{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از تو کبریتی خواستم

از تو کبریتی خواستم
که شب را روشن کنم
تا پله ها و تو را گم نکنم
کبریت را که افروختم ، آغاز پیری بود
گفتم دستانت را به من بسپار
که زمان کهنه شود
و بایستد
دستانت را به من سپردی
زمان کهنه شد
و مُرد..

#احمدرضا_احمدی
دیدگاه ها (۰)

داداشم

خاطره بازی با آدمای جدید زندگیم

در شبی زمستونی، رهگذری از یه کوچه تاریک عبور می کرد. ناگهان ...

آدم های درست زمان اشتباه ... pr5-----------------ویوی ا/ت ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط