سحرگاهان بیدار میشوی
سحرگاهان بیدار میشوی
سرمست از عطر شادی
و از پنجرهی کابین بیرون را مینگری
امواج سبز را.
روی عرشه پیچیده در پالتو خز
گوش به ضربان آرام موتور میسپاری
و دیگر به چیزی فکر نمیکنی
جز دیدار او
که بدل به ستارهای شده
و آنگاه هر ساعت با هر نسیم شور دریا
جوانتر میشوی.
سرمست از عطر شادی
و از پنجرهی کابین بیرون را مینگری
امواج سبز را.
روی عرشه پیچیده در پالتو خز
گوش به ضربان آرام موتور میسپاری
و دیگر به چیزی فکر نمیکنی
جز دیدار او
که بدل به ستارهای شده
و آنگاه هر ساعت با هر نسیم شور دریا
جوانتر میشوی.
- ۱۳۸
- ۰۴ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط