{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

◦•●◉✿ پارت دوازدهم✿◉●•◦

◦•●◉✿ پارت دوازدهم✿◉●•◦
روز بعد....
آنیا از خواب بیدار شد 😶
خیلی سریع همه ی کاراشو کرد چون خیلی استرس داشت و میخواست ببینه که چی میشه 🫀
.......
آنیا سوار اتوبوس شد .... 🚎
رسیدن، آنیا سریع از اتوبوس پیاده شد🚶‍♀️.....
بکی رو دید که داره از ماشین پیاده میشه، سریع دوید پیشش 🏃‍♀️.....
........
آنیا : چی شد 😶
بکی : هیچی، نوشتم فقط انقدر تابلو بازی درنیار 😖
آنیا : چشم قربان 🫡
بکی : 🤯 ؟؟؟
آنیا چرا داری مثل ربات راه میری 😰🤖
آنیا : ببخشید قربان 😌
بکی : وای خدا 😭😔
........
آنیا و بکی از اتاق آقای هندرسون رد شدن و کاغذ رو انداختن البته جک و سم هم داشتن نگاشون میکردن اما متوجه نشدن که اونا همچین کاری کردن 😜
.......
زنگ خورد آقای هندرسون در رو باز کرد و کاغذ رو برداشت اون رو خوند و متوجه شد که جک و سم دنبالشونن 🫤
آقای هندرسون دوید تا کلاس و در را باز کرد....
آقای هندرسون با صدای بلند : نشونم بدید 🤬
.......
آنیا و بکی لبخندی روی لبشون اومد، سریعا رفتن سمت آقای هندرسون و ایشون رو به اون باغ پشت مدرسه بردند.
آقای تامیلر داشتن به کلاس میرفتن و از این ماجرا خبر نداشتن ، جک و سم قبل از اینکه آقای تامیلر به کلاسشون برن این موضوع رو بهشون گفتن.
........
آقای تامیلر وارد کلاس شد و به بچه ها گفت چند دقیقه صبر کنن ، تا از کلاس بیرون اومد دید آقای هندرسون جلوش ایستاده با چند تا مامور امنیتی🕴
.........
آقای تامیلر بازداشت شدن و زنگ اول هم خورد .
از روز بعد قرار بود کلاس آقای تامیلر با کلاس آقای هندرسون قاطی بشن، زنگ بعدی زنگ ورزش بود....
دیدگاه ها (۴)

◦•●◉✿ پارت سیزدهم✿◉●•◦زنگ بعد، زنگ ورزش..... چون بچه های آقا...

➶➶➶➶➶از همتون ممنونم ☺➷➷➷➷➷

.•♫•♬•🤪😂•♬•♫•.

◌⑅⃝●♡⋆♡شیطان کش♡⋆♡●⑅⃝◌

◦•●◉✿ پارت هفتم✿◉●•◦آنیا و بکی داشتن به سمت سالن جشن میرفتن،...

◦•●◉✿ پارت هشتم✿◉●•◦بکی دست آقای تامیلر رو کشید و دست آنیا ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط