Bad boy
Bad boy
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
دو هفته بعد
@ویو ناکاهارا
دو هفتست باهاش نمیرم مافیا . با مشکی بازی میکنم * اسم گربشون*
امشبم مثل همیشه داشتم با مشکی بازی میکردم که از طبقه پایین یه بوی گندی اومد .
رفتم پایین و با دازای و یه مرده دراز رو به رو شدم .
اوداساکو "سلام ببخشید من اوداساکوم دازای امشب رفته بود بار اینجوری مست کرده . حواسم بهش هست الانم میبرمش حموم ."
چویا"خیلی ممنون😦"
اوداساکو و دازای رو برد حموم منم رفتم تو اتاقم و خوابیدم .
_ساعت ۱ شب__
با سرو صدای یه چیزی از داخل اتاقم بیدار شدم . دازای بود دم در اتاق وایستاده بود .
چویا"چیز_"
دازای دوید سمتم ، احساس خطر کردم پس بدو رفتم یه ور دیگه در حالی که مکی دستم بود . دازای پرت شد رو تخت .
دازای"برگرد سر جات"
چویا"تو_"
باز دوید سمتم منم در رفتم به سمت پایین .
_گذر زمان __
من برگشتم تو اتاق . عوضی همه بدنم رو لخت کرد .
رفتم تا لباس بپوشم ولی . یکی پرتم کرد رو تخت . اون دازای بود .
دازای"قبلا گفتی نمیدونی تجاوز یعنی چی ؟"
چویا"ه هنوزم نمیدونم"
دازای"خب من الان بهت تحاوز میکنم تا با چشمات ببینی چیه"
@ویو راوی
گاز محکمی از گردن چویا گرفت .
چویا"اههههه نکن "
دازای"هنوز شروع نکردم ."
و شروع کرد به کبود کردن گردن چویا .
بعد ده دقیقه از گردنش دل کند و به سمت نیپلاش هجوم اورد .
دازای اون هارا میمکید گاز میگرفت و کبود میکرد . ولی چویا هیچ ناله ای نمیکرد . دازای نگاهی به چویا انداخت . چویا لب پایینیش رو گاز میگرفت تا ناله نکنه .
دازای" اهههه بیبی عوضی من دارم خوش میگذرونم تو هم ناله کن تا بیشتر خوش بگذره ."
چویا"اهههههه ولم کن اههههه لعنتی اخخخخخخ"
دازای از سینه های چویا دلکند .
از پشت در اوداساکو داد زد .
اوداساکو"دازای ولش کن تو نمیتونی به خاطر هوس هات یا نیاز هات دیگران رو شکنجه بدی "
دازای"هر کاری بخوام میکنم "
اوداساکو " دازای من میدنم الان اون بدبخت لخته لباس کن تنش تا من بیام داخل "
دازای"اودا تو خودت الفایی تو هم باید به فاکش بدی ، بیا امتحان کن "
اودا یکی رو فرستاد داخل ولی ..... دازای با تفنگی که سر میز داشت کشتش .
چویا" دازای تو الان _"
دازای فرست حرف زدن نداد و محکم فرو کرد تو چویا .
اب دهن چویا از دهنش زد بیرون . و ناله های وحشت ناکی میکرد .
دازایدستش رو روی شکم چویا دایره وار تکون میداد و میگفت "حاظرم کل دنیا رو بدم تا تو رو زیر خودم در حال جنون ببینم "
اوداساکو همه ی خجالتی که داشت رو گذاشت کنار و وارد اتاق شد . با صحنه ای مواجه شد که دلش خراشیده شد .چویا زیر دازای در حال تشنج بود و دازای فقط نگاهش میکرد.
حال اودا بهم خورد و از اتاق خارج شد . تا ببینه دازای کی از این حالت نکبت بار در میاد .
بعد سی دقیقه دازای دیک بزرگش رو از توی چویا کشید بیرون و چویا رو بغل کرد و همون جا اروم به خواب رفت .
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عااااااا
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
دو هفته بعد
@ویو ناکاهارا
دو هفتست باهاش نمیرم مافیا . با مشکی بازی میکنم * اسم گربشون*
امشبم مثل همیشه داشتم با مشکی بازی میکردم که از طبقه پایین یه بوی گندی اومد .
رفتم پایین و با دازای و یه مرده دراز رو به رو شدم .
اوداساکو "سلام ببخشید من اوداساکوم دازای امشب رفته بود بار اینجوری مست کرده . حواسم بهش هست الانم میبرمش حموم ."
چویا"خیلی ممنون😦"
اوداساکو و دازای رو برد حموم منم رفتم تو اتاقم و خوابیدم .
_ساعت ۱ شب__
با سرو صدای یه چیزی از داخل اتاقم بیدار شدم . دازای بود دم در اتاق وایستاده بود .
چویا"چیز_"
دازای دوید سمتم ، احساس خطر کردم پس بدو رفتم یه ور دیگه در حالی که مکی دستم بود . دازای پرت شد رو تخت .
دازای"برگرد سر جات"
چویا"تو_"
باز دوید سمتم منم در رفتم به سمت پایین .
_گذر زمان __
من برگشتم تو اتاق . عوضی همه بدنم رو لخت کرد .
رفتم تا لباس بپوشم ولی . یکی پرتم کرد رو تخت . اون دازای بود .
دازای"قبلا گفتی نمیدونی تجاوز یعنی چی ؟"
چویا"ه هنوزم نمیدونم"
دازای"خب من الان بهت تحاوز میکنم تا با چشمات ببینی چیه"
@ویو راوی
گاز محکمی از گردن چویا گرفت .
چویا"اههههه نکن "
دازای"هنوز شروع نکردم ."
و شروع کرد به کبود کردن گردن چویا .
بعد ده دقیقه از گردنش دل کند و به سمت نیپلاش هجوم اورد .
دازای اون هارا میمکید گاز میگرفت و کبود میکرد . ولی چویا هیچ ناله ای نمیکرد . دازای نگاهی به چویا انداخت . چویا لب پایینیش رو گاز میگرفت تا ناله نکنه .
دازای" اهههه بیبی عوضی من دارم خوش میگذرونم تو هم ناله کن تا بیشتر خوش بگذره ."
چویا"اهههههه ولم کن اههههه لعنتی اخخخخخخ"
دازای از سینه های چویا دلکند .
از پشت در اوداساکو داد زد .
اوداساکو"دازای ولش کن تو نمیتونی به خاطر هوس هات یا نیاز هات دیگران رو شکنجه بدی "
دازای"هر کاری بخوام میکنم "
اوداساکو " دازای من میدنم الان اون بدبخت لخته لباس کن تنش تا من بیام داخل "
دازای"اودا تو خودت الفایی تو هم باید به فاکش بدی ، بیا امتحان کن "
اودا یکی رو فرستاد داخل ولی ..... دازای با تفنگی که سر میز داشت کشتش .
چویا" دازای تو الان _"
دازای فرست حرف زدن نداد و محکم فرو کرد تو چویا .
اب دهن چویا از دهنش زد بیرون . و ناله های وحشت ناکی میکرد .
دازایدستش رو روی شکم چویا دایره وار تکون میداد و میگفت "حاظرم کل دنیا رو بدم تا تو رو زیر خودم در حال جنون ببینم "
اوداساکو همه ی خجالتی که داشت رو گذاشت کنار و وارد اتاق شد . با صحنه ای مواجه شد که دلش خراشیده شد .چویا زیر دازای در حال تشنج بود و دازای فقط نگاهش میکرد.
حال اودا بهم خورد و از اتاق خارج شد . تا ببینه دازای کی از این حالت نکبت بار در میاد .
بعد سی دقیقه دازای دیک بزرگش رو از توی چویا کشید بیرون و چویا رو بغل کرد و همون جا اروم به خواب رفت .
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عااااااا
- ۳۳۹
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط