سحرگاهان بیدار میشوی
سحرگاهان بیدار میشوی
سرمست از عطر شادی
و از پنجرهی کابین بیرون را مینگری
امواج سبز را.
روی عرشه پیچیده در پالتو خز
گوش به ضربان آرام موتور میسپاری،
و دیگر به چیزی فکر نمیکنی،
جز دیدار او،
که بدل به ستارهای شده،
و آنگاه هر ساعت با هر نسیم شور دریا
جوانتر میشوی.
سرمست از عطر شادی
و از پنجرهی کابین بیرون را مینگری
امواج سبز را.
روی عرشه پیچیده در پالتو خز
گوش به ضربان آرام موتور میسپاری،
و دیگر به چیزی فکر نمیکنی،
جز دیدار او،
که بدل به ستارهای شده،
و آنگاه هر ساعت با هر نسیم شور دریا
جوانتر میشوی.
- ۱۹۹
- ۰۶ مهر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط