پارت ششم اخر
پارت ششم ( اخر )
ماهها گذشت.
زندگی ات و جیمین پر از روزهای شیرین، خرابکاریهای بامزه، و لحظههای صمیمی شده بود.
جیمین هنوز همان بیبی گوگولی و کیوت بود، چه در حالت حیوانی، چه در حالت انسانی.
ات هم همان مامی قوی بود، که همه چیز را کنترل میکرد و مراقب جیمین بود، اما درونش نرمتر از همیشه شده بود.
یک شب پرستاره، وقتی باد ملایمی از پنجرهی باز خانه میوزید و نور ماه روی موهای سیاه و براق جیمین میتابید، او دوباره سرش را روی شانهی ات گذاشت.
— «مامی…»
— «بله... بیبی؟»
— «من… میخوام همیشه کنار تو باشم.»
ات لبخند زد، قلبش گرم شد و دستش را روی سرش گذاشت.
— «منم همیشه کنار توام.»
جیمین نگاهی ع*میق به چشمهای ات کرد و ن*فس ع*میقی کشید.
— «مامی… میخوام یه چیزی بهم بسپری یه چیز بزرگ.»
ات کمی سرش را کج کرد.
— «چی شده بیبی؟»
جیمین سرش را از روی شانه ات بلند کرد، روی زانو نشست و با دستان لرزان و ل*بهای قرمز و چشمهای پر از عشق، یک حلقهی کوچک اما زیبا از چوب و گل در دستش گرفت.
— «مامی… تو همیشه قوی، من فقط یه بیبی کوچولوم. ولی میخوام تا آخر عمر بیبیت باشم. میخوای با من ازدواج کنی؟»
ات برای چند لحظه سکوت کرد، فقط نگاهش به چشمهای جیمین بود که پر از صداقت و عشق بود. بعد لبخند زد، اشکهایش را پاک کرد و آرام گفت:
— «آره بیبی من… من همیشه مامی توام.»
جیمین با خوشحالی جیغ کوچکی کشید، در حالی که دوباره خودش را در آغوش ات جا داد.
— «مامی… من خیلی خوشحالم!»
ات دستهایش را دورش حلقه کرد و سرش را به سرش چسباند.
— «منم بیبی من. خوشحالم که کنار منی.»
---
چند روز بعد، ات و جیمین مراسم کوچکی ترتیب دادند.
فقط خودشان، شومینهی خانه، چند شمع و گلهای وحشی جنگل.
جیمین لباس سادهای پوشیده بود، اما حتی در این سادگی هم بسیار کیوت و بیبی به نظر میرسید.
ات لباس ساده اما شیکش را پوشید و وقتی جلو آینه نگاه کرد، لبخندی زد:
— «بیبی من… چه خوششانس شدیم که همدیگه رو پیدا کردیم.»
در مراسم، جیمین دوباره همان نگاه معصوم و گوگولیاش را داشت، اما دستهایش محکم و قلبش پر از عشق بود. وقتی حلقهها را به هم دادند، جیمین زمزمه کرد:
— «مامی… من همیشه بیبی توام.»
و ات با لبخند جواب داد:
— «منم مامی تو… تا آخر دنیا.»
بعد از مراسم، زندگیشان به همان سبک شیرین ادامه یافت، اما با حس جدیدی از پیمان و تعهد.
جیمین همچنان بیبی و گوگولی بود، خرابکاریهایش ادامه داشت، و ات همچنان مامی تاپ و مراقب بود اما حالا هر لحظه با هم بودنشان پر از عشق و امنیت بود.
شبها، وقتی کنار هم روی تخت میخوابیدند، جیمین روی س*ینهی ات لوله میشد و زمزمه میکرد:
— «مامی… من امنم.»
ات دستش را روی موهایش میکشید و آرام میگفت:
— «آره بیبی… همیشه امنی.»
آنها فهمیدند که هیچ گذشتهی تلخی، هیچ مشکلی، و هیچ مرزی نمیتواند عشقشان را از بین ببرد و اینطور شد که دختر قوی و پسر دورگهی گوگولی، تا آخر عمر در کنار هم زندگی کردند، پر از خنده، بازی، و بوسههای کودکانه.
پایان
ماهها گذشت.
زندگی ات و جیمین پر از روزهای شیرین، خرابکاریهای بامزه، و لحظههای صمیمی شده بود.
جیمین هنوز همان بیبی گوگولی و کیوت بود، چه در حالت حیوانی، چه در حالت انسانی.
ات هم همان مامی قوی بود، که همه چیز را کنترل میکرد و مراقب جیمین بود، اما درونش نرمتر از همیشه شده بود.
یک شب پرستاره، وقتی باد ملایمی از پنجرهی باز خانه میوزید و نور ماه روی موهای سیاه و براق جیمین میتابید، او دوباره سرش را روی شانهی ات گذاشت.
— «مامی…»
— «بله... بیبی؟»
— «من… میخوام همیشه کنار تو باشم.»
ات لبخند زد، قلبش گرم شد و دستش را روی سرش گذاشت.
— «منم همیشه کنار توام.»
جیمین نگاهی ع*میق به چشمهای ات کرد و ن*فس ع*میقی کشید.
— «مامی… میخوام یه چیزی بهم بسپری یه چیز بزرگ.»
ات کمی سرش را کج کرد.
— «چی شده بیبی؟»
جیمین سرش را از روی شانه ات بلند کرد، روی زانو نشست و با دستان لرزان و ل*بهای قرمز و چشمهای پر از عشق، یک حلقهی کوچک اما زیبا از چوب و گل در دستش گرفت.
— «مامی… تو همیشه قوی، من فقط یه بیبی کوچولوم. ولی میخوام تا آخر عمر بیبیت باشم. میخوای با من ازدواج کنی؟»
ات برای چند لحظه سکوت کرد، فقط نگاهش به چشمهای جیمین بود که پر از صداقت و عشق بود. بعد لبخند زد، اشکهایش را پاک کرد و آرام گفت:
— «آره بیبی من… من همیشه مامی توام.»
جیمین با خوشحالی جیغ کوچکی کشید، در حالی که دوباره خودش را در آغوش ات جا داد.
— «مامی… من خیلی خوشحالم!»
ات دستهایش را دورش حلقه کرد و سرش را به سرش چسباند.
— «منم بیبی من. خوشحالم که کنار منی.»
---
چند روز بعد، ات و جیمین مراسم کوچکی ترتیب دادند.
فقط خودشان، شومینهی خانه، چند شمع و گلهای وحشی جنگل.
جیمین لباس سادهای پوشیده بود، اما حتی در این سادگی هم بسیار کیوت و بیبی به نظر میرسید.
ات لباس ساده اما شیکش را پوشید و وقتی جلو آینه نگاه کرد، لبخندی زد:
— «بیبی من… چه خوششانس شدیم که همدیگه رو پیدا کردیم.»
در مراسم، جیمین دوباره همان نگاه معصوم و گوگولیاش را داشت، اما دستهایش محکم و قلبش پر از عشق بود. وقتی حلقهها را به هم دادند، جیمین زمزمه کرد:
— «مامی… من همیشه بیبی توام.»
و ات با لبخند جواب داد:
— «منم مامی تو… تا آخر دنیا.»
بعد از مراسم، زندگیشان به همان سبک شیرین ادامه یافت، اما با حس جدیدی از پیمان و تعهد.
جیمین همچنان بیبی و گوگولی بود، خرابکاریهایش ادامه داشت، و ات همچنان مامی تاپ و مراقب بود اما حالا هر لحظه با هم بودنشان پر از عشق و امنیت بود.
شبها، وقتی کنار هم روی تخت میخوابیدند، جیمین روی س*ینهی ات لوله میشد و زمزمه میکرد:
— «مامی… من امنم.»
ات دستش را روی موهایش میکشید و آرام میگفت:
— «آره بیبی… همیشه امنی.»
آنها فهمیدند که هیچ گذشتهی تلخی، هیچ مشکلی، و هیچ مرزی نمیتواند عشقشان را از بین ببرد و اینطور شد که دختر قوی و پسر دورگهی گوگولی، تا آخر عمر در کنار هم زندگی کردند، پر از خنده، بازی، و بوسههای کودکانه.
پایان
- ۱۱.۹k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط