم ثانیه شیشه را از دستای ات بیرون کشید و بر راویی زمین انداخت مچ دست زریف دخترک را بالا گرفت سپس با صدای محکم ولی آرام زمزمه کرد : چرا خودتو زخمی کردی..
چشم های ات بسته شدند و از زیر عینک اشک هایش سرازیر شدند لبش را به دندان گرفت تا بغضش را نگهدارد ..
مشت بزرگ و قدرتمندش به ظرافت نرم و خیره کننده مچ دست همسرش را گرفته بود ولی اما اون چی... از ته قلبش اشک ریخت و از ته قلبش زجه زد حتی درد ترقوه هم هیچی بهش نمیگفت .. اینکه زخمی شده اینکه خون ریزی داشت..
وقتی دست دیگه تهیونگ سمت پشت کمر همسرش لغزید ناگهانی فریاد دخترک مثل رعدوبرق همان شب به گوش تهیونگ خورد با فریاد گفت: بهم دست نزن
این دفه دیگه آخرش بود .. خسته و درمانده مشت اش را گره زد و مشت محکمی را حواله سینه شوهرش کرد مشتش اینقدر محکم بود که شانه تهیونگ به عقب رفت .. شانه های ضعیف آت از شدت بغض و اشک تکون خوردند
تهیونگ با چشم های پر از اشک نمناک مشاهده این مسیر بود مسیری پر از تاریکی چنگ و همسر حامله اش و ام رعدوبرق های ترسناک ناشی از تنهایی .. مشت دوم ضعیف بود که سمت سینه مرد هجوم برد
و تهیونگ همون طوری ساکت و پشیمون وایستاده بود تقدیر این را خواسته بود و تهیونگ پسر لیسو پسرک مادرش پذیرفت..
وقتی مشت سوم محکم به سینش برخورد کرد با حرکت خشم از تمام آن روزا مچ دستهایش را گرفت و با حرکت تند و سریع سمت خودش کشید سپس با صدای بلند غرید : چیه .. انتظار داشتی چی به یه زن متاهل بگیم اینکه قرار بود بیوه بشه ؟.. ها.. جواب منو بده
گریه های خشم آلود ات ساکت شدند با تمام وجود اش نگاهش را بالا برد میترسید از اینکه خواب باشه ولی خشمش به جا بود وقتی از شیشه شکسته نگاه نمناک تهیونگ رو دید احساس اشک و خشمش سکوت کرد گره مشتش باز شد و این باعث شد که تهیونگ دست های دخترک را رها کند...
هوا ابری و بارانی میشد باد میوزید و در سکوت درخت ها صدا دادند غروب خورشید کم کم پایین میرفت و سایه ها کارشون رو انجام دادند درست موقع ای که تهیونگ مچ دست های ات را رها نمود دست های ورزیده اش سمت شانه هایش هجوم بردند
دخترک اشک ریخت و دستش را روی چشم هایش گذاشت جوری که پنهانشان کردند عشقی که پنهانش میکرد تنهایی که نشان نمیداد ...
تهیونگ همسرش را به آرامی سمت آغوشش میبرد آرام و بیصدا وابستگی که توی این ۷ سال زیاد و زیاد تر میشد ..
ولی اما ات وقتی صورت کثیف و لجن پراکنی اش پیراهن و شال گردن خورد نفس در سینش حبس شد.. وقتی شانه هایش به سینه تهیونگ تکیه داده شد و پیشانیش به گردن تهیونگ چسپید چشم هایش را باز کرد
چون خواب نبود چون رویا نبود تصور نبود واقعیت داشت اینکه تهیونگش برگشته..
دخترک مثل برق ازش جدا شد چشم هایش تا حد خیر ممکن باز شدند زل زد به تهیونگ به شوهرش .. وقتی حلقه اشک را در آن ها دید لبخند زد آره لبخند کوچیکی زد آره قلبش اشک ریخت و دستش را روی چشم هایش گذاشت باورش به این حد سخت بود تا حدی که داغش حلقه اشک را در چشم های تمام بینندگان نور داد ..
تهیونگ با بغض غریبی پیشانیش را به پیشانی دخترک تکیه داد اکشن به نرمی اقیانوس اطلس سرازیر شد و با صدای لرزانی گفت : خوابه واقعیت ندارد این یه خوابه ترو خدا بیدارم نکن بیدارمون نکن سخته خیلی سخته نمیتونم تاقت بیارم بازم نمیخواهم ...
میفهمی.. داغش خیلی سخته بیدارم نکن..
دست های تهیونگ از بازو ها ات کشیده شدند تا بالا رفتند سپس از گردنش گذشت و دو طرف صورت دخترک را گرفت و با طرفین سری تکون داد : بیدارمون نکن ترو خدا ... قسم میخورم اگه این بار خواب باشه هیچ وقت نمیخواهم زندگی کنم
این سخنان دخترک را به مرز اشک و گریه رساند ایم بار اون بود که با طرفین سر تکون داد و از ته قلبش اشک ریخت قلبش به شدت زخمی شده بود و آتش زدنش چیز ساده ای بود برای هر دو ... با صدای لرازند گفت : خواب نیست..
این بار. این ات بود که میخواست سرشو بلند کند میخواست تو چشم های تهیونگ نگاه کند و بگه خواب نیست ولی تهیونگ محکم دست هایش را روی صورت دخترک گذاشته بود باز هم با طرفین و آتش قلبش خواهش کرد : نمیخواد.. نمیخواهم دیشمونم رو بردارم ..میترسم.. میترسم که بازم خواب باشه نمیخواهم..
نفس عمیقی کشید و اشکش سرازیر شد چون اش لرزید و موهایش را به سختی باد زد ..نفس تنگی اش پلک هایش را لرزید و دست ها ناخودآگاه پایین همراه زانو هایش افتادند درست موقع ای که بیدار شد روی زانو اش جلو ات افتاد
- ۸۰
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط