{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در شبی زمستونی، رهگذری از یه کوچه تاریک عبور می کرد. ناگه

در شبی زمستونی، رهگذری از یه کوچه تاریک عبور می کرد. ناگهان چشمش به مردی افتاد که با دقت داشت زیر نور یک لامپ روی زمین و اطراف اون نگاه می کرد. کمی دقت کرد و متوجه شد انگار چیزی گم کرده. با وجود این که هوا سرد بود اما رهگذر تصمیم گرفت به مرد کمک کنه تا او را از سردرگمی نجات بده.

رهگذر کمی جلوتر اومد و از مرد پرسید: چیزی گم کردی؟ مرد با ناراحتی تمام گفت از ابتدای شب تاکنون که از نیمه شب گذشته دنبال کلید خونه ام می گردم اما هر چه تلاش می کنم هیچ خبری از اون نیست. مرد رهگذر هم شروع به گشتن کرد و بعد از چند بار قدم زدن در زیر نور لامپ از مرد پرسید: تو مطمئنی که دقیقا همین جا کلیدت را گم کردی؟ مرد جواب داد “من کلیدم را در حیاط منزل گم کردم اما چون اونجا نوری نبود تصمیم گرفتم که زیر نور لامپ کوچه بگردم چون اینجا روشن تره!!
#داستان
#داستان_کوتاه
دیدگاه ها (۰)

⚖وکیل من⚖ پارت ۲ — اولین سرنخ چند ساعت بعدجنی در خانه نشسته ...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت یازدهمیونا نامه رو باز کرد و شرو...

سورا و رین

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به صفحه‌ی خاموش گوشی خیر...

007-پنهان در مه - پارت ۷۲

RESPECT OR DIE : پارت هجدهمصدای مرد در راهرو پیچید...جونگ‌کو...

داستان عاشقانه جدید

پارت چهارم — اولین برخوردچند روز بعد، یورا کم‌کم داشت به زند...

جنگل نفرین شده پارت ۱۲

تالار در سکوت فرو رفته بود.سوکونا روی تخت سنگی نشسته بود و ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط