{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سحرگاهان بیدار می‌شوی

سحرگاهان بیدار می‌شوی
سرمست از عطر شادی
و از پنجره‌ی کابین بیرون را می‌نگری
امواج سبز را.
روی عرشه پیچیده در پالتو خز
گوش به ضربان آرام موتور می‌سپاری،
و دیگر به چیزی فکر نمی‌کنی،
جز دیدار او،
که بدل به ستاره‌ای شده،
و آن‌گاه هر ساعت با هر نسیم شور دریا
جوان‌تر می‌شوی.
دیدگاه ها (۱)

سحرگاهان بیدار می‌شویسرمست از عطر شادیو از پنجره‌ی کابین بیر...

ای بار هرچه درد جهان روی شانه اتجانـــم فــــدای راز ونیــــ...

ای بار هرچه درد جهان روی شانه اتجانـــم فــــدای راز ونیــــ...

#اشعارمهدویای بار هرچه درد جهان روی شانه اتجانـــم فــــدای ...

یادت ؛پرنده کوچکیستدر اقلیم دستانمکه هرگز پرواز رابه خاط...

جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دری...

جنگل و یک کلبه و گیتار، از این بیشتردستهایت توی دست یار، از ...

دریای عشق و عاشقیدر کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل...

در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط