{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبیه عابری تنها، که در شب‌های پاییزی

شبیه عابری تنها، که در شب‌های پاییزی
همیشه از صدای خش خش یک برگ، می‌ترسد
نه از بیم گناه است و نه از خوف مجازاتش
همیشه آدم از تنهایی‌اش در مرگ، می‌ترسد
من اینجا با صدای مبهم مردانه‌ی دریا
خوشم، وقتی تو در گرداب غم‌های خودت غرقی
بیا بنشین، بیا با هرچه غم در موی مشکینت
همیشه بغض می کردم که باران همدمم باشد
برای بغض باران‌ها دلم یک درد می‌خواهد
تمام خاطره‌هایم پریشان زیر گیسویت
برای گفتن از آن‌ها، قلم یک مرد می‌خواهد
نه کشفی در زمین کردم، نه از سیاره‌ای تحقیق
به " آینده" نیاندیشم، "گذشته" می‌دهد پندم
ولی " حالا " من از بوییدن گل‌های داودی
در این دنیای رمز آلود نامحدود، خرسندم
دیدگاه ها (۹)

امشب به قصه ی دل من گوش می کنیفردا مرا چو قصه فراموش می کنیا...

بار دیگر به سرم هرچه بیاوردی عشقداغ شد سینه ام از آن همه دلس...

عاشق شدن را شاعرانه دوست دارمدلبستگی را بی بهانه دوست دارمدر...

هرچه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولیخاطراتت پشت پلکم بایگا...

رقص سایه‌ها | پارت ۱۱: پژواک در تاریکیسرم را به اطراف چرخاند...

رقص سایه‌ها | پارت ۱۱: پژواک در تاریکیسرم را به اطراف چرخاند...

پارت دومپشت در، کسی منتظرم بودتاریکی...همه‌جا را تاریکی گرفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط