تاجگذاری p6
جیمین
بعد عروسی رفتیم عمارتم و من خیلی مست کرده بودم و واکنشای عجیبی وقتی مست میکنم نشون میدم و خیلی عصبانی بودم که ا.ت اومد و وقتی دیدمش نیمدونم چرا بهش گفتم بره چون دوسش ندارم و با گریه رفت و منم خوابیدم
وسط خواب
از خواب پریدم و مستی از سرم رفته بود با سرگیجه پله ها رو پایین اومدم و آبی به سر و صورتم کشیدم و ا.ت رو صدا کردم اما جواب نداد رفتم تو اتاقا اما نبود که یاد چند ساعت پیش که بهش گفتم بره افتادم و فهمیدم از خونه رفته اما کجاا دور قصر بیشتر جنگله اگه تو شهرم میرفت سربازا میگرفتنش نکنه رفته تو جنگل اما تو جنگل پر حیوونای وحشیه اگه بلایی سرش بیاد پدر زندم نمیزاره آه لعنتی
با عجله به سربازا گفتم تا دنبال ا.ت بگردن تا صبح بیدار بودم که نکنه بلایی سرش بیاد اون وقت حتما منو میکشتن که یکی خبر داد ا.ت پیدا شده و سالمه
همین که خبر و شنیدم خوشحال شدم ولی میدونم باهاش چیکار کنم دختره هرزه
ا.ت
تو راه بودم که یهو سربازا ریختن سرمو منو بردن به قصر همین که وارد شدم با قیافه عصبی جیمین روی به رو شدم که داشت بهم نگاه میکرد بدنم میلرزید یعنی میخواد چیکار کنه که یهو به سمتم اومد
جیمین
بعد چند مین اومد داخل قصر با دیدنش خشمم چند برابر شد و رفتم سمتش بدون معطلی از موهاش کشیدم و بردمش طرف شکنجگاه گزاشمتش روی صندلی و به خدمتکارا گفتم برن و با طناب محکم بستمش به صندلی
ا.ت
اومد طرفم و از موهام گرفت و منو برد به شکنجگاه ولی چون روز بودو شکنجگاهم بیرون بود خیلی جو ترسناکی نداشت منو گذاشت رو صندلی گفت که همه برن و با طناب محکم منو بست به صندلی آنقدر طنابا محکم بودن که احساس میکردم هر لحظه گوشتم پاره میشه طنابا فرو میرن توش
جیمین
چوب هارو برداشتم و گذاشتم لای روناش و کشیدم به دو طرف که جیغش رفت هوا
جیمین: کدوم گوری بودی از دیشب تا حالا هاااااا(عربده)
ا.ت:خواهش میکنم هق بس کنید هق عالیجناب هق متاسفم هق ولی خودتون گفتید هق برم(گریه)
جیمین:خفه شو دختره هرزه خودم میکشمت
نویسنده
حدود ده دقیقه به فشار دادن چوب ها ادامه داد و رون های ا.ت کاملا خونی بود که رفت طرف شلاق
ا.ت
شلاق و گرفت و اومدم طرفم گفت
جیمین:با هر ضربه میشماری دختره هرزه
ا.ت:هق عالیجناب هق خواهش میکنم هق قربان هق یک هق دو
جیمین
بعد پنصدتا ضربه بیهوش شد و بدنش کلا خون بود خدمتکارا رو صدا زدم و اومدن بردنش تو اتاق که یه نامه از طرف پدرم اومد رفتم و از نامه رسون گرفتمش و شروع کردم به خوندن
از طرف شاه پارک از سرزمین جوناکی به شاهزاده پارک جیمین پسرلایقم
بدین وسیله شمارا به مقام جانشین خودم منسوب کرده و از شما دعوت میکنم برای جشن تاج گزاری همراه با ملکه آینده تشریف بیارید
با تشکر پادشاه پارک دونگ مو
بلاخره پدر قراره منو جانشین کنه همینه ایش اما چرا باید با ا.ت برم لعنتی فکر نکنم بتونه بیاد
مهم نیست باید بیاد رفتم تو اتاقش تا بهش بگم حتا وقتی بهش فکرم میکنم عصابم بهم میریزه با خشم وارد اتاقش شدم
هنوز بیهوش بود و با یه قیافه بچه گانه خوابیده بود که روی لبم خنده انداخت و دیدم کم کم داره چشماشو باز میکنه و لبخندمو پشومندم و رفتم بالا سرش داد زدم
هییی پاشو هرزه
ا.ت
با احساس نگاه های سنگین بلند شدم که یکی سرم داد زد و دیدم جیمینه
س.سلام چ.چشم عالی.یجناب
نویسنده
جیمین به ا.ت ماجرا رو گفت و ا.ت هم به سختی حاضر شد که برن و راه افتادن به سمت قصر اصلی و رسیدن اونجا
م.ج
سلامممم عروس قشنگم و پسر گلم باهم خوب هستید دیگه
ا.ت:بله مادر جان با هم خوب هستیم (خسته)
م.ج
حتما خیلی خسته آید برید یه اتاق مشترک بزرگ براتون آماده کردم
جیمین:چشم مادر جان نیازی نبود زحمت بکشید
با ا.ت رفتیم تو اتاق و رفتم بیرون تا کمی هوا بخورم و بعد برگشتم تا به ا.ت هشدار بدم در مورد اتفاقات که دیدم گرفته خوابیده
آروم رفتم پیشش نشستم و بهش خیره شدم قیافه بامزه ای داشت که یهو یادم اومد برا چی اومدم و بلند سرش داد زدم و صداش کردم
ا.ت
خوابیده بودم که با صدای داد بیدار شدم و دیدم جیمین بالا سرمه
ب.بله عالیجناب
جیمین:در مورد اتفاقات چند روز پیش با کسی هیچ حرفی نمیزنی مخصوصا پدر و مادرم
ا.ت:چچچشم
بلند شد و رفت و نفس راحتی کشیدم گرفتم خوابیدم چون فردا چشن بود
فلش بک به فردا
جشن شروع شد و ....
.
.
.
.
.
.
.
.
خمارییییی 😁😁😁
خداحافظ 😘😘😘
بعد عروسی رفتیم عمارتم و من خیلی مست کرده بودم و واکنشای عجیبی وقتی مست میکنم نشون میدم و خیلی عصبانی بودم که ا.ت اومد و وقتی دیدمش نیمدونم چرا بهش گفتم بره چون دوسش ندارم و با گریه رفت و منم خوابیدم
وسط خواب
از خواب پریدم و مستی از سرم رفته بود با سرگیجه پله ها رو پایین اومدم و آبی به سر و صورتم کشیدم و ا.ت رو صدا کردم اما جواب نداد رفتم تو اتاقا اما نبود که یاد چند ساعت پیش که بهش گفتم بره افتادم و فهمیدم از خونه رفته اما کجاا دور قصر بیشتر جنگله اگه تو شهرم میرفت سربازا میگرفتنش نکنه رفته تو جنگل اما تو جنگل پر حیوونای وحشیه اگه بلایی سرش بیاد پدر زندم نمیزاره آه لعنتی
با عجله به سربازا گفتم تا دنبال ا.ت بگردن تا صبح بیدار بودم که نکنه بلایی سرش بیاد اون وقت حتما منو میکشتن که یکی خبر داد ا.ت پیدا شده و سالمه
همین که خبر و شنیدم خوشحال شدم ولی میدونم باهاش چیکار کنم دختره هرزه
ا.ت
تو راه بودم که یهو سربازا ریختن سرمو منو بردن به قصر همین که وارد شدم با قیافه عصبی جیمین روی به رو شدم که داشت بهم نگاه میکرد بدنم میلرزید یعنی میخواد چیکار کنه که یهو به سمتم اومد
جیمین
بعد چند مین اومد داخل قصر با دیدنش خشمم چند برابر شد و رفتم سمتش بدون معطلی از موهاش کشیدم و بردمش طرف شکنجگاه گزاشمتش روی صندلی و به خدمتکارا گفتم برن و با طناب محکم بستمش به صندلی
ا.ت
اومد طرفم و از موهام گرفت و منو برد به شکنجگاه ولی چون روز بودو شکنجگاهم بیرون بود خیلی جو ترسناکی نداشت منو گذاشت رو صندلی گفت که همه برن و با طناب محکم منو بست به صندلی آنقدر طنابا محکم بودن که احساس میکردم هر لحظه گوشتم پاره میشه طنابا فرو میرن توش
جیمین
چوب هارو برداشتم و گذاشتم لای روناش و کشیدم به دو طرف که جیغش رفت هوا
جیمین: کدوم گوری بودی از دیشب تا حالا هاااااا(عربده)
ا.ت:خواهش میکنم هق بس کنید هق عالیجناب هق متاسفم هق ولی خودتون گفتید هق برم(گریه)
جیمین:خفه شو دختره هرزه خودم میکشمت
نویسنده
حدود ده دقیقه به فشار دادن چوب ها ادامه داد و رون های ا.ت کاملا خونی بود که رفت طرف شلاق
ا.ت
شلاق و گرفت و اومدم طرفم گفت
جیمین:با هر ضربه میشماری دختره هرزه
ا.ت:هق عالیجناب هق خواهش میکنم هق قربان هق یک هق دو
جیمین
بعد پنصدتا ضربه بیهوش شد و بدنش کلا خون بود خدمتکارا رو صدا زدم و اومدن بردنش تو اتاق که یه نامه از طرف پدرم اومد رفتم و از نامه رسون گرفتمش و شروع کردم به خوندن
از طرف شاه پارک از سرزمین جوناکی به شاهزاده پارک جیمین پسرلایقم
بدین وسیله شمارا به مقام جانشین خودم منسوب کرده و از شما دعوت میکنم برای جشن تاج گزاری همراه با ملکه آینده تشریف بیارید
با تشکر پادشاه پارک دونگ مو
بلاخره پدر قراره منو جانشین کنه همینه ایش اما چرا باید با ا.ت برم لعنتی فکر نکنم بتونه بیاد
مهم نیست باید بیاد رفتم تو اتاقش تا بهش بگم حتا وقتی بهش فکرم میکنم عصابم بهم میریزه با خشم وارد اتاقش شدم
هنوز بیهوش بود و با یه قیافه بچه گانه خوابیده بود که روی لبم خنده انداخت و دیدم کم کم داره چشماشو باز میکنه و لبخندمو پشومندم و رفتم بالا سرش داد زدم
هییی پاشو هرزه
ا.ت
با احساس نگاه های سنگین بلند شدم که یکی سرم داد زد و دیدم جیمینه
س.سلام چ.چشم عالی.یجناب
نویسنده
جیمین به ا.ت ماجرا رو گفت و ا.ت هم به سختی حاضر شد که برن و راه افتادن به سمت قصر اصلی و رسیدن اونجا
م.ج
سلامممم عروس قشنگم و پسر گلم باهم خوب هستید دیگه
ا.ت:بله مادر جان با هم خوب هستیم (خسته)
م.ج
حتما خیلی خسته آید برید یه اتاق مشترک بزرگ براتون آماده کردم
جیمین:چشم مادر جان نیازی نبود زحمت بکشید
با ا.ت رفتیم تو اتاق و رفتم بیرون تا کمی هوا بخورم و بعد برگشتم تا به ا.ت هشدار بدم در مورد اتفاقات که دیدم گرفته خوابیده
آروم رفتم پیشش نشستم و بهش خیره شدم قیافه بامزه ای داشت که یهو یادم اومد برا چی اومدم و بلند سرش داد زدم و صداش کردم
ا.ت
خوابیده بودم که با صدای داد بیدار شدم و دیدم جیمین بالا سرمه
ب.بله عالیجناب
جیمین:در مورد اتفاقات چند روز پیش با کسی هیچ حرفی نمیزنی مخصوصا پدر و مادرم
ا.ت:چچچشم
بلند شد و رفت و نفس راحتی کشیدم گرفتم خوابیدم چون فردا چشن بود
فلش بک به فردا
جشن شروع شد و ....
.
.
.
.
.
.
.
.
خمارییییی 😁😁😁
خداحافظ 😘😘😘
- ۲.۵k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط