از تو کبریتی خواستم

از تو کبریتی خواستم
که شب را روشن کنم
تا پله ها و تو را گم نکنم
کبریت را که افروختم ، آغاز پیری بود
گفتم دستانت را به من بسپار
که زمان کهنه شود
و بایستد
دستانت را به من سپردی
زمان کهنه شد
و مُرد..

#احمدرضا_احمدی
دیدگاه ها (۰)

داداشم

خاطره بازی با آدمای جدید زندگیم

همراه شو با من، در این سفر پر رمز و راز زندگی. دستانت را به ...

part 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط