{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم

پارت پنجم



یکی از شب‌های آرام، وقتی شومینه شعله‌ور بود و سایه‌های رقصان روی دیوار می‌افتاد، ات و جیمین کنار هم روی کاناپه نشسته بودند.

جیمین دوباره در حالت انسانی بود، اما همچنان همان بیبی کوچک و گوگولی که همیشه ات دیده بود.

جیمین با ل*ب‌های کوچک و چشمان درشتش نگاهش می‌کرد و آهسته گفت:

— «مامی… یه چیزی هست که باید بهت بگم.»

ات دستش را روی دستش گذاشت و با صبر و مهربانی پرسید:

— «چی شده بیبی؟ می‌تونی بهم اعتماد کنی.»

جیمین ن*فس ع*میقی کشید.

— «من… همیشه تنها بودم. خانواده‌م منو دوست نداشتن. وقتی فهمیدن من نصف حیوانم، نصف انسان، منو طرد کردن. من حتی یه بار به مدرسه هم نرفتم، چون کسی منو قبول نداشت… هیچ‌کس.»

ات قلبش فشرده شد. نگاهش را از روی جیمین برنداشت.

— «بیبی من… تو تنها نیستی. من هستم. همیشه.»

جیمین سرش را روی شانه‌ی ات گذاشت و لبخند کوچکی زد، اما اشک از گوشه‌ی چشمش چکید.

— «مامی… من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم کسی منو بخواد… حتی یه بیبی گوگولی مثل من.»

ات با دستش گونه‌اش را نوازش کرد.

— «بیبی… من همیشه ازت مراقبتت می‌کنم. تو بیبی منی، چه حیوان باشی چه انسان.»


جیمین شروع کرد به تعریف کردن از روزهایی که هیچ کس او را نمی‌پذیرفت:

روزهایی که سعی کرده بود با دیگر کودکان بازی کند، اما آن‌ها ازش می‌ترسیدند و او را مسخره می‌کردند.

وقتی خانواده‌اش او را به دلیل نیمه‌انسان بودنش از خانه بیرون کردند و مجبور شد در جنگل تنها زندگی کند.

روزهایی که گرسنه بود و مجبور بود خودش شکار کند یا میوه پیدا کند، و هیچ کسی برای مراقبت از او نبود.


ات در سکوت به حرف‌هایش گوش داد و هر بار که جیمین دستش را گرفت یا سرش را روی پایش گذاشت، قلبش نرم‌تر شد.

— «بیبی… تو خیلی قوی بودی، حتی وقتی هیچ کس کنارت نبود. اما از حالا دیگه لازم نیست تنها باشی.»


جیمین با نگاه خیس و پر از عشق به ات نگاه کرد.

— «مامی… می‌تونی قول بدی که همیشه پیشم می‌مونی؟ حتی وقتی بزرگ شدم یا هرچی؟»

ات لبخند زد و دستش را روی قلبش گذاشت.

— «من همیشه پیشت می‌مونم. من مامی توام و تو بیبی منی. تا آخر دنیا.»

جیمین با صدای لرزان گفت:

— «مامی… من تو رو خیلی دوست دارم.»

ات لبخندش را پهن‌تر کرد و سرش را روی شانه‌ی او گذاشت.

— «منم تو رو دوست دارم، بیبی من.»

و همان شب، در آغوش هم، هر دو فهمیدند که هیچ گذشته‌ی تلخی نمی‌تواند عشقشان را خراب کند.



ادامه دارد....
دیدگاه ها (۵)

پارت ششم ( اخر )ماه‌ها گذشت. زندگی ات و جیمین پر از روزهای ش...

در غیر اینصورت کل رویات میبازی...

پارت چهارم صبح روز بعد، آفتاب ملایم از پنجره‌های خانه‌ی چوبی...

پارت سومکم‌کم ات فهمید که این رابطه دیگر فقط شبیه نگهداری از...

جوری که هر دوشون رسما فوبیای ۶گلوله تو قلب گرفتن

ازدواج قرار دادی (پارت آخر)

part:35name: عشق و جداییویو بوراهمون طور خیره به ماه بودم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط